پارت دوم (عاشقانهای با بوی قهوه)
پارت دوم (عاشقانهای با بوی قهوه)
«از امروز به بعد، تو سرگرمی جدید منی پارک جیمین.»
اون جمله مثل بختَک توی سر جیمین کوبیده شد.
یونگی بدون اینکه منتظر جواب بمونه از کنارش رد شد و تهیونگ هم پشت سرش حرکت کرد، اما قبل رفتن نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت.
جونگکوک سریع صاف ایستاد و الکی لبخند زد. تهیونگ فقط پوزخند کوتاهی زد و رفت.
به محض دور شدنشون، صدای همهمهی دانشگاه دوباره بلند شد.
«وای بدبخت شد…» «یونگی ولش نمیکنه…» «اولین کسیه که جلوش جواب داده!»
جیمین عصبی نفسش رو بیرون داد. «مگه روانیه؟! فقط قهوه بود!»
جونگکوک دستش رو روی شونهی دوستش گذاشت. «ببین… اگه فردا جسدت پیدا شد بدون دوستت خیلی دوستت داشت.»
جیمین کوبید توی بازوش. «خفه شو احمق!»
زنگ آخر کلاس، جیمین خسته از پلههای ساختمان پایین میاومد که ناگهان چند نفر جلوی راهش ایستادن.
همه آروم کنار رفتن.
و بعد… مین یونگی وارد راهرو شد.
دستهاش توی جیب هودی مشکی بود و نگاه سردش مستقیم روی جیمین قفل شد.
دل جیمین بیدلیل تندتر زد.
یونگی جلو اومد و بدون مقدمه گفت: «کیفتو بده.»
«چی؟!»
«گفتم کیفتو بده.»
جیمین اخم کرد. «چرا باید—»
اما قبل اینکه حرفش تموم شه، یونگی کیفش رو از روی شونهاش کشید و خیلی راحت شروع کرد به گشتنش.
«هوی! دیوونه شدی؟!»
تهیونگ که کنار دیوار ایستاده بود خندید. «یونگی دنبال پول لباسشه.»
چند نفر آروم خندیدن.
صورت جیمین از خجالت و عصبانیت سرخ شد. «تو حق نداری وسایل منو بگردی!»
یونگی بدون توجه، زیپ کوچیک کیف رو باز کرد… و ناگهان پک صورتیرنگ کوچیکی بیرون آورد.
چشمهاش کمی گرد شد.
تهیونگ خم شد نگاه کرد و ترکید زیر خنده. «این چیه دیگه؟»
جیمین با دیدن وسیله، شوکه سریع پرید سمتش. «اَهههه اون مال جونگکوکه!!»
اما دیر شده بود.
یونگی بستهی عروسکی خرگوشی رو بالا گرفت. روی بسته نوشته بود: «آبنبات قلبی مخصوص اعتراف عاشقانه»
کل راهرو منفجر شد از خنده.
و درست در همون لحظه، جونگکوک از ته راهرو ظاهر شد. «جیمینااااا آبنباتای منو ندیدی—»
سکوت کرد.
چشمش افتاد به بسته توی دست یونگی.
بعد به تهیونگ.
بعد دوباره به بسته.
رنگش قرمز شد. «بــــده اونـــو!»
تهیونگ ابروش رو بالا انداخت. «اعتراف عاشقانه هوم؟»
جونگکوک رسماً نزدیک بود سکته کنه. «نههههههه! اون فقط… فقط خوشمزهست!»
یونگی برای اولین بار خیلی کوتاه خندید.
و جیمین، با ناباوری، همون لحظه فهمید: شاید مین یونگی اونقدرها هم بیاحساس نباشه…
ادامه دارد…
«از امروز به بعد، تو سرگرمی جدید منی پارک جیمین.»
اون جمله مثل بختَک توی سر جیمین کوبیده شد.
یونگی بدون اینکه منتظر جواب بمونه از کنارش رد شد و تهیونگ هم پشت سرش حرکت کرد، اما قبل رفتن نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت.
جونگکوک سریع صاف ایستاد و الکی لبخند زد. تهیونگ فقط پوزخند کوتاهی زد و رفت.
به محض دور شدنشون، صدای همهمهی دانشگاه دوباره بلند شد.
«وای بدبخت شد…» «یونگی ولش نمیکنه…» «اولین کسیه که جلوش جواب داده!»
جیمین عصبی نفسش رو بیرون داد. «مگه روانیه؟! فقط قهوه بود!»
جونگکوک دستش رو روی شونهی دوستش گذاشت. «ببین… اگه فردا جسدت پیدا شد بدون دوستت خیلی دوستت داشت.»
جیمین کوبید توی بازوش. «خفه شو احمق!»
زنگ آخر کلاس، جیمین خسته از پلههای ساختمان پایین میاومد که ناگهان چند نفر جلوی راهش ایستادن.
همه آروم کنار رفتن.
و بعد… مین یونگی وارد راهرو شد.
دستهاش توی جیب هودی مشکی بود و نگاه سردش مستقیم روی جیمین قفل شد.
دل جیمین بیدلیل تندتر زد.
یونگی جلو اومد و بدون مقدمه گفت: «کیفتو بده.»
«چی؟!»
«گفتم کیفتو بده.»
جیمین اخم کرد. «چرا باید—»
اما قبل اینکه حرفش تموم شه، یونگی کیفش رو از روی شونهاش کشید و خیلی راحت شروع کرد به گشتنش.
«هوی! دیوونه شدی؟!»
تهیونگ که کنار دیوار ایستاده بود خندید. «یونگی دنبال پول لباسشه.»
چند نفر آروم خندیدن.
صورت جیمین از خجالت و عصبانیت سرخ شد. «تو حق نداری وسایل منو بگردی!»
یونگی بدون توجه، زیپ کوچیک کیف رو باز کرد… و ناگهان پک صورتیرنگ کوچیکی بیرون آورد.
چشمهاش کمی گرد شد.
تهیونگ خم شد نگاه کرد و ترکید زیر خنده. «این چیه دیگه؟»
جیمین با دیدن وسیله، شوکه سریع پرید سمتش. «اَهههه اون مال جونگکوکه!!»
اما دیر شده بود.
یونگی بستهی عروسکی خرگوشی رو بالا گرفت. روی بسته نوشته بود: «آبنبات قلبی مخصوص اعتراف عاشقانه»
کل راهرو منفجر شد از خنده.
و درست در همون لحظه، جونگکوک از ته راهرو ظاهر شد. «جیمینااااا آبنباتای منو ندیدی—»
سکوت کرد.
چشمش افتاد به بسته توی دست یونگی.
بعد به تهیونگ.
بعد دوباره به بسته.
رنگش قرمز شد. «بــــده اونـــو!»
تهیونگ ابروش رو بالا انداخت. «اعتراف عاشقانه هوم؟»
جونگکوک رسماً نزدیک بود سکته کنه. «نههههههه! اون فقط… فقط خوشمزهست!»
یونگی برای اولین بار خیلی کوتاه خندید.
و جیمین، با ناباوری، همون لحظه فهمید: شاید مین یونگی اونقدرها هم بیاحساس نباشه…
ادامه دارد…
- ۱.۵k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط