{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درست چنین روزهایی بود، دوران طلایی و شیرین کودکی...

درست چنین روزهایی بود، دوران طلایی و شیرین کودکی...
روزهای پایانی اسفند بود، مدرسه تعطیل شده ‌بود و داشتیم لی‌لی کنان و سرخوش، برمیگشیم سمت خانه...
پیک شادی توی دستهای کوچکمان و زیر نور جان‌دار آفتاب، میدرخشید...
عطر تازگیِ رنگ و کاغذش مشام خام کودکیمان را نوازش می‌داد و یکجور عجیبی حال و هوای تازگی و بهار را تداعی می‌کرد...
چه شوقی داشتم زودتر برسم خانه، یک شبه تمامش کنم و کل تعطیلات عید را بدون دغدغه‌ی پیک نوروز و تکالیف انجام نشده شیطنت کنم و خوش باشم...
من دلم میخواهد برگردم درست به همان روزها، همان روزهای شیرینی که به خانه برمیگشتم و توی حیاط چرخ می‌زدم و قهقهه‌ی شادی سر می‌دادم و مدام تکرار می‌کردم که
" تعطیل شدیم، هورا "
جوری که انگار دنیا را به من داده‌اند و تمام آرزوهایم را بر آورده‌اند و دیگر جای هیچ نگرانی نیست...
مامان توی این هوا، فرش پهن کرده بود توی حیاط و به جان تار و پود و ریشه‌هایش افتاده بود و بینی و گونه‌اش از سردی هوا و وزش بادهای بهاری، قرمز شده بود، سرش را بالا میگرفت و می‌گفت: "چه‌ خبره کوچه رو روی سرت گذاشتی! غذات روی اجاقه، دست و روتو بشور و بخور تا من میام"
کاش مامان میدانست شادترین دوران زندگی‌ نسل من همان روزهاست و می‌گذاشت صدای خنده‌ام تمام کوچه را بردارد...
میگذاشت تا فرصت هست بالا و پایین بپرم و به اندازه‌ی تمام عمرم شیطنت کنم...
از رختخوابها بروم بالا و سقوط کنم روی فرش‌، پایم درد بگیرد و از خنده ریسه بروم...
لواشکهای روی پشت بام را قبل از خشک شدنشان تمام کنم و روی درخت بادام، آواز شاد " باز باران " بخوانم و حالم خوب باشد....
کاش به ما سخت نمی‌گرفتند و می‌گذاشتند تا جایی که می‌شد بچگی کنیم و خوش باشیم...
مایی که قرار بود جوانی‌مان در دل طاعون قرن بیست و یک باشد و اضطراب را به نقطه‌ی جوش برسانیم...
چشمانم را می‌بندم و خودم را در همان حیاط صمیمی و سرسبز تصور می‌کنم، اواخر اسفند است...
مامان دارد فرش می‌شوید، بابا از سر کار برگشته و یک دستش کلوچه و پشمک و دست دیگرش آجیل و پرتقالهای عید است...
خواهرم دارد پنجره‌ها را پاک می‌کند و مدام غر می‌زند که چرا من کاری نمی‌کنم و من هم بدون توجه به حرفهای او، می‌نشینم و مثل همیشه چوب توی لانه‌ی مورچه‌ها میکنم تا بریزند بیرون و با آنها بازی کنم...

خدایا، تو مرا به کودکی‌ام برگردان...
من قول ‌می‌دهم کاری به کار مورچه‌ها نداشته‌ باشم، پیک نوروزی‌ام را یک روزه تمام نکنم،
به خواهرم کمک کنم و کمی آرامتر بالا وپایین بپرم....

دورت بگردم خدا، من این روزها را دوست ندارم
بی‌زحمت مرا برگردان به همان روزها....

نرگس_صرافیان_طوفان
دیدگاه ها (۱۷۶)

دلم یک خانه‌ی قدیمی می‌خواهدیک حال و هوایِ سنتی و اصیلخانه‌ا...

شاهکاری به نام دروغ

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 217♡⁠。⁠)⁩اونم خ...

وارث سایه ها

فیک : بین راندها

فیک : بین راندها

فیک قلدر مدرسه(part 14)ویو یونگی:داشتم با کانگ و جونگکوک توی...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط