درخواستی

#درخواستی

بر زمین افتاد شمشیرت ولی چون جنگ بود
بر تو می‌شد زخم‌ها زد، بر من اما ننگ بود

با خودم گفتم بگیرم دست یا جان تو را؟
اختلاف حرف دل با عقل صدفرسنگ بود

گر چه دستت را گرفتم باز هم قانع نشد
تا نبخشیدم تو را، دل همچنان دلتنگ بود

چون در آغوشت گرفتم خنجرت معلوم کرد
بر زمین افتادن شمشیر، خود نیرنگ بود

من پشیمان نیستم، اما نمی‌دانم هنوز
دل چرا در بازی نیرنگ‌ها یکرنگ بود

در دلم آیینه‌ای دارم که می‌گوید به آه
در جهان سنگدل‌ها کاش می‌شد سنگ بود

#فاضل_نظری
#ویسگون
#عاشقانه
دیدگاه ها (۸)

چه می‌دانند خوبان قیمتِ دلهای مشتاقانبه‌کف جنسی‌که مفت آمد ن...

شب آرام از پنجره می‌ریزد روی دیوار اتاقم،و من، در سکوتی که ب...

عشق خالقِ عشق است. اگر شما تكه‌اى آهن را در مسير جريان الكتر...

با این پاها چه کنم!تنها به سمتی می‌روند که تو بخواهیشعرهایی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط