{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن لحظه ی بارانی

آن لحظه ی بارانی
که می دانم و می دانی
انتظار طوفانی
در آن ساعت ظلمانی
آتش چو کشیدم من
بر این صبر زندانی
پر باز چو کرد شعله
بر سقوط ویرانی
ای کاش بدانی تو
دانم که نمی دانی
دانم که چو دانستی
یک لحظه نمی مانی
یک لحظه شوی عصیان
در آن ظلمت بارانی
#شهزاد
دیدگاه ها (۱)

غمزده دلکنده از دنیا شدممثل بوف کور غم تنها شدم

سرخ ترین شقایق عاشقیسبز ترین دقیقه ی زندگیهمدم شبهای غم آلود...

زندگی سیرم از این نامردمی های غریبمن که ویرانم در ِ ویرانه ر...

مست دردم من مسیر خانه را گم کرده امخسته ام بس که ، صف میخانه...

لیش تأخر عباسمن البين ياحسين من زغري وشاب الراسواي از دست جد...

لیش تأخر عباسمن البين ياحسين من زغري وشاب الراسواي از دست جد...

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط