در

در
خموشی های من
« فریادهاست »...


#فریدون_مشیری
دیدگاه ها (۱)

به دامانِ تو ای پایان وُ ای آغاز برگشتمپَر وُ بالی تکاندم، خ...

مرا یک شب از این شبها به صَرفِ عشق دعوت کندعایِ بوسه یِ من ر...

آه از این دل آه از این جام امیدعاقبت بشکست و کس رازش نخواند....

امّا ...!یک روز میفهمی ؛بعد از من ؛تنها یادگاری کوچکم برایت؛...

🩵🩵🩵🩵🪶دست مرا بگیرکه باغ نگاه تو چندان شکوفه ریختکه هوش از سر...

دلتنگم آن‌چنان که؛اگر ببینمت به کام...خواهم که جاودانه بنالم...

آدمی گاه چنان در خموشی فرومی رود که زبان از او دست میشوید و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط