{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P24

ویو هانا
ساعت نزدیک ۳ شب بود ولی جونگکوک هنوز نیومده بود
خیلی نگرانش بودم بهم گفته بود که حتما میاد
خدمتکارا هم که خونه نبودن
سعی کردم بخابم و به چیزای بد فکر نکنم
+شاید معاملش طول کشیده یا شاید...
یهو یه صدا از تو حال اومد
+این دیگه چی بود؟
گوشیمو برداشتم و از اتاق خارج شدم
از بالای پله ها به پایین نگاه انداختم ولی چیزی معلوم نبود
یهو یه ترس شدیدی بهم وارد شد
+بچه هام
با سرعت به سمت اتاقشون دویدم درو باز کردم
که دیدم آروم خوابیدن
+هوفف خیالم راحت شد
رفتم کنارشون روی تخت نشستم و برای بار هزارم شماره جونگکوکو گرفتم
ولی بازم جواب نمی‌داد
نکنه اتفاق بدی افتاده باشه؟
نکنه اون ناشناسه بلایی سرش آورده باشه؟
نه نه جونگکوک مگه آدم الکیه؟اون خیلی تیز و قویه
هیچکسی حریفش نمیشه
توی فکرام غرق بودم که دستی روی شونه هام نشست
جیغ خفیفی کشیدم که دیدم جین ووعه
+تو چرا بیدار شدی پسرم؟
(لانا:$)
(جین وو:¥)
¥اصلا نخوابیدم که بخوام بیدار شم
+خابت نمیبره؟
¥نه مامانی
+ای بابا آخه چرا؟
¥میترسم
+از چی میترسی؟
¥میشه راجبش حرف نزنیم
+ هعی خیلی خب باشه ولی بعداً باید بهم بگی
¥باشه مامانی،میشه نازم کنی بخابم؟
از زیر بغلش گرفتم نشوندمش روی پاهام
+البته که میشه قندعسلم
دراز کشیدم سرشو گذاشتم روی سینم و موهاشو نوازش کردم
به دقیقه نکشید که خوابید حالا فهمیدم درد این بچه چیه می‌ترسه از یه چیزی می‌ترسه و نمیخاد راجبش چیزی بگه
آروم از خودم جداش کردم و گذاشتمش روی تخت
سر هر دوشونو بوسیدم و اومدم بیرون از اتاق خواب
دیدم یه عالمه ماشین وارد حیاط عمارت شدن جونگکوک که بنظر خسته میومد به سمت در حرکت کرد و بازش کرد
و وارد عمارت شد دستشو کشید روی سرم
-بیبی چرا بیداری؟
+معلوم هست کدوم گوری بودی؟میدونی چقدر نگرانت شدم؟
دیدگاه ها (۰)

p25

P26

P23

P22

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁶⁰با تعجب به رفتنش نگاه میکردم... جیمین: دق...

امروز سر کلاس یکی از هنرجو هام یه ورق مقوایی بهم داد گفت است...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_302لبخندی زدو مشغول شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط