‌

آتشی شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ایمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسانم گرفت

گم شدم در پهنه صحرای عشق
در شبی چون چهره بختم سیاه
ناگهان بی‌آن‌که بتوانم گریخت
بر سرم بارید باران گناه...

#فروغ_فرخزاد
دیدگاه ها (۴)

من چه می دانم سر انگشتش چه ڪرددر میان خرمن گیسوی منآنقدر دان...

پر کن این پیمانه را ای هم نفسپر کن این پیمانه را از خون او م...

نیست یاری تا بگویم راز خویشناله پنهان کرده ام در ساز خویشچنگ...

نیست یاری تا بگویم راز خویش...

شراب و خوننیست یاری تا بگویم راز خویشناله پنهان کرده ام در س...

.نیست یاری تا بگویم راز خویش ناله پنهان کرده ام در ساز خویش ...

باز بارانبا ترانهمی خورد بر بام خانهیادم آمد کربلا رادشت پر ...

رمان عشق من واقعیه part 76♡ ولی فکر نکنم خوب باشیااا ناگهان ...

ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر تواَم سنگین شده ای ب...

#شقایق_گفت_با_خنده : نه تب دارم ، نه بیمارماگر سرخم چنان آتش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط