part
part:29
name: عشق و جدایی
(اسلاید دوم لباس بورا)
اسلاید سوم موی بورا)
ویو بورا
واقعا نمی دونم باید چی کار کنم واقعا احساس خیلی عجیبی داشتم...بعد سریع سرم رو تکون دادم و راهی ماشین شدم سوار ماشین شدم هوای اونجا خیلی سنگین بود...تا زمانی که بریسیم به مهمونی کوک حتی یک بارم منو ندید یا باهام حرف هم نزد...وقتی رسیدیم به مهمونی اونجا یه عمارت خیلی قشنگ بود و از توش صدای اهنگ بلند می شد...
وقتی رسیدیم کوک دستم رو گرفت.
-تا زمانی که بهت نگفتم ازم جدا نشو با کسی هم حرف نمی زنی..
+ولی...
-متوجه حرفام نشدی؟(سرد)
+چشم...
رفتیم تو کوک با همه حرف می زد انگار همه رو می شناخت...که یه دختره اومد نزدیکش...
©کوکککک
-آه کانی تویی؟
©اره..ددی..چه خبر..؟
بعد نگاهی به سر تا پای من انداخت...
©من نبودم زیر خواب جدید پیدا کردی(لوس گفت)
-نه بیبی..هیچی مثل تو کار بلد نیست...
©معلومه ددی...خب امشب وقت داری؟
-معلومه..
همون جوری مات داشتم بهشون نگاه می کردم نمی دونم چرا ولی یه بقضی توی گلوم بود...
-بورا تو برو اونجا من میرم جایی سریع میام...
+کوک..من اینجا..کسی رو نمشناسم..میشه نری؟
-اگر می خوای زیر خوابم باشی..باشه
+چی میگی..؟اصلا برو..
بعد از این حرفم بدون نگاه دیگه ای بهم رفت و دست اون دختر هرزه رو گرفت به خدمتعمار یه چیزی گفت و از پله های اون عمارت بالا رفت...می دونست قراره چیکار کنه ولی ترجیح دادم بهش فکر نکنم..
ویو کوک
دست اون کانی هرزه رو گرفتم و بردم توی یکی از اون اتاقای عمارت. اون از بورا بهتر بود..البته از لحاظ خدمات دادن به من. بورا حتی یک بارم نزدیکم نشده من فقط می خوای یکی زیرم باشه...هیچ وقت به این که بچه دار بشم فکر نکردم..حتی حوصلشم ندارم...
©ددی..(لوس)
-بیا اینجا..
بعد به پاهام اشاره کردم..اومد رو پاهام نشست و خودش رو هی بهم می مالید...دستم رو بردم پشت لباسش و زیپش رو باز کردم. لباساش رو در اوردم و پرتش کردم روی تخت...حتی لبم به لبش تا حالا نخورده بود اون تشنه و مرده این کارم بود..ولی من هیچ وقت این کار رو نکردم چون حتی خود کانی هم میدونه که من بهش علاقه ای ندارم بعد اروم بلند شدم و از توی کشوی کنار تخت کاندم رو بر داشتم...
©ددی...
-می دونم چی می خوای ....
بعد دستم رو بردم سمت زیپ شروالم و اون چیزی رو که می خواست رو بهش دادم....صدای کل ناله هاش توی عمارت پیچیده بود...
ویو بورا
بعد از رفتن کوک رفتم یه جای خلوت نشستم همه داشتن نوشیدنی می خوردن..راستش منم دلم می خواست بخورم دو ماه پیش هیجده سالم شده بود ولی نمی خواستم توی همچین مکانی بنوشم...به خاطر همین حوصلم سر رفت و به جایی که کوک رفت حرکت کردم...که یکی دستم رو گرفت اون بادیگارد بود...
بادیگارد:شما..؟
+من..؟من همسر جئون هستم می خواستم برم پیششون...
بادیگارد:متاسفانه شما امکان...
حرفش ناقص موند با صدای یع نفر دیگه..
×مشکلی پیش اومده..؟
بادیگارد:جناب ایشون همسر جئون هستن و می خوان برن بالا..
بعد نگاهی بهم انداخت و گفت...
ممنون ازتون مهربونا(#^.^#)
name: عشق و جدایی
(اسلاید دوم لباس بورا)
اسلاید سوم موی بورا)
ویو بورا
واقعا نمی دونم باید چی کار کنم واقعا احساس خیلی عجیبی داشتم...بعد سریع سرم رو تکون دادم و راهی ماشین شدم سوار ماشین شدم هوای اونجا خیلی سنگین بود...تا زمانی که بریسیم به مهمونی کوک حتی یک بارم منو ندید یا باهام حرف هم نزد...وقتی رسیدیم به مهمونی اونجا یه عمارت خیلی قشنگ بود و از توش صدای اهنگ بلند می شد...
وقتی رسیدیم کوک دستم رو گرفت.
-تا زمانی که بهت نگفتم ازم جدا نشو با کسی هم حرف نمی زنی..
+ولی...
-متوجه حرفام نشدی؟(سرد)
+چشم...
رفتیم تو کوک با همه حرف می زد انگار همه رو می شناخت...که یه دختره اومد نزدیکش...
©کوکککک
-آه کانی تویی؟
©اره..ددی..چه خبر..؟
بعد نگاهی به سر تا پای من انداخت...
©من نبودم زیر خواب جدید پیدا کردی(لوس گفت)
-نه بیبی..هیچی مثل تو کار بلد نیست...
©معلومه ددی...خب امشب وقت داری؟
-معلومه..
همون جوری مات داشتم بهشون نگاه می کردم نمی دونم چرا ولی یه بقضی توی گلوم بود...
-بورا تو برو اونجا من میرم جایی سریع میام...
+کوک..من اینجا..کسی رو نمشناسم..میشه نری؟
-اگر می خوای زیر خوابم باشی..باشه
+چی میگی..؟اصلا برو..
بعد از این حرفم بدون نگاه دیگه ای بهم رفت و دست اون دختر هرزه رو گرفت به خدمتعمار یه چیزی گفت و از پله های اون عمارت بالا رفت...می دونست قراره چیکار کنه ولی ترجیح دادم بهش فکر نکنم..
ویو کوک
دست اون کانی هرزه رو گرفتم و بردم توی یکی از اون اتاقای عمارت. اون از بورا بهتر بود..البته از لحاظ خدمات دادن به من. بورا حتی یک بارم نزدیکم نشده من فقط می خوای یکی زیرم باشه...هیچ وقت به این که بچه دار بشم فکر نکردم..حتی حوصلشم ندارم...
©ددی..(لوس)
-بیا اینجا..
بعد به پاهام اشاره کردم..اومد رو پاهام نشست و خودش رو هی بهم می مالید...دستم رو بردم پشت لباسش و زیپش رو باز کردم. لباساش رو در اوردم و پرتش کردم روی تخت...حتی لبم به لبش تا حالا نخورده بود اون تشنه و مرده این کارم بود..ولی من هیچ وقت این کار رو نکردم چون حتی خود کانی هم میدونه که من بهش علاقه ای ندارم بعد اروم بلند شدم و از توی کشوی کنار تخت کاندم رو بر داشتم...
©ددی...
-می دونم چی می خوای ....
بعد دستم رو بردم سمت زیپ شروالم و اون چیزی رو که می خواست رو بهش دادم....صدای کل ناله هاش توی عمارت پیچیده بود...
ویو بورا
بعد از رفتن کوک رفتم یه جای خلوت نشستم همه داشتن نوشیدنی می خوردن..راستش منم دلم می خواست بخورم دو ماه پیش هیجده سالم شده بود ولی نمی خواستم توی همچین مکانی بنوشم...به خاطر همین حوصلم سر رفت و به جایی که کوک رفت حرکت کردم...که یکی دستم رو گرفت اون بادیگارد بود...
بادیگارد:شما..؟
+من..؟من همسر جئون هستم می خواستم برم پیششون...
بادیگارد:متاسفانه شما امکان...
حرفش ناقص موند با صدای یع نفر دیگه..
×مشکلی پیش اومده..؟
بادیگارد:جناب ایشون همسر جئون هستن و می خوان برن بالا..
بعد نگاهی بهم انداخت و گفت...
ممنون ازتون مهربونا(#^.^#)
- ۸.۹k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط