روشنایی برای دیدن لازمه...

روشنایی برای دیدن لازمه...
اما روشنایی که خیلی زیاد شه یعنی حقیقت...
حقیقت کورت می کنه...
پس راهی جز بستن چشمات روش نداری...
اونوقته که تو تاریکی دست به عصا راه می ری...
دیگه دست خودت نیس به هر چیزی که بیاد جلوت تنه می زنی...
هرچی بیشتر بهت نزدیک باشه ...
محکم و مهلک تر..
فکر می کنی تو تاریکی هر کثافت کاری که می خوای می کنی و کسی نمی بینتت....
ولی یادت رفته این فقط خودتی که چشماتو بستی ...
بقیه هم می بیننت و هم اگه بخوان می تونن ضربه رو جبران کنند...
گاهی می خوری ازشون..
گاهی می خوری و نمی دونی از کجا...
گاهیم کور بودنتو باور می کنن و دلشون می سوزه...
دیدگاه ها (۲)

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

#عشق_ممنوعه_شبپارت نهم | رازی که مخفی بودزن مرموز کنار در ای...

راز خون پارت چهارم

پارت: 29 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*شب فضای خونه از هوای پیست ...

میبخشی پارت ۳

هم‌سلولی خطرناک (part8)ـ باید بریم.ـ قبل از اینکه پلیس رد او...

تک پارتی از جونگ کوک اسم فیک :شرطِ مرگبارنورهای کم‌سوی کافه ...

Part "74"☆ویو هانا☆ساعت ۳ صبح بود. عمارت توی سکوتی سنگین و خ...

Mikham rag bezanam دوست دارم که..... يه اتاقي باشه گرمه گرم ...

دوست دارم که... یه اتاقی باشه گرمه گرم...روشنه روشن... تو با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط