{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part:30
name: عشق و جدایی


ویو بورا

اون مرده اومد نزدیکم..قدش خیلی بلند بود‌ واقعا....
×خب..من ایشونو می برم..
بادیگارد:ولی...
×ولی..؟
بادیگارد:ببخشید..بفرمایید..
بعد دستم رو گرفت و از پله ها بالا برد حتی یک بار هم تا بالای پله ها نگاهم نکرد بعد از این که از دید بقیه پنهان شدیم وایساد...
×انقدر دوست داری زیر خواب بقیه بشی؟
+چ..چی..؟..من..
×نمی خواد بگی الان می برمت زیر یکی...
بعد دستم رو محکم گرفت و به حرکت در اوردم که داد زدم...
+من نمی خوام زیر خواب کسی باشمممم...
که یهویی وایساد و به سمت من برگشت..
×پس چی می خوای....
+من فقط می خوام برم پیش کوک..
×پس واقعا زنشی..؟(سرد)
+ا..ا..اره..
×بهتره برگردی...
+لطفا منو ببر پیشش..
×ببرم که‌ چی کار کنی..؟
+فقط ببرم‌ پیشش من اینجا کسی رو نمی شناسم...
×معلومه که نمی شناسی..اگر می شناختی الان با من حرف نمی زدی...
+..یعنی ..چی؟
×(پوسخند زد)برو اگر از جون خودت سیر نشدی..
بعد از این حرفش لرز بعدی توی تنم افتاد...بعد از نگاه سردی توی چشمان انداخت و رفت....
چند مین توی شوک بودم و سرم رو تکون دادم تا به خودم بیام...بعد دنبال یه راهی بودم تا برگردم..داشتم راه می رفتم که....دیدم کوک از یه اتاق بیرون اومد...پس کانی کجاست..؟
کوک داشت اطراف رو میدید که با دیدن من شوکه شد و سریع اومد سمتم...
-ببینمت کسی کاریت که نکرده کرده....؟(نگران)
+نه فقط اومده بودم دنبال...
بعد حرفم ناقص موند با چیزی که دیدم اون کانی بود با حوله....
©ددییی بیا دیگه...
-بورا بورو...
+کوک لطفا بیا بریم خونه...من از اینجا خوشم نمیاد لطفا...
-می گم برووو(با داد)
با دادی که سرم زد بقضی بدی توی گلوم گیر کرد انگار کل دنیا روی سرم خراب شده بود...
+ببخشید...
بعد سریع به سمت یه راه خروج رفتم...واقعا حس خیلی بدی داشت اون صحنه حالمو به هم میزد...ولی چرا این حس رو داشتم...به سمت در خروجی عمارت رفتم و روی پله های بیرون عمارت نشستم و زانو هامو بغل کردم و شروع به گریه کردن کردن واقعا بقض بدی بود...


ویو کوک

بعد از رفتن بورا کاملا مشخص بود می خواست گریه کنه..رفتم توی اتاق..کانی اومد سمتم...
-برو اونور...
©ددی...ما هنوز کارمون تموم...
-میگم برو کناررر(با داد)
کانی چند قدم ازم فاصله گرفت کتم رو بر داشتم و به سمت در رفتم...و کانی هی دستم رو می گرفت که نرم که با یه حرکت پرتش کردم زمین.. و از اتاق سریع رفتم بیرون...همه جا رو نگاه کردم که شاید بورا رو پیدا کنم ولی پیدا نکردم..حتما دوباره رفته..بعد دستی به صورتم کشیدم و از خستگی چشمام خمار شد و به سمت ماشین حرکت کردم...به سمت در های عمارت رفتم و درشو باز کردم داشتم درو باز می کردم که بورا رو روی پله ها دیدم..اون نرفته بود...نمی دونم چرا ولی خیلی خوشحال شدم به سمتش رفتم...



ممنون از نگاهتون(*´∀`*)
دیدگاه ها (۲۶)

part:31name: عشق و جداییویو کوک اروم به سمتش قدم بر داشتم..ز...

part:32name: عشق و جداییویو بورامو هاش خیس بود..حموم بوده ول...

part:29name: عشق و جدایی(اسلاید دوم لباس بورا)اسلاید سوم موی...

part:28name: عشق و جداییویو بوراکوک...ادم بدی نیست..ولی برای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط