#مافیا_عزیز_من
#مافیا_عزیز_من
#Part۲۳
برگشتیم وسط سالن. تو فقط میتونستی لرزش خفیف دستات رو حس کنی.
سعی کردی لبخند بزنی، ولی هر بار که نگاه سنگین کسی رو روی خودت حس میکردی، ناخواسته بیشتر به لباس فلیکس چنگ میزدی. فلیکس هم که متوجه شده بود، دیگه حتی سعی نکرد جلوی خودشو بگیره. دستش مثل یه حصار امن دور کمرت بود و با جدیَت کامل، هر کی که زیادی به شما نزدیک میشد رو با یه نگاه سرد کاری میکرد سریع از اونجا دور شن.
نابی نزدیکتون شد حرفش رو جوری گفت که فقط شما بشنوید: ا.ت، خوبی؟! رنگت پریده. واقعا نمیخوای بری خونه؟!
ت.و:نه نمیرم،حالم خوبه.
اما انگار پاهات دیگه قدرت وایسادن نداشتن. فلیکس که متوجه شد تو چقدر داری سعی میکنی آرامشت رو حفظ کنی، نفسش رو با کلافگی بیرون داد. اون میدونست تو چقدر منتظر این شب بودی، اما امنیت و آرامش تو براش از هر مراسمی مهمتر بود.
فلیکس با همون صدای بم رو به هیونجین که کمی اونطرفتر بود، گفت: «هیونجین، مهمونی تمومه. توهم دست نابی رو بگیر بریم.
ت.و: نه، فلیکس. حالم خوبه.
فلیکس با جدیت بهت نگاه کرد و گفت: شنیدی چی گفتم؟! همین الان.
هیونجین که فهمید فلیکس دو دقیقه دیگه ممکنه منفجر بشه بهت گفت: اهمم... ا.ت به نظرم پاشو.
فلیکس بدون اینکه به حرفهای اطرافیان یا سوالهای کنجکاوشون اهمیتی بده، دستت رو گرفت و از اونجا بیرون رفت. نابی هم که اوضاع رو درک کرده بود، سریع وسایلش رو جمع کرد و به هیونجین گفت...
نابی: هیون، پاشو... پاشو بریمم.
توی ماشین، سکوت داشت فضا رو خفه میکرد. فلیکس پشت فرمون بود و تو روی صندلی جلو نشسته بودی و هیونجین و نابی توی ماشین خودشون به سمت عمارت هیون رفتن.
وقتی بالاخره به عمارت رسیدید، حس کردی باری از روی دوشت برداشته شد. فلیکس در ماشین رو باز کرد تو رو بغل کرد و مستقیم به سمت خونه رفت. خدمتکارها با دیدن تو و فلیکس تعجب کرده بودن، اما فلیکس فقط با دست اشاره کرد که کسی مزاحم نشه.
رفتید داخل اتاق خواب. فلیکس در رو قفل کرد و پشت به تو وایساد. کتاش رو با عصبانیت دراورد و روی مبل پرت کرد. میتونستی لرزش شونههاش رو حس کنی؛ اون هنوز از سوهو عصبانی بود.
برگشت سمتت. نگاهش دیگه اون نگاه آروم توی سالن نبود. به سمتت اومد و دستاش رو دو طرف صورتت روی دیوار گذاشت، طوری که بین دیوار و بازوهاش بودی.
فلیکس: هنوز داری میلرزی...
صداش پایین بود، پر از بغض و خشم فروخورده. پیشونیش رو به پیشونیت تکیه داد و چشماش رو بست.
فلیکس: من قول داده بودم این شب بهترین شب زندگیت باشه... ولی اون عوضی گند زد به همه چی. بهم بگو... چیکار کنم تا این لرزش لعنتی از تنت بره؟! چیکار کنم تا دوباره لبخند واقعیت رو ببینم؟!
اشک توی چشمات جمع شد. دستت رو گذاشتی روی صورتش. اون هیولایی که همه ازش میترسیدن، حالا داشت برای آرامش تو التماس میکرد.
ت.و: فلیکس... تو همین الانشم بهترین کار رو کردی که نجاتم دادی. من فقط... فقط به تو نیاز دارم. همین الان.
خب یکی از شماها خیلی درخواست کرده بود گذاشتم💗🫂
امیدوارم خوشتون بیادددد، ببخشید بد شد😭😭😭
#Part۲۳
برگشتیم وسط سالن. تو فقط میتونستی لرزش خفیف دستات رو حس کنی.
سعی کردی لبخند بزنی، ولی هر بار که نگاه سنگین کسی رو روی خودت حس میکردی، ناخواسته بیشتر به لباس فلیکس چنگ میزدی. فلیکس هم که متوجه شده بود، دیگه حتی سعی نکرد جلوی خودشو بگیره. دستش مثل یه حصار امن دور کمرت بود و با جدیَت کامل، هر کی که زیادی به شما نزدیک میشد رو با یه نگاه سرد کاری میکرد سریع از اونجا دور شن.
نابی نزدیکتون شد حرفش رو جوری گفت که فقط شما بشنوید: ا.ت، خوبی؟! رنگت پریده. واقعا نمیخوای بری خونه؟!
ت.و:نه نمیرم،حالم خوبه.
اما انگار پاهات دیگه قدرت وایسادن نداشتن. فلیکس که متوجه شد تو چقدر داری سعی میکنی آرامشت رو حفظ کنی، نفسش رو با کلافگی بیرون داد. اون میدونست تو چقدر منتظر این شب بودی، اما امنیت و آرامش تو براش از هر مراسمی مهمتر بود.
فلیکس با همون صدای بم رو به هیونجین که کمی اونطرفتر بود، گفت: «هیونجین، مهمونی تمومه. توهم دست نابی رو بگیر بریم.
ت.و: نه، فلیکس. حالم خوبه.
فلیکس با جدیت بهت نگاه کرد و گفت: شنیدی چی گفتم؟! همین الان.
هیونجین که فهمید فلیکس دو دقیقه دیگه ممکنه منفجر بشه بهت گفت: اهمم... ا.ت به نظرم پاشو.
فلیکس بدون اینکه به حرفهای اطرافیان یا سوالهای کنجکاوشون اهمیتی بده، دستت رو گرفت و از اونجا بیرون رفت. نابی هم که اوضاع رو درک کرده بود، سریع وسایلش رو جمع کرد و به هیونجین گفت...
نابی: هیون، پاشو... پاشو بریمم.
توی ماشین، سکوت داشت فضا رو خفه میکرد. فلیکس پشت فرمون بود و تو روی صندلی جلو نشسته بودی و هیونجین و نابی توی ماشین خودشون به سمت عمارت هیون رفتن.
وقتی بالاخره به عمارت رسیدید، حس کردی باری از روی دوشت برداشته شد. فلیکس در ماشین رو باز کرد تو رو بغل کرد و مستقیم به سمت خونه رفت. خدمتکارها با دیدن تو و فلیکس تعجب کرده بودن، اما فلیکس فقط با دست اشاره کرد که کسی مزاحم نشه.
رفتید داخل اتاق خواب. فلیکس در رو قفل کرد و پشت به تو وایساد. کتاش رو با عصبانیت دراورد و روی مبل پرت کرد. میتونستی لرزش شونههاش رو حس کنی؛ اون هنوز از سوهو عصبانی بود.
برگشت سمتت. نگاهش دیگه اون نگاه آروم توی سالن نبود. به سمتت اومد و دستاش رو دو طرف صورتت روی دیوار گذاشت، طوری که بین دیوار و بازوهاش بودی.
فلیکس: هنوز داری میلرزی...
صداش پایین بود، پر از بغض و خشم فروخورده. پیشونیش رو به پیشونیت تکیه داد و چشماش رو بست.
فلیکس: من قول داده بودم این شب بهترین شب زندگیت باشه... ولی اون عوضی گند زد به همه چی. بهم بگو... چیکار کنم تا این لرزش لعنتی از تنت بره؟! چیکار کنم تا دوباره لبخند واقعیت رو ببینم؟!
اشک توی چشمات جمع شد. دستت رو گذاشتی روی صورتش. اون هیولایی که همه ازش میترسیدن، حالا داشت برای آرامش تو التماس میکرد.
ت.و: فلیکس... تو همین الانشم بهترین کار رو کردی که نجاتم دادی. من فقط... فقط به تو نیاز دارم. همین الان.
خب یکی از شماها خیلی درخواست کرده بود گذاشتم💗🫂
امیدوارم خوشتون بیادددد، ببخشید بد شد😭😭😭
- ۱.۹k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط