درخواستی

#درخواستی
#دو_پارتی
وقتی....(ذهن این درخواست کننده رو دوس دارم😔😔زیادی دراماتیکه)
Part 1
تو ا/ت، دختری پرجنب‌وجوش و عاشق موسیقی، و چانگبین دوست‌پسرت بود اون پسر قوی و جذاب که همیشه با خنده‌هاش دلت رو می‌برد. زندگی‌تون عالی بود؛ شب‌ها با هم آهنگ می‌ساختین، پیاده‌روی‌های طولانی می‌رفتین و از آینده حرف می‌زدین. اما یه شب، همه‌چیز عوض شد.
بحث از یه چیز کوچیک شروع شد چانگبین می‌گفت باید بیشتر روی کارش تمرکز کنه و تورهای جهانی‌ش داره زیاد می‌شه، و تو احساس می‌کردی داره تو رو نادیده می‌گیره. بحث بالا گرفت، حرف‌های تند زدین و چانگبین با عصبانیت تمام کلماتشو سرهم کرد و زد تو صورتت
_من دیگه نمیخوام با تو ادامه بدم ا/ت نیاز به فضا دارم و تو داری منو محدود میکنی
تو هم با اشک گفتی:
×پس برو! ببینم بدون من چطور زندگی می‌کنی
اون شب، چانگبین وسایلش رو جمع کرد و واقعا رفت. گفت که برای یه مدت تنهات میزاره تا توی این مدت تو به خودت بیای و اون هم به تور و کارای گروه برسته ارتباط‌تون تقریبا یک ماه بعد از رفتنش سعی کردی باهاش تماس بگیری، اما شماره‌ش رو عوض کرده بود و مدیر برنامه اش هم هیچ خبری ازش نمیداد احساس تنهایی میکردی و واقعا جای چانگبین توی زندگیت خالی بود
فردا که از خواب بیدار شدی حالت خوب نبود؛ حالت تهوع، خستگی و تغییرات بدنی داشتی اولش سعی کردی باهاش کنار بیای ولی دیگه امونت رو بریده بود پس بالاخره رفتی دکتر و اولین جمله ای بعد از نگاه دکتر به آزمایشات شنیدی"شما باردارید، خانم" بود
شوکه شدی...بچه از چانگبین بود، اما چطور بهش بگی؟ همه راه‌ها رو امتحان کرده بودی ایمیل، شبکه‌های اجتماعی، حتی به مدیر برنامه اش هم پیام دادی اما هیچ جوابی نگرفتی. چانگبین انگار ناپدید شده بود و تنها چیزیکه ازش میدیدی موفقیتش توی اندکی از برنامه های تلوزیونی بود
تنها بودی. خانواده‌ت حمایت نمیکردن و مجبور شدی کار کنی تا خرج بارداری رو دربیاری. شب‌ها با دست روی شکم‌ت می‌خوابیدی و به بچه فکر می‌کردی. بالاخره، بعد از نه ماه پر از درد و زجر، دختر کوچولوت به دنیا اومد. اسمش رو گذاشتی جینا
جینا خیلی کوچولوذبود ، با چشم‌های درشت مثل پدرش و خنده‌ای که دلت رو آب می‌کرد. اما تو خسته بودی، و هنوز هیچ خبری از چانگبین نداشتی
یه هفته بعد از تولد جینا در خونه بازشد اولش ترسیدی اما با اون قیافه ی آشنا ترست جاشو به شوک داد
_ا/ت...من برگشتم. دلم برات تنگ شده بود.
اما تو سرد بودی. بعد از یه سال تنهایی، نمی‌تونستی ببخشی.
×حالا یادت افتاده؟
جینا شروع کرد به گریه کردن و چانگبین متوجه اش شد و رفت سمت گهواره و شوکه شد
_این بچه...بچه ی کیه؟
تو سرت رو تکون دادی و گفتی:
×آره، فکری که تو ذهنت میگذره درسته این دخترمون جیناعه اما تو نبودی وقتی من دخترت بهت نیاز داشتیم.
چانگبین رنگش پرید.
_ما نمی‌تونیم بچه نگه داریم، ا/ت، زندگی‌مون شلوغه. بهتره بذاریمش پرورشگاه، اون‌جا مراقبش هستن. ×پرورشگاه؟ من اون‌قدر زجر نکشیدم، درد نکشیدم، شب‌ها بیدار نموندم که بچه‌مو بدم به غریبه‌ها! تو هیچی نمی‌فهمی، چانگبین.
میدونستی که اگه از چانگبین بخوای بره بیرون همچین کاری نمیکنه پس وسایل مورد نیاز رو جمع کردی و جینا رو بغل کردی و خونه رو ترک کردی و رفتی خونه دوست صمیمی‌ت، میسون
میسون همیشه حمایت‌کننده بود؛ خونه‌ش امن بود و بهت کمک کرد تا آروم بشی
چند روز گذشت چانگبین پشیمون شد. شروع کرد به جستجو به دوستات زنگ زد، به خونه قدیمی‌تون رفت، اما تو مخفی شده بودی و نمی‌خواستی پیدات کنه
یه روز، تلفن‌ش زنگ خورد. یه شماره ی ناشناس بود
میسون: سئو چانگبین، سریع بیا بیمارستان! ا/ت...
قلبش لرزید. با سرعت رفت به بیمارستانی که روی لوکیشن میدید اما وقتی رسید، دید همه زانوی غم بغل گرفتن و گریه میکنن وقتی داشتی از خونه میسون برمی‌گشتی. ماشین بهت برخورد کرده بود(دور از جونتون انشاالله 1000 سال به خوشی و سلامتی عمر کنین گلای من🌚✨)
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۲)

#درخواستی #دو_پارتیوقتی....... The last partچانگبین داغون شد...

#درخواستی #دو_پارتیوقتی دلش برات تنگ شده بود......Part 1 ساع...

600 تاییمون مبارک 🎀✨به امید ادامه ی زندگی و افزایش خانواده ی...

سلااااام چطورین؟ حالتون خوبه؟ دلم براتون تنگ شده بودددبه همه...

۳ عاشق پارت۲ راوی: ا/ت همین که از کلاس اومد بیرون به سمت خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط