سالها پيش در يکي از مدارس ابتدايي در يکي از شهرهاي دورافت
سالها پيش در يکي از مدارس ابتدايي در يکي از شهرهاي دورافتاده، پسربچه اي به نام سعيد مشغول به تحصيل بود که هميشه با لباسهاي کثيف وچرکين و پاره در مدرسه حاضر ميشد واين مهمترين مشخصه وي بود، هيچکدام از معلمان او را دوست نداشتند و بچه هاي ديگر نيز با او دوست نبودند، روزي از روزها معلم او که خانم احمدي نام داشت از او خواست که مادرش را به مدرسه بياورد،فرداي آن روز مادر سعيد به مدرسه آمد و خانم احمدي درباره وضعيت پسرش با وي صحبت کرد اما مادر بجاي اصلاح فرزندش تصميم گرفت که به شهر ديگري مهاجرت کند، بيست سال بعد خانم احمدي بعلت ناراحتي قلبي و نياز به عمل جراحي در بيمارستان بستري شد و تحت عمل جراحي قرار گرفت، عمل موفقيت آميز بود، هنگام به هوش آمدن خانم احمدي دکترجوان رعنايي را در مقابل خود ديد که به وي لبخند ميزد ميخواست از وي تشکرکند اما بعلت تأثير داروهاي بيهوشي توان حرف زدن نداشت پس با دست به طرف دکتر اشاره ميکرد و لبان خود را به حرکت در مي آورد انگار دارد از دکتر تشکر ميکرد اما رنگ صورتش در حال تغيير بود کم کم صورتش در حال کبود شدن بود تااينکه با کمال ناباوري در مقابل دکتر جان باخت،دکتر ناباورانه و با تعجب ايستاده بود که چه اتفاقي افتاده است،وقتي به عقب برگشت سعيد نظافتچي بيمارستان را ديد که دوشاخه دستگاه کنترل بيماران قلبي را درآورده وشارژر گوشي خود را به جاي آن زده است،
نکنه يه موقع فکر کردين سعيددکتر شده و از اين حرفا ، نه بابا اون الاغ رو چه به اين حرفا
------------
نکنه يه موقع فکر کردين سعيددکتر شده و از اين حرفا ، نه بابا اون الاغ رو چه به اين حرفا
------------
- ۳۲۴
- ۲۷ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط