گیج شد شیطان
گیج شد شیطان
روزگارانی گناه انبار می کردم
خویش را چشم خدا پندار می کردم
روزگاری با نگاهم برق دنیا را
پیش چشم تنگ مردم تار می کردم
هرچه حتی قله مغرور کفرم را
با کلنگی از نیایش خوار می کردم
می نهادم سر به صحراها ز دست عشق
مثل مجنون با کسی دیدار می کردم
شعر میگفتم چنان حافظ چنان نیما
گاه اصلا شعر کوردی کار می کردم
گیج شد شیطان که من با اینهمه عرفان
پس چرا گاهی گناه انبار می کردم
راستش خود را خدا پنداشتم زان پس
خویش را همچون خدا انکار می کردم
روزگارانی گناه انبار می کردم
خویش را چشم خدا پندار می کردم
روزگاری با نگاهم برق دنیا را
پیش چشم تنگ مردم تار می کردم
هرچه حتی قله مغرور کفرم را
با کلنگی از نیایش خوار می کردم
می نهادم سر به صحراها ز دست عشق
مثل مجنون با کسی دیدار می کردم
شعر میگفتم چنان حافظ چنان نیما
گاه اصلا شعر کوردی کار می کردم
گیج شد شیطان که من با اینهمه عرفان
پس چرا گاهی گناه انبار می کردم
راستش خود را خدا پنداشتم زان پس
خویش را همچون خدا انکار می کردم
- ۶۴۶
- ۱۴ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط