{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم

من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم
و کس باور نمی‌دارد که من تنهاترین تنهای این شهرم
تنم بوی علف های غروب جمعه را دارد
دلم میخواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم و یا یک تابلوی ساده که قسمت را در آن آبی کنم ، حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی بماند یادگار خستگی هایم و میدانم که هر چشمی نخواهد دید شهر رنگی مرا
چرا که شهر من یک شهر نقاشی است

از طرف یه دوست خیلی خیلی خوب
دیدگاه ها (۲)

اینم از داداش من

13/11/94

ﻣـــــــﯿﺘﻮنًم " ﻟـــــــــَﺎﺷﯽ ﺑْﺎشَم " ﺑّﺎ " ﻫـــَــــــــ...

دلم وقتی که می گیرد تو می آیی به دیدارمبه من آهسته می گویی "...

سلام و ارادت به همه‌ی دوستان عزیز و همراهان همیشگی‌ام 🤍🌱به‌خ...

عاشقانه های شبنم

پارت: 12 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*پاهایم دقیقاً همان‌جا، روی...

پارت: 25 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*عصر همان روز، هوا به طرز ا...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۱۳: آرامشِ سمیصدایِ بسته شدنِ در، ...

یه صبح سگی تعریف می کنه پاورقیزندگی چنیمه کلمه سرخ می شه تو ...

پارت ۲۲:

رمان لونا و ویلیام قسمت ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط