{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#مافیا_عزیز_من

#مافیا_عزیز_من
#Part۲۴
فلیکس وقتی اون حرفو از زبون تو شنید، انگار تموم خشمش یهو فروکش کرد و نگاهش فقط با عشق پر شد. نگاهش رو از چشمات نگرفت. اون نگاه عمیقش، داشت تموم دنیات رو میبلعید.

اون آروم‌تر از همیشه، دستش رو از روی دیوار برداشت و با ملایمت، موهای پشت سرت رو از روی شونه‌ات کنار زد. انگشت‌های سردش وقتی به پوست گردنت خورد، لرزه‌ای به بدنت انداخت که این بار از ترس نبود، از هیجان و نیاز بود.

فلیکس: (با صدایی که از شدت کشش، خش‌دار شده بود) فقط من؟!... ا.ت، تو نمی‌دونی با گفتن این حرف، داری با چی بازی می‌کنی. من از اون لحظه‌ای که دیدم اون کثافت نزدیکت بود، داشتم خودمو از درون می‌سوزوندم. حالا که اینجا با منی... دیگه نمی‌تونم عقب بکشم.

اون با یه حرکت نرم، کمرت رو گرفت و تو رو به سمت خودش کشید. فاصله بینتون به صفر رسید. قلبت اونقدر محکم می‌کوبید که حس می‌کردی فلیکس هم می‌تونه صداش رو بشنوه.

اون سرش رو پایین آورد و لب‌هاش رو روی گوش‌ات گذاشت و با اون صدای بم و جذابش زمزمه کرد: بذار تموم اون ترس‌ها رو با بوسه‌های خودم از تنت پاک کنم... بذار یادت بدم که فقط مال منی....

همون لحظه، فلیکس لباش رو روی لبای تو گذاشت. بوسه‌اش اول با یه جور نیاز شروع شد، انگار می‌خواست تموم اون اضطرابی که توی مراسم داشتی رو از بین ببره. اما خیلی زود، لحن بوسه‌هاش عوض شد؛ از اون حالت تشنه، به یه حالت عمیق، آروم و در عین حال مالکانه تبدیل شد.

هر بار که لباش رو روی لبات حرکت می‌داد، حس می‌کردی تموم دنیای بیرون، سوهو، تمام مافیاها و تموم اون ترس‌ها، داره از بین میره و فقط تو و فلیکس توی این اتاق هستین.

دست‌های فلیکس از کمرت پایین رفت و تو رو محکم‌تر به خودش چسبوند. حس می‌کردی می‌خواد تو رو توی وجود خودش حل کنه. اون یه مافیای بی‌رحم بود، اما در این لحظه، اون تنها پناهگاه و تنها آرامش تو بود.

بعد از مدتی، یکم از هم فاصله گرفتین. نفس‌هاتون به شماره افتاده بود. فلیکس پیشونیش رو به پیشونیت تکیه داد و چشماش رو بست.

فلیکس: (با لبخندی که فقط برای تو بود) حالا... الان دیگه می‌تونی نفس بکشی، بیبی. من اینجام. هیچ‌کس، هیچ‌چیز، حتی سایه‌ی خودت هم نمی‌تونه بهت آسیب بزنه.

اون دوباره چشم‌هاش رو باز کرد. چشماش حالا دیگه اون رنگِ خشم رو نداشت، بلکه مثل اقیانوس عمیقی بود که تو رو توی خودش غرق می‌کرد.

فلیکس: می‌خوای بریم بخوابیم؟! یا می‌خوای تا صبح همینجوری تو بغلم باشی و بهت ثابت کنم چقدر دوستت دارم؟!

تو بدون اینکه کلمه‌ای بگی، فقط دستت رو دور گردنش حلقه کردی و کشیدیش سمت خودت. می‌دونستی که امشب، و تمام شب‌های آینده، تو تحت محافظت قدرتمندترین و عاشق‌ترین مرد دنیا هستی.

خبببب اینم پارت بعدیییی
بچه ها جدی شرمنده یکی از شماها هم خبر دارید، ویسگون واقعا لجه هر موقع میخوام پارت بدم خراب میشه و کلا نمیاره...
این پارت رو تا دیدم ویسگون اوکی شد گذاشتم...
و خبر خوب اینکه یه فیک چند پارتی از کاپل هیونلیکس و چانمین میخوام بنویسم اونم میزارم اگه دوباره خراب نشه
اگرمم این پارت بد شدههه ببخشیدددد😭😭😭😭
دوست داشتید منتظر پارت بعدی باشید😭😭🎀
دیدگاه ها (۲)

#مافیا_عزیز_من#Part۲۳برگشتیم وسط سالن. تو فقط می‌تونستی لرزش...

سلاممممممم🎀نمیدونم چرا ولی خیلی یهویی دلم خواست پروف رو عوض ...

#درخواستی_از_لینو#Part۲لینو تو رو روی کاناپه‌ی چرمی سرد اندا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط