n
Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟒
═════════════════
𝟐 ساعت بعد از بهترین لحظاتِ لوسیفر در چند هزارهی اخیر « بوسهاش با مریس »
ابلیس پاک دیوانه شده بود.
انجل همیشه به شکوه بیپایانش معروف بود.
شهری تیره و تار که با آتش مواد مذاب روشن شده بود.
جایی ترسناک و خطرناک که کمتر کسی اجازهی ورود به آن را داشت...
محل شکنجهی میلیونها موجود و فرشته ، محل زندگی خطرناکترین شیاطین...
مکانی که ابلیس با جادوی خود ساخته بود ، اما حال از نظرش این مکان زیادی بزرگ بود.
پس ، این قصر تیره را کوچکتر کرد.
تا گشتوگذار در آن راحت تر شود. دلیلش هم به خودش مربوط بود.
نور مواد مذاب بد به نظر میرسید ، پس جای آنها را با مشعل عوض کرد.
اتاقهای شکنجه را مهروموم کرد ، هر وسیله و اشیایی را که خطرناک به نظر میرسید را برداشت.
۴ شیاطینِ پیر ساکن در انجل را به جای دیگری فرستاد و بقیهی شیاطین را بیرون کرد...
دلیلاش هم ، تنوع بود !!
حداقل این چیزی بود که ابلیس به خودش میگفت.
در ته قلب نداشتهاش ، او میدانست اینکار را کرده تا وقتی به دختر اجازهی خروج از اتاقش را میدهد ، چیزی نباشد که امنیت او را به خطر بیندازد...
او برای آن دختر ، احمق شده بود. یک احمق به تمام عیار
═════════════════
مریس از آن مردک چندش ، خوشش نمیامد ، اما او هیچ فرصتی برای فضولی-...کنجکاوی را از دست نمیداد، او شاید کمتر از ۲ دقیقه با میلِ به بیرون رفتن مقابله کرد قبل از اینکه شکست بخورد، بیرون دویده بود و در تکتک راهروها سرک کشیده بود ، هر اتاقی که در ان قفل نبود را نگاه کرده بود.
کسی در عمارتِ بزرگ نبود ، علامتی هم نبود که بفهمد کجاست ، اما از یکی از تراس ها که به بیرون نگاه کرد ، درهای عمیق را دید که هیچچیز در انتهای آن مشخص نبود...
آن مردک فقط قفسش را بزرگتر کرده بود.
حال هم کشتیهایش غرق شده بود و لبهی همان تراش نشسته بود.
«بهنظر میرسه حوصلهات سر رفته...»
اما اینبار ، این صدای مرد نبود که میشنید ، ولی ایکاش که بود...
مردِ در ایستگاه قطار...
به اطراف نگاه کرد ، هیچ نمیدید.
_«دنبالم نباش مِریس...فقط چشمای خوشگلت رو خسته میکنی...»
_«چیمیخوای ؟!»
لحظهای بعد ، مرد او را ازکمر گرفته بود و دختر را به سینهی خود چسبانده بود، سینهی مرد عملا روی کمرش بود و سر مرد روی شونههایش...
نمیتوانست تکان بخورد. نمیتوانست تکان بخورد. نمیتوانست تکان بخورد.
_«چرا-...»
_«واقعا نمیخواستم خودم رو بهت نشون بدم ، ولی گرفتن کمرت وسوسهکننده به نظر میرسید»
_«نمیتونم حرکت کنم»
_«خب ، مقصر منم ، نمیخواستم فرار کنی»
_«ولم کن...»
_«نمیخوای بدونی کجا هستی ؟!»
دختر کمی دیگر در آغوشش وول خورد ، سعی کرد که خود را از شرش خلاص کند ، اما نمیتوانست ، نه وقتی که ماهیچههایش همراهی نمیکردند.
_«تو توی انجلی ،توی بازوان لوسیفر»
═════════════════
خب خب سیسی ها شرط: کامنت های پارت های ۲۰،۲۱،۲۲،۲۳ باید بالای ۵۰ باشن و لایک های هرکدوم بالای ۸۰
و این پارت باید کامنتاش بالای ۱۲۰ تاش باشه❤🥲🌼
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟒
═════════════════
𝟐 ساعت بعد از بهترین لحظاتِ لوسیفر در چند هزارهی اخیر « بوسهاش با مریس »
ابلیس پاک دیوانه شده بود.
انجل همیشه به شکوه بیپایانش معروف بود.
شهری تیره و تار که با آتش مواد مذاب روشن شده بود.
جایی ترسناک و خطرناک که کمتر کسی اجازهی ورود به آن را داشت...
محل شکنجهی میلیونها موجود و فرشته ، محل زندگی خطرناکترین شیاطین...
مکانی که ابلیس با جادوی خود ساخته بود ، اما حال از نظرش این مکان زیادی بزرگ بود.
پس ، این قصر تیره را کوچکتر کرد.
تا گشتوگذار در آن راحت تر شود. دلیلش هم به خودش مربوط بود.
نور مواد مذاب بد به نظر میرسید ، پس جای آنها را با مشعل عوض کرد.
اتاقهای شکنجه را مهروموم کرد ، هر وسیله و اشیایی را که خطرناک به نظر میرسید را برداشت.
۴ شیاطینِ پیر ساکن در انجل را به جای دیگری فرستاد و بقیهی شیاطین را بیرون کرد...
دلیلاش هم ، تنوع بود !!
حداقل این چیزی بود که ابلیس به خودش میگفت.
در ته قلب نداشتهاش ، او میدانست اینکار را کرده تا وقتی به دختر اجازهی خروج از اتاقش را میدهد ، چیزی نباشد که امنیت او را به خطر بیندازد...
او برای آن دختر ، احمق شده بود. یک احمق به تمام عیار
═════════════════
مریس از آن مردک چندش ، خوشش نمیامد ، اما او هیچ فرصتی برای فضولی-...کنجکاوی را از دست نمیداد، او شاید کمتر از ۲ دقیقه با میلِ به بیرون رفتن مقابله کرد قبل از اینکه شکست بخورد، بیرون دویده بود و در تکتک راهروها سرک کشیده بود ، هر اتاقی که در ان قفل نبود را نگاه کرده بود.
کسی در عمارتِ بزرگ نبود ، علامتی هم نبود که بفهمد کجاست ، اما از یکی از تراس ها که به بیرون نگاه کرد ، درهای عمیق را دید که هیچچیز در انتهای آن مشخص نبود...
آن مردک فقط قفسش را بزرگتر کرده بود.
حال هم کشتیهایش غرق شده بود و لبهی همان تراش نشسته بود.
«بهنظر میرسه حوصلهات سر رفته...»
اما اینبار ، این صدای مرد نبود که میشنید ، ولی ایکاش که بود...
مردِ در ایستگاه قطار...
به اطراف نگاه کرد ، هیچ نمیدید.
_«دنبالم نباش مِریس...فقط چشمای خوشگلت رو خسته میکنی...»
_«چیمیخوای ؟!»
لحظهای بعد ، مرد او را ازکمر گرفته بود و دختر را به سینهی خود چسبانده بود، سینهی مرد عملا روی کمرش بود و سر مرد روی شونههایش...
نمیتوانست تکان بخورد. نمیتوانست تکان بخورد. نمیتوانست تکان بخورد.
_«چرا-...»
_«واقعا نمیخواستم خودم رو بهت نشون بدم ، ولی گرفتن کمرت وسوسهکننده به نظر میرسید»
_«نمیتونم حرکت کنم»
_«خب ، مقصر منم ، نمیخواستم فرار کنی»
_«ولم کن...»
_«نمیخوای بدونی کجا هستی ؟!»
دختر کمی دیگر در آغوشش وول خورد ، سعی کرد که خود را از شرش خلاص کند ، اما نمیتوانست ، نه وقتی که ماهیچههایش همراهی نمیکردند.
_«تو توی انجلی ،توی بازوان لوسیفر»
═════════════════
خب خب سیسی ها شرط: کامنت های پارت های ۲۰،۲۱،۲۲،۲۳ باید بالای ۵۰ باشن و لایک های هرکدوم بالای ۸۰
و این پارت باید کامنتاش بالای ۱۲۰ تاش باشه❤🥲🌼
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
- ۴۸.۶k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط