{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

الان اونجایی از قصهست که فروغ میگه

*/الان اونجایی از قصه‌ست که فروغ میگه:

نمی‌دانم چه بنویسم.
شاید اگر تو اینجا بودی اشک‌هایی را که حالا توی چشم‌هایم با زحمت نگه می‌دارم را روی دست‌هایت می‌ریختم.
:))))دقیقا همون جاممم
دیدگاه ها (۰)

«نمی‌دانم چرا در چنین لحظه‌هاییاز زندگی‌ام که بهترین احساس ر...

*/حوصله کن ری‌را،خواهیم رفتاما خاطرت باشدهمیشه این تویی که م...

[شالْ آن‌ شالِ سْرخ توُموجْ، موجِ مویِ تونَرم‌ترین حادثه، چه...

آن نشنیدید که در شیروانبود یکی زاهد روشن روانزنده‌دلی، عالم ...

:)

سرد برای منپارت ۱۰ا.ت ویو..........بعداز چند مین از بغلش بیر...

part:4name:عشق و اجبارویو بوراچشمام اروم باز شد...و به بیرون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط