n
Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟐
═════════════════
_«حرومزادهی عوضی...»
مریس نفسنفسزنان گفت و لگد دیگری نثار در کرد...
بعد هم روی زمین نشست ، اینقدر به در لگد زده بود که پایاش درد گرفته بود.
_«دَر لعنتی»
دختر ، عمیق نفس میکشید تا دوباره قوایاش را تجدید کند و باز به در حمله کند.
_«اگر این همه فحش رو وقتی خدا فرمانروایی میکرد ، میدادی ، بعد از مرگت جات پیش خودم بود...توی قعر جهنم...»
دختر از جا پرید و به پشت سرش نگاه کرد.
ابلیس پشت سرش بود...
مریس چپچپ به ابلیس نگاه کرد.
_«چیه ؟!»
ابلیس به سمت تخت قدم برداشت و روی لبهی تخت نشست.
دختر قرار نبود از این به بعد، از آن تخت استفاده کند.
_«اینجا ساکته و متاسفانه ، صدات و صدای ضربههات ، اِکو میشه»
چشمان دختر گشاد شدد و با ناباوری به مرد نگاه کرد...
_«توی عوضی ، هرشب میومدی به خوابم، حالا هم من رو توی یک جهنمدرهای زندونی کردی ، اگر خیلی باعث ناراحتیت میشم ، بذار برم...»
دختر دستهایش را روی پهلوهایش گذاشت و به مرد خیره شد ، از کِی این همه جُربزه داشت اونهم مقابل یک شیطان!؟
مرد بلند شد و به سمت مریس قدم برداشت
_«اگر بدون روبان لعنتیت بیرون نمیرفتی و مطمئن نمیشدی که همهی شیاطین از حضورت با خبر شدند ، این مشکل رو نداشتیم»
_«خب ، من حتی همین الان هم نمیدونم چه چیزی درمورد چشمام خاصه، شاید دفعهی بعد به سوالاتم پاسخ بده...»
مرد مدتی خیره به چشمانش نگاه کرد.
مریس نمیدونست که خیالاتی شده یا واقعا مردمکهای چشم مرد درحال تیرهتر شدن بودند.
_«چیه ؟! باز لال شــ-...»
لبهای مرد روی لبهای او بود.
لبهای مرد روی لبهای او بود. لبهای مرد روی لبهای او بود. لبهای مرد روی لبهای او بود.
_«حرومی شغال»
دختر چندین قدم به عقب برداشت، سرش رو چرخوند و با استین لباسش لبهاش رو پاک کرد..
آیا این مرد ، طلوع آفتاب فردا صبح رو میدید ؟ احتمالا نه..
_«ابلیس لعنتی...»
چه بد که وقتی دختر دوباره سر برگردوند ، مرد از قبل اتاق رو ترک کرده بود.
و روی زمین ،جزٔ به جزٔ آسمان به زیباترین و صافترین شکل ممکن دراومده بود.
گلها شکوفه کرده بودند ، با اینکه فصل شکوفهی گلها نبود...لوسیفر ، شاد بود.
═════════════════
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟐
═════════════════
_«حرومزادهی عوضی...»
مریس نفسنفسزنان گفت و لگد دیگری نثار در کرد...
بعد هم روی زمین نشست ، اینقدر به در لگد زده بود که پایاش درد گرفته بود.
_«دَر لعنتی»
دختر ، عمیق نفس میکشید تا دوباره قوایاش را تجدید کند و باز به در حمله کند.
_«اگر این همه فحش رو وقتی خدا فرمانروایی میکرد ، میدادی ، بعد از مرگت جات پیش خودم بود...توی قعر جهنم...»
دختر از جا پرید و به پشت سرش نگاه کرد.
ابلیس پشت سرش بود...
مریس چپچپ به ابلیس نگاه کرد.
_«چیه ؟!»
ابلیس به سمت تخت قدم برداشت و روی لبهی تخت نشست.
دختر قرار نبود از این به بعد، از آن تخت استفاده کند.
_«اینجا ساکته و متاسفانه ، صدات و صدای ضربههات ، اِکو میشه»
چشمان دختر گشاد شدد و با ناباوری به مرد نگاه کرد...
_«توی عوضی ، هرشب میومدی به خوابم، حالا هم من رو توی یک جهنمدرهای زندونی کردی ، اگر خیلی باعث ناراحتیت میشم ، بذار برم...»
دختر دستهایش را روی پهلوهایش گذاشت و به مرد خیره شد ، از کِی این همه جُربزه داشت اونهم مقابل یک شیطان!؟
مرد بلند شد و به سمت مریس قدم برداشت
_«اگر بدون روبان لعنتیت بیرون نمیرفتی و مطمئن نمیشدی که همهی شیاطین از حضورت با خبر شدند ، این مشکل رو نداشتیم»
_«خب ، من حتی همین الان هم نمیدونم چه چیزی درمورد چشمام خاصه، شاید دفعهی بعد به سوالاتم پاسخ بده...»
مرد مدتی خیره به چشمانش نگاه کرد.
مریس نمیدونست که خیالاتی شده یا واقعا مردمکهای چشم مرد درحال تیرهتر شدن بودند.
_«چیه ؟! باز لال شــ-...»
لبهای مرد روی لبهای او بود.
لبهای مرد روی لبهای او بود. لبهای مرد روی لبهای او بود. لبهای مرد روی لبهای او بود.
_«حرومی شغال»
دختر چندین قدم به عقب برداشت، سرش رو چرخوند و با استین لباسش لبهاش رو پاک کرد..
آیا این مرد ، طلوع آفتاب فردا صبح رو میدید ؟ احتمالا نه..
_«ابلیس لعنتی...»
چه بد که وقتی دختر دوباره سر برگردوند ، مرد از قبل اتاق رو ترک کرده بود.
و روی زمین ،جزٔ به جزٔ آسمان به زیباترین و صافترین شکل ممکن دراومده بود.
گلها شکوفه کرده بودند ، با اینکه فصل شکوفهی گلها نبود...لوسیفر ، شاد بود.
═════════════════
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
- ۲۹.۱k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط