Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_302
لبخندی زدو مشغول شد
از حق نگذریم دست پختش محشره
با هزار بدبختی غذارو خوردیم
منظورم از هزار بدبختی اینه که
حسابی مسخره بازی دراوردیم و یبار نزدیک بود اب از بینی لیلی بزنه بیرون...
کمکش کردمو ظرفارو توی سینک ریختیم
با یه تشکر ویژه که همراه یه بو//سه شیطون روی گونش بود
مسیر اتاقو در پیش گرفتم
«ویوی لیلی»
بعد شستن ظرفا سمت پله ها رفتم
هنوز پام روی اولین پله ننشسته بود که با رعد برقی که زده شد دو متر پریدم هوا و دستمو روی قلبم گذاشتم
+ای مر..گ ایشالا بمیر..ییی خرما بخورم!!!
با کیم الان؟
اروم اروم وارد اتاقم شدمو سپس وارد دستشویی
بعد زدن مسواک سمت کمد رفتم و یه دست لباس خواب پش//می پوشیدم.. ادم ترسویی نبودم.. از رعد برق هیچ خاطره خوبی ندارم...
گوشیو از شارژرش بیرون کشیدم و به ساعت نگاهی انداختم
22:30
بود
یکم توی گوشیم چرخ زدمو وارد پیامک ها شدم
وونا کل این چند روزو همش داشت ازم میپرسید واسه خواستگاری چیکار کنم چیکار نکنم.
این همه استرس عادیه؟
قطعا عادیه
من که چیزی حالیم نیست.
نه خاستگاری نه عقدیو نه ذوقی برای ازدواجم نداشتم
گوشیو خاموش کردم و اون طرف تخت انداختم.
همینکه چشمامو بستم با رعد برقی که دوباره زد جیغی کشیدم
قطعا اون بنده خدا (جونگکوک) داره با خودش میگه این سیر.یش چیه دیگه..
چیکار کنم؟
تقصیر منه از رعد برق بدم میاد؟
امکان نداره بتونم با این شرایط بخوابم.
سمت پنجره رفتم
بارون داشت وحشتناک میباریدو آسمون غرش میکرد.. عاشق بارون بودم.. ولی رعد برق نه.
پنجره رو سریع بستمو پر.ده رو کشیدم
سمت تخت رفتم و گوشه ای ازش نشستم
(چندی بعد)
الان یه ساعت نیم بود که همینجوری داشتم توی اتاق چرخ میزدم
نمیدونم ولی اصلا احساس امنیت نداشتم
حس میکردم با هر رعدبرق قراره سقف روی سرم خراب بشه.
و میترسیدم روی تخت بخوابم
دستی روی چشمای خستم کشیدم
چهرم حسابی خسته بودو دلش یه استراحت میخاست..
ولی چیکار میکردم!
همینکه میرفتم روی تخت صدای غرش آسمون بلند میشد.
کمی فکر کردم
چاره ای نیست باید به جونگکوک پناه ببرم!
ولی اگه برم ازش بخوام توی اتاقش بخوابم...
مسخرم میکنه.. نه؟
دلو زدم به دریا و در اتاق خودمو باز کردم و سمت اتاق جونگکوک رفتم
در نزدم
خداکنه خواب باشه اینجوری راحت تر میتونم بخوابم
اروم وارد اتاق شدم
همینکه خواستم نفس راحتی بکشم که خوابه یهو...
روی تختش نیم خیز شدو بهم نگاهی انداخت
260 لایک
#season_Third
#part_302
لبخندی زدو مشغول شد
از حق نگذریم دست پختش محشره
با هزار بدبختی غذارو خوردیم
منظورم از هزار بدبختی اینه که
حسابی مسخره بازی دراوردیم و یبار نزدیک بود اب از بینی لیلی بزنه بیرون...
کمکش کردمو ظرفارو توی سینک ریختیم
با یه تشکر ویژه که همراه یه بو//سه شیطون روی گونش بود
مسیر اتاقو در پیش گرفتم
«ویوی لیلی»
بعد شستن ظرفا سمت پله ها رفتم
هنوز پام روی اولین پله ننشسته بود که با رعد برقی که زده شد دو متر پریدم هوا و دستمو روی قلبم گذاشتم
+ای مر..گ ایشالا بمیر..ییی خرما بخورم!!!
با کیم الان؟
اروم اروم وارد اتاقم شدمو سپس وارد دستشویی
بعد زدن مسواک سمت کمد رفتم و یه دست لباس خواب پش//می پوشیدم.. ادم ترسویی نبودم.. از رعد برق هیچ خاطره خوبی ندارم...
گوشیو از شارژرش بیرون کشیدم و به ساعت نگاهی انداختم
22:30
بود
یکم توی گوشیم چرخ زدمو وارد پیامک ها شدم
وونا کل این چند روزو همش داشت ازم میپرسید واسه خواستگاری چیکار کنم چیکار نکنم.
این همه استرس عادیه؟
قطعا عادیه
من که چیزی حالیم نیست.
نه خاستگاری نه عقدیو نه ذوقی برای ازدواجم نداشتم
گوشیو خاموش کردم و اون طرف تخت انداختم.
همینکه چشمامو بستم با رعد برقی که دوباره زد جیغی کشیدم
قطعا اون بنده خدا (جونگکوک) داره با خودش میگه این سیر.یش چیه دیگه..
چیکار کنم؟
تقصیر منه از رعد برق بدم میاد؟
امکان نداره بتونم با این شرایط بخوابم.
سمت پنجره رفتم
بارون داشت وحشتناک میباریدو آسمون غرش میکرد.. عاشق بارون بودم.. ولی رعد برق نه.
پنجره رو سریع بستمو پر.ده رو کشیدم
سمت تخت رفتم و گوشه ای ازش نشستم
(چندی بعد)
الان یه ساعت نیم بود که همینجوری داشتم توی اتاق چرخ میزدم
نمیدونم ولی اصلا احساس امنیت نداشتم
حس میکردم با هر رعدبرق قراره سقف روی سرم خراب بشه.
و میترسیدم روی تخت بخوابم
دستی روی چشمای خستم کشیدم
چهرم حسابی خسته بودو دلش یه استراحت میخاست..
ولی چیکار میکردم!
همینکه میرفتم روی تخت صدای غرش آسمون بلند میشد.
کمی فکر کردم
چاره ای نیست باید به جونگکوک پناه ببرم!
ولی اگه برم ازش بخوام توی اتاقش بخوابم...
مسخرم میکنه.. نه؟
دلو زدم به دریا و در اتاق خودمو باز کردم و سمت اتاق جونگکوک رفتم
در نزدم
خداکنه خواب باشه اینجوری راحت تر میتونم بخوابم
اروم وارد اتاق شدم
همینکه خواستم نفس راحتی بکشم که خوابه یهو...
روی تختش نیم خیز شدو بهم نگاهی انداخت
260 لایک
- ۴۰.۲k
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط