پارت
پارت ۴
پشت در اتاق بورا ایستاده بودم،کمتر از ۲ ساعته که منتظرم بیدار بشه اما خبری ازش نیست
بدون توجه به وضعیتی که داشت وارد اتاق شدم
تخت خالی بود و صدای شیر آب داشت میومد
تازه بیدار شده بود
به میز آرایشی که روبه روی تخت بود تکیه دادم و با پوزخند همیشگی فقط منتظرش موندم
با موهایی باز و بهم ریخته که کاملا خواب آلود بود از سرویس بهداشتی بیرون اومد درحالی که داشت چشم راستش رو با انگشت های ظریف و کوچیکش میمالوند متوجه حضور من شد
با دیدنم خواب از سرش پرید و عصبی نگاهم کرد
= یاا اینجا چیکار میکنی؟
لبخند زدم
_ اومدم پرنسسم رو ببینم
= کم من رو با این اسم صدا کن
تیکه ام رو از میز گرفتم و چند قدم عقب رفتم
با هر قدمی که نزدیکش میشدم عقب میرفت
_ دوست داری بهت بگم دارلینگ؟ یا جوجو؟
اخمی کرد و مثل یک جوجه عصبی نگاهم کرد
= من حتی اسمت رو هم نمیدونم بعد تو داری واسم اسم تایین میکنی؟
سری تکون دادم شونه هام رو بیخیال بالا دادم و بیخیال گفتم
_ اره حق داری،اسمم هوانگ هیونجینه
درحالیکه داشت از کنارم رد میشود زمزمه آرامی کرد
= خب که چی؟!
برگشت و نگاهم کرد
= صبحانم رو میخورم و بعدش من رو میبری خونم
میخواست بره اما جدی از بازوی لاغرش گرفتم و به خودم نزدیکش کردم
نفس های آرامش رو میتونستم حس کنم
_ تو قرار نیست جایی بری از این به بعد قراره پیش من زندگی کنی کیم بورا
عصبی بازوش رو از دستم کشید بیرون
= تو کی باشی که بگی کجا زندگی کنم ها؟ من حتی نمیدونم آدم خوبی هستی یا نه
برگشتم و جدی نگاهش کردم
_ من هوانگ هیونجینم اگه چیزی رو بخوام میتونم بدست بیارم و حالا میخوام تورو داشته باشم،بهتره به حرفم گوش کنی کیم بورا
کنارش زدم و از اتاق خوابش بیرون اومدم
به طرف پله ها رفتم و یکی یکی از پله ها پایین اومدم به طرف میز پذیرایی بزرگ و ایتالیایی رفتم و سپس روی صندلی اول نشستم
خدمت کار ها شروع کردند به پذیرایی کردن از من
به بادیگاردم که جلوی ورودی حیاط به خونه ایستاده بود با انگشتم اشاره کردم تا پیشم بیاد.
سریع با قدم هایی بزرگی به سمتم اومد با هیکل گنده اش خم شد و منتظر ماند تا دستورم رو بهش بگم
_ به هیچوجه نزارید بورا از خونه خارج بشه
جدی و ترسناک به چشم هاش نگاه کردم
_ فقط کافیه بفهمم که اون دختر از این خونه بیرون رفته همتون رو میکشم
برخواست و تعظیم کرد
بادیگارد : چشم رئیس
سپس برگشت و پیش بقیه بادیگارد ها که دور تا دور خونه بودند گفت.
پوزخندی زدم و فنجان قهوه رو نزدیک لبم بردم
_ نمیتونی از دستم فرار کنی پرنسس
پشت در اتاق بورا ایستاده بودم،کمتر از ۲ ساعته که منتظرم بیدار بشه اما خبری ازش نیست
بدون توجه به وضعیتی که داشت وارد اتاق شدم
تخت خالی بود و صدای شیر آب داشت میومد
تازه بیدار شده بود
به میز آرایشی که روبه روی تخت بود تکیه دادم و با پوزخند همیشگی فقط منتظرش موندم
با موهایی باز و بهم ریخته که کاملا خواب آلود بود از سرویس بهداشتی بیرون اومد درحالی که داشت چشم راستش رو با انگشت های ظریف و کوچیکش میمالوند متوجه حضور من شد
با دیدنم خواب از سرش پرید و عصبی نگاهم کرد
= یاا اینجا چیکار میکنی؟
لبخند زدم
_ اومدم پرنسسم رو ببینم
= کم من رو با این اسم صدا کن
تیکه ام رو از میز گرفتم و چند قدم عقب رفتم
با هر قدمی که نزدیکش میشدم عقب میرفت
_ دوست داری بهت بگم دارلینگ؟ یا جوجو؟
اخمی کرد و مثل یک جوجه عصبی نگاهم کرد
= من حتی اسمت رو هم نمیدونم بعد تو داری واسم اسم تایین میکنی؟
سری تکون دادم شونه هام رو بیخیال بالا دادم و بیخیال گفتم
_ اره حق داری،اسمم هوانگ هیونجینه
درحالیکه داشت از کنارم رد میشود زمزمه آرامی کرد
= خب که چی؟!
برگشت و نگاهم کرد
= صبحانم رو میخورم و بعدش من رو میبری خونم
میخواست بره اما جدی از بازوی لاغرش گرفتم و به خودم نزدیکش کردم
نفس های آرامش رو میتونستم حس کنم
_ تو قرار نیست جایی بری از این به بعد قراره پیش من زندگی کنی کیم بورا
عصبی بازوش رو از دستم کشید بیرون
= تو کی باشی که بگی کجا زندگی کنم ها؟ من حتی نمیدونم آدم خوبی هستی یا نه
برگشتم و جدی نگاهش کردم
_ من هوانگ هیونجینم اگه چیزی رو بخوام میتونم بدست بیارم و حالا میخوام تورو داشته باشم،بهتره به حرفم گوش کنی کیم بورا
کنارش زدم و از اتاق خوابش بیرون اومدم
به طرف پله ها رفتم و یکی یکی از پله ها پایین اومدم به طرف میز پذیرایی بزرگ و ایتالیایی رفتم و سپس روی صندلی اول نشستم
خدمت کار ها شروع کردند به پذیرایی کردن از من
به بادیگاردم که جلوی ورودی حیاط به خونه ایستاده بود با انگشتم اشاره کردم تا پیشم بیاد.
سریع با قدم هایی بزرگی به سمتم اومد با هیکل گنده اش خم شد و منتظر ماند تا دستورم رو بهش بگم
_ به هیچوجه نزارید بورا از خونه خارج بشه
جدی و ترسناک به چشم هاش نگاه کردم
_ فقط کافیه بفهمم که اون دختر از این خونه بیرون رفته همتون رو میکشم
برخواست و تعظیم کرد
بادیگارد : چشم رئیس
سپس برگشت و پیش بقیه بادیگارد ها که دور تا دور خونه بودند گفت.
پوزخندی زدم و فنجان قهوه رو نزدیک لبم بردم
_ نمیتونی از دستم فرار کنی پرنسس
- ۷.۳k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط