{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیش می آید اینچنین بی پروا خیالاتی شوم

پیش می آید اینچنین بی پروا خیالاتی شوم
بی مقدمه و بی حاشیه...
دست بر کمرِ عشق بگذارم وُ
از میانه های شب، با تو هم آغوش شوم
پیش می آید اینچنین زخم خورده، خودم را بیابم و
روحِ مجروحم را دستِ تنِ گرمِ تو بسپارم
پیش می آید چشم بسته از ترددِ بی رحمِ خیابان بگذرم و
با تو به تماشای دستانِ خالیِ مرگ بنشینم
پیش می آید من شعری نگویم ولی هرگز نمیشود یاد تو باشم و شاعرانگی هایم را از یاد ببرم...
دیدگاه ها (۸)

گاهى ... دلت "به راه" نیست!!ولى "سر به راهى" ...خودت را میزن...

فرو رفته ام در خود چشمانم بغــــــــــض دارد... مانده ام بين...

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ ، ! ﻧﮕﻮ ﮐﻔﺮ ﺍﺳﺖ ، !!... ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺩ...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقع...

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط