{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول (عاشقانه‌ای‌ با‌ بوی‌ قهوه)

پارت اول (عاشقانه‌ای‌ با‌ بوی‌ قهوه)

هوای سرد پاییزی محوطه‌ی دانشگاه رو پر کرده بود. برگ‌های نارنجی زیر پای دانشجوها خرد می‌شدن و صدای خنده و همهمه همه‌جا پیچیده بود.
پارک جیمین با لیوان قهوه‌ی داغ توی دستش با عجله از بین جمعیت رد می‌شد و زیر لب غر می‌زد: «جونگ‌کوک اگه دوباره دیرمون بشه تقصیر توئه!»
از اون طرف، جونگ‌کوک با کوله‌ای که نصفش باز بود می‌دوید و نفس‌زنان گفت: «به خدا تقصیر اون نون خامه‌ای بود!»
جیمین چشم غره‌ای رفت اما ناخودآگاه خندید. همیشه همین بود؛ جونگ‌کوک هرجا می‌رفت دردسر هم دنبالش می‌دوید.
در همون لحظه صدای جیغ چند دختر از سمت ورودی دانشگاه بلند شد.
«یونگی اومد…» «وای تهیونگم کنارشـه!»
لبخند جیمین محو شد.
همه‌ی دانشگاه اون دو نفر رو می‌شناختن؛ مین یونگی و کیم تهیونگ. دو پسر معروف، پولدار و ترسناک دانشگاه.
هیچ‌کس جرئت نداشت سر راهشون قرار بگیره.
تهیونگ با دست توی جیب و نگاه بی‌احساس کنار دوستش راه می‌رفت و یونگی، با موهای مشکی و کت چرمی تیره، حتی بدون نگاه کردن به اطراف باعث می‌شد بقیه کنار برن.
جونگ‌کوک آروم در گوش جیمین زمزمه کرد: «به نظرت امروز چند نفر از ترس سکته می‌کنن؟»
جیمین خواست بخنده که ناگهان یکی از دانشجوها به شونه‌اش خورد.
همه‌چیز توی چند ثانیه اتفاق افتاد.
لیوان قهوه از دست جیمین لیز خورد و مستقیم روی لباس مشکی یونگی ریخت.
سکوت.
کل محوطه ساکت شد.
چشم‌های جیمین گرد شد. «مـ… من…»
قطره‌های قهوه از روی کت گرون‌قیمت یونگی پایین می‌چکید.
یونگی آروم سرش رو بالا آورد. اون‌قدر آروم که ترسناک‌تر به نظر می‌رسید.
«تو… الان روی من قهوه ریختی؟»
جیمین ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. «اشتباهی شد… ببخشید.»
تهیونگ پوزخندی زد و دست به سینه به صحنه نگاه کرد. جونگ‌کوک هم پشت جیمین قایم شده بود و زیر لب گفت: «خداحافظ دنیا…»
یونگی نزدیک‌تر شد. بوی تلخ قهوه با عطر سردش قاطی شده بود.
«فکر می‌کنی یه ببخشید کافیه؟»
جیمین اخم کرد. از لحن تحقیرآمیز یونگی خوشش نیومده بود. «خب عمدی نبود!»
چند نفر با شنیدن جواب جیمین نفسشون بند اومد. هیچ‌کس هیچ‌وقت جلوی یونگی جواب نمی‌داد.
چشم‌های تیره‌ی یونگی ریز شد. بعد ناگهان لبخند خیلی کوچیکی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه هشدار بود.
«باشه…» صدایش آرام و خطرناک شد. «پس از امروز به بعد، تو سرگرمی جدید منی پارک جیمین.»
دل جیمین فرو ریخت.
جونگ‌کوک زیر لب گفت: «تموم شد… ما قراره بمیریم.»
و تهیونگ، درحالی‌که نگاهش روی جونگ‌کوک مانده بود، خیلی آرام خندید.
ادامه دارد…
دیدگاه ها (۹)

پارت دوم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه) «از امروز به بعد، تو سرگر...

پارت سوم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)«نههههههه! اون فقط… فقط خوش...

نام: عاشقانه‌ ای‌ با‌ بوی‌ قهوه(معرفی شخصیت‌ها)مین یونگیسن: ...

وااای خدایا شکرت؛)بالاخره فیک ناپلئون گمشده به پایان رسید.بن...

پارت ششم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)«ولی این یکی رو می‌بخشمت.»ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط