p
#p۲:
اسم فیک: بوسه ای برای شروع دوباره
(فلش بک به فردا):
پدر ا/ت: همگی بیدار شید امروز زیادی کار داریم ها( خیلی بلند)
ویو ا/ت:
صبح شده بود و با صدای بلند پدرم بیدار شدم به پایین رفتم دیدم برادرم و خواهرم به پایین رفتن و روی مبل نشستن . خدمتکار برامون صبحانه را چید و ما خوردیم.
خدمتکار: بفرمایین صبحانه حاضره
تهیونگ: دستتون درد نکنه نزدیک بود از گشنگی بمیرم.
نیلو: حالا نمیر بمونی رو دستمون ههه
تهیونگ : ها ها ها خیلی خندیدم بی مزه
پدر ا/ت: بس کنید دیگه صبحونتون رو بخورید ، کلی کار داریم
مادر ا/ت: خب حالا دنیا که به اخر نرسیده انقدر عجله میکنی
پدر ا/ت: برای دیدار امروز همتون برید خرید کنید و بهترین لباسی که میبینید رو خرید کنید
( تهیونگ، نیلو، ا/ت): چشم
مادر ا/ت: مَرد عجیب رفتار میکنی ، باشه ، بچه ها زود صبخونتون رو تموم کنید بریم
ا/ت: بابا مگه تو نمیای؟
پدر ا/ت:، نه دخترم من کار دارم
(فلش بک به مهمونی شب):
پدر ا/ت: خانواده جئون اومدن
خانواده جئون وارد عمارت شدن و از ماشینشون پیاده شدن
پدر جونگ کوک: سلام بر آقای کیم و خانواده محترم
پدر ا/ت: سلام بر شما و خانواده محترمتون خوش اومدید
(ویو ا/ت): خانواده جئون به عمارتمون اومدن همشون پیاده شدن و به همشون سلام دادم یکی از پسارشون معلوم بود خیلی مهربونه اما اون خیلی خیلی سرد رفتار کرد ولی از حق نگذریم خیلی هات بود( بله ماهم میدونیم😂)
همه وارد عمارت شدن و شروع به گپ زدن باهم شدن
پدر جونگ کوک: خب اقای کیم بنظرم بحث رو شروع کنیم
پدر ا/ت: بله درسته، شما بفرمایین بگین
پدر جونگ کوک قضیه را گفت و همه تو شوک بودن به جز مادر و پدر ها
تهیونگ : یعنی چی یعنی شما میخواین مارو قربانی خودتون کنید؟(عصبی)
ا/ت: بابا ! دارید شوخی میکنید دیگه درسته؟
پدر ا/ت: بس کنید همینی که هست
جونگ سانگ: این خودخواهی میدونید دیگه؟_(عصبی)
پدر جونگ کوک: بنظرم یکی از دختراتون با یکی از پسرای من ازدواج کنه ؟ نظرتون چیه؟
پدر ا/ت: خوبه
پدر جونگ کوک: پس دخترتون ا/ت با پسرم جونگ کوک ازدواج کنه ، خوبه؟
ا/ت: چییییی ؟_ شما حق ندارین درباره زندگی من تصمیم بگیرید، بابا خیلی بدی( گریه)
پدر ا/ت: عالیه ، ا/ت بس کن باید با این موضوع کنار بیای
جونگ ککک:واقعا دارید میرید رو مخم ، شماها فقط خودتون رو مبینید( عصبی)
پدر جونگ کوک: فردا پسرم به دنبال دخترتون میاد تا خرید کنن تا دو روز بعد ازدواج کنن
نیلو: بابا دستی دستی میخوای خواهر مثل دست گلم به این زودی به بدبختی بدی؟ یعنی انقدر سربارته؟ هااا؟
پدر ا/ت: بس کن نیلو ، آقای جئون موافقم.
خانواده جئون به عمارتشون رفتن و ا/ت گریه کنان به طرف اتاقش و نیلو تو این وضعیت تصمیم گرفت به اتاق خواهرش بره و اونو اروم کنه
نیو: خواهر عزیزم ،، انقدر گریه نکن ای کاش به جای تو منو گفته بودن که انقدر خواهر عزیز دردونم زجر نکشه (ا/ت رو بغل میکنه)
ا/ت: اجی هق بابا خیلی خودخواهه هق
نیلو : هی بیا بخوابیم من پیشت میخوابم میترسم کار دست خودم بدی
(فلش بک به صبح):
(ویو نیلو):
صبح ساعت ۵ بیدار شدم خواهر قشنگم رو بابام دستی دستی بدبخت داره میکنه رنگ کچ شده باید بیدارش کنم تا یکمی آرومش کنم تا جونگ کوک نیومده
نیلو: خواهر قشنگم ،نازنینم بلند شو
( ویو ا/ت):
دیشب رو با اشک گذروندم ، یه صدایی به گوشم میرسه ، خواهرمه ، اون تنها کسیه که همیشه مراقبمه و من از خودشم براش مهم ترم واقعا بهترین فرد زندگیمه
ا/ت: ساعت چنده ؟( خوابالو)
نیلو : ساعت ۵
ا/ت: من برم سرویس بهداشتی صورتم را بشورم
نیلو: برو ، بعد بیا کارت دارم . اها راستی جونگ کوک ساعت ۶ میاد دنبالت
ا/ت: ای کاش تو راه بمیره( عزیزان بخدا فیکه منو فقط جر ندین😁)
نیلو کمی با ا/ت حرف زد و ارومش کرد ا/ت رفت اماده شد و جونگ کوک اومده بو دنبالش رفت پایین دید جونگ کوک به ماشین تکیه داده
ا/ت: س سلام
جونگ کوک: سلام (سرد)
درو واسه ا/ت باز میکنه و اون میشینه به یک پاساژ رفتن تا خرید کنن .
(ویو ا/ت)
( وقتی رفتم پایین تکیه داده بود به ماشین معلوم بوذ کمی عصبی ولی با من با اعصبانیت رفتار نکر وارد پاساژ شدیم لباساموت رو انتخاب کردیم و به طرف ماشین حرکت کردیم)
(ویو جونگ کوک):
رفتم دنبال ا/ت اومد پایین واقعا زیبا معلوم بود خیلی گریه کرده رنگش رنگ کچ بود باهم به پاساژ رفتیم و خریدامون رو کردیم و به سمت ماشین رفتیم
گوشی ا/ت: زنگ خورد
ا/ت: میشه یه لحظه صبر کنی
جونگ کوک:اوهم( صبر کردم تا تلفنش را جواب بده تا بریم۰
ا/ت:الو نیلو چیشده
نیلو: هیچی زنگ زدم ببینم حالت خوبه
ا/ت: اره خوبم دارم بر میگردم
نیلو: میشه گوشی را بدی به اون
ا/ت: اون کیه
نیلو:۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
__________________________________________
شرط ها برای پارت بعد: ۵ لایک ۲ بازنشر
اسم فیک: بوسه ای برای شروع دوباره
(فلش بک به فردا):
پدر ا/ت: همگی بیدار شید امروز زیادی کار داریم ها( خیلی بلند)
ویو ا/ت:
صبح شده بود و با صدای بلند پدرم بیدار شدم به پایین رفتم دیدم برادرم و خواهرم به پایین رفتن و روی مبل نشستن . خدمتکار برامون صبحانه را چید و ما خوردیم.
خدمتکار: بفرمایین صبحانه حاضره
تهیونگ: دستتون درد نکنه نزدیک بود از گشنگی بمیرم.
نیلو: حالا نمیر بمونی رو دستمون ههه
تهیونگ : ها ها ها خیلی خندیدم بی مزه
پدر ا/ت: بس کنید دیگه صبحونتون رو بخورید ، کلی کار داریم
مادر ا/ت: خب حالا دنیا که به اخر نرسیده انقدر عجله میکنی
پدر ا/ت: برای دیدار امروز همتون برید خرید کنید و بهترین لباسی که میبینید رو خرید کنید
( تهیونگ، نیلو، ا/ت): چشم
مادر ا/ت: مَرد عجیب رفتار میکنی ، باشه ، بچه ها زود صبخونتون رو تموم کنید بریم
ا/ت: بابا مگه تو نمیای؟
پدر ا/ت:، نه دخترم من کار دارم
(فلش بک به مهمونی شب):
پدر ا/ت: خانواده جئون اومدن
خانواده جئون وارد عمارت شدن و از ماشینشون پیاده شدن
پدر جونگ کوک: سلام بر آقای کیم و خانواده محترم
پدر ا/ت: سلام بر شما و خانواده محترمتون خوش اومدید
(ویو ا/ت): خانواده جئون به عمارتمون اومدن همشون پیاده شدن و به همشون سلام دادم یکی از پسارشون معلوم بود خیلی مهربونه اما اون خیلی خیلی سرد رفتار کرد ولی از حق نگذریم خیلی هات بود( بله ماهم میدونیم😂)
همه وارد عمارت شدن و شروع به گپ زدن باهم شدن
پدر جونگ کوک: خب اقای کیم بنظرم بحث رو شروع کنیم
پدر ا/ت: بله درسته، شما بفرمایین بگین
پدر جونگ کوک قضیه را گفت و همه تو شوک بودن به جز مادر و پدر ها
تهیونگ : یعنی چی یعنی شما میخواین مارو قربانی خودتون کنید؟(عصبی)
ا/ت: بابا ! دارید شوخی میکنید دیگه درسته؟
پدر ا/ت: بس کنید همینی که هست
جونگ سانگ: این خودخواهی میدونید دیگه؟_(عصبی)
پدر جونگ کوک: بنظرم یکی از دختراتون با یکی از پسرای من ازدواج کنه ؟ نظرتون چیه؟
پدر ا/ت: خوبه
پدر جونگ کوک: پس دخترتون ا/ت با پسرم جونگ کوک ازدواج کنه ، خوبه؟
ا/ت: چییییی ؟_ شما حق ندارین درباره زندگی من تصمیم بگیرید، بابا خیلی بدی( گریه)
پدر ا/ت: عالیه ، ا/ت بس کن باید با این موضوع کنار بیای
جونگ ککک:واقعا دارید میرید رو مخم ، شماها فقط خودتون رو مبینید( عصبی)
پدر جونگ کوک: فردا پسرم به دنبال دخترتون میاد تا خرید کنن تا دو روز بعد ازدواج کنن
نیلو: بابا دستی دستی میخوای خواهر مثل دست گلم به این زودی به بدبختی بدی؟ یعنی انقدر سربارته؟ هااا؟
پدر ا/ت: بس کن نیلو ، آقای جئون موافقم.
خانواده جئون به عمارتشون رفتن و ا/ت گریه کنان به طرف اتاقش و نیلو تو این وضعیت تصمیم گرفت به اتاق خواهرش بره و اونو اروم کنه
نیو: خواهر عزیزم ،، انقدر گریه نکن ای کاش به جای تو منو گفته بودن که انقدر خواهر عزیز دردونم زجر نکشه (ا/ت رو بغل میکنه)
ا/ت: اجی هق بابا خیلی خودخواهه هق
نیلو : هی بیا بخوابیم من پیشت میخوابم میترسم کار دست خودم بدی
(فلش بک به صبح):
(ویو نیلو):
صبح ساعت ۵ بیدار شدم خواهر قشنگم رو بابام دستی دستی بدبخت داره میکنه رنگ کچ شده باید بیدارش کنم تا یکمی آرومش کنم تا جونگ کوک نیومده
نیلو: خواهر قشنگم ،نازنینم بلند شو
( ویو ا/ت):
دیشب رو با اشک گذروندم ، یه صدایی به گوشم میرسه ، خواهرمه ، اون تنها کسیه که همیشه مراقبمه و من از خودشم براش مهم ترم واقعا بهترین فرد زندگیمه
ا/ت: ساعت چنده ؟( خوابالو)
نیلو : ساعت ۵
ا/ت: من برم سرویس بهداشتی صورتم را بشورم
نیلو: برو ، بعد بیا کارت دارم . اها راستی جونگ کوک ساعت ۶ میاد دنبالت
ا/ت: ای کاش تو راه بمیره( عزیزان بخدا فیکه منو فقط جر ندین😁)
نیلو کمی با ا/ت حرف زد و ارومش کرد ا/ت رفت اماده شد و جونگ کوک اومده بو دنبالش رفت پایین دید جونگ کوک به ماشین تکیه داده
ا/ت: س سلام
جونگ کوک: سلام (سرد)
درو واسه ا/ت باز میکنه و اون میشینه به یک پاساژ رفتن تا خرید کنن .
(ویو ا/ت)
( وقتی رفتم پایین تکیه داده بود به ماشین معلوم بوذ کمی عصبی ولی با من با اعصبانیت رفتار نکر وارد پاساژ شدیم لباساموت رو انتخاب کردیم و به طرف ماشین حرکت کردیم)
(ویو جونگ کوک):
رفتم دنبال ا/ت اومد پایین واقعا زیبا معلوم بود خیلی گریه کرده رنگش رنگ کچ بود باهم به پاساژ رفتیم و خریدامون رو کردیم و به سمت ماشین رفتیم
گوشی ا/ت: زنگ خورد
ا/ت: میشه یه لحظه صبر کنی
جونگ کوک:اوهم( صبر کردم تا تلفنش را جواب بده تا بریم۰
ا/ت:الو نیلو چیشده
نیلو: هیچی زنگ زدم ببینم حالت خوبه
ا/ت: اره خوبم دارم بر میگردم
نیلو: میشه گوشی را بدی به اون
ا/ت: اون کیه
نیلو:۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
__________________________________________
شرط ها برای پارت بعد: ۵ لایک ۲ بازنشر
- ۹۰.۸k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط