{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان لیچا

رمان لیچا

فصل۲

پارت۷

الیف اسکندر داشتن تنها حرف میزدن

الیف:مطمعنی؟
اسکندر:معلومه الیف تو از وی می‌ترسی؟
الیف:از دوباره از دست دادن اسکندر ما هر وقت دوباره بلاخره دور هم جمع میشم یه اتفاق بد میوفته
اسکندر:نگران نباش الیف می‌دونم می‌ترسی اما نگران نباش شاید بلاخره ما داریم به هم میرسیم می‌خوام یه چیزی بهت بگم
الیف: چی
اسکندر:الیف .... راستش.... راستش ...من ....تو...رو.....دوست...دارم
الیف خشکش زده بود
اسکندر:نتونستم بهت بگم وقتی ناپدید شدی فهمیدم که چقدر دوست دارم هرکاری میکردم فراموشت کنم اما نمی‌تونستم نمیشد کار روز شب فکر کردن به تو شده بود توهم می‌دیدم خواب می‌دیدم وقتی بکتورو بدنتو تسخیر کرد نابود شدم نمی‌دونستم چیکار کنم
الیف:می‌دونی .....منم.....دوست....دارم...اما
اسکندر خوشحال شد اما با شنیدن اما کمی ترسید الیف ادامه داد
الیف:اما رسیدن ما بهم سخته اسکندر
اسکندر:چرا
الیف:من متضاد تو هستم اسکندر
اسکندر:چی
الیف:اگه تو روشنایی هستی من تاریکی اگه تو خورشیدی من ماه هستم و این بهت آسیب میزنه سایه برای همین تونست ازم استفاده کنه و بکتورو بدنمو تسخیره کنه
اسکندر خشکش زده بود
الیف:میدنم همش تقصیر منه
اسکندر نزاشت الیف ادامه بده بغلش کرد
اسکندر: اشتباه می‌کنی تو یکی از دلیل های من برای زنده بودن هستی از دستت نمیدم ما بهم میرسیم حتی خورشید ماه هم بهم رسیدن پس ما هم به هم میرسی
الیف چشاش اشکی شد اما گریه نکرد گریه کم که از غم نبود بلکه از شادی بود که بلاخره حس کرد
الیف:واقعا
اسکندر:معلومه بریم


صالح:آمدید
الیف و اسکندر هم چیزو گفتن
آردا:وایسا یعنی الان بجز خورشید ماه که عاشق هم شدن روشنایی تاریکی هم عاشق هم شدن
آسیا:اره دیگه خیلی قشنگه🥹
صالح:پای عواقبش و امتحانش هستید
اسکندر:هرچی باشه ما از هم جدا نمی‌شیم
یهو یکی آمد و گفت
ناشناس:باشه پس وقت خدافظی
اسکندر :منظورت چیه تو کی هستی
ناشناس:من کسی هستم که آمدم کمک کنم وظیفه ام انجام بدم اول داستانم برات توضیح میدم تو زمان خیلی خیلی قدیم خداوند هر فردی را برای محافظ از خلق هایش تعیین کرد به آنها نگهبانان هفت خلق میگفتند در بین این هفت نگهبان دو نگهبان جوان به اسم تاکان نگهبان خورشید (روشنایی)و ماندانا نگهبان ماه(تاریکی)عاشق هم شدند هردو باهم پیش خدا رفتند و موضوع گفتند خداوند که بخشنده بود تصمیم گرفت به اون ها یه شانس بده بهشون گفت اگه می‌خواین من این عشقو تعید کنم باید ثابتش کنید از ۹زندگی بگذرید و در هر ۹زندگی بدون اینکه همو بشناسید دوباره عاشق هم بشید اون ها هم قبول کردند و بله ثابت کردند یه روز خدا تاکان رو صدا زد گفت چرا بین این همه انسان و نگهبان خلق من عاشق ماندانا شدی؟تاکان جواب داد چون بین این همه خلق فقط ماندانا تونست قلبم رو مال خودش کنه خداوند گذاشت بره و بعد ماندانا رو صدا کرد پرسید حاظری برای عشقت با تاکان و جونش قدرتتو از دست بدی و دیگه نگهبان نباشی ماندانا گفت من حاظرم بخاطر اون جونم رو هم فدا کنم خدا گذاشت اون هم بره بعد از گذشت چند سال تاکان و ماندانا پیش خدا رفتند گفتن دوست دارن که این فرصت بزرگ رو نصیب دوتا جوان دیگه کنند و زندگی جدیدی رو باهم شروع کنن ماندانا و تاکان از خدا پرسیدند که ریشه اصلیشون چیه خداوند جواب داد ماندانا از نسل آریایی هست ایرانی و تاکان از نسل ترک هست و ترکی خداوند بهشون کمک کرد و این دو زندگی شروع کردند باهم بدون اینکه گذشتشون یادشون بیاد عاشق هم شدن بازم و یکی از ایران یکی از ترکیه بعد از اون اتفاقات خداوند به همه ای نگهبان ها گفت که برگردند و فقط دو نگهبان انتخاب کرد نگهبان روشنایی که هم زمان از خورشید روشنایی زمین و انسان ها محافظ می کند و محافظ تاریکی که هم زمان از ماه طبیعت و حیوانات محافظ میکند نگهبان تاریکی الیف و روشنایی اسکندر شما عاشق شدید باید از ۹ زندگی عبور کنید که بهم برسید و خلق اخرو بدست بیارید
اسکندر:خلق آخر چیه این فقط ۶تا بود
الیف:آسمان
ناشناس:بله الیف درست گفت آسمان گاهی روشن گاهی تاریک
اسکندر:پس سایه چی
ناشناس :سایه متعلق به الیف ولی چون دست آدم اشتباه افتاد نگران اون نباشید اون خودش به الیف برمیگرده وقتی الیف یاد بگیر محافظت کنه اما شما حاضرید که امتحانو بپذیرید؟
اسکندر نگاهی به الیف انداخت الیف سرشو به نشانه تایید پایین انداخت
اسکندر:بله

اسکندر و الیف با همه خدافظی کردند توی همه زندگی هاشون قرار بود باهم روبرو بشن اما باید تو هر ۹ زندگی دوباره عاشق هم بشن بدون شناخت

اسکندر:وقتشه
الیف:بریم
وارد اون حلقه جادوی شدند


پایان این پارت و فصل۲

لایک و کامنت یادتون نره نفسا❤️💬

ادامه دارد آماده فصل۳باشید با سوپرایز جدید امیدوارم خوشتون بیاد💞
دیدگاه ها (۱۳)

حمایت بشه خوشگلاhttps://wisgoon.com/989929_2335

ادیتم از لیچا

ادیتم از لیچا

رمان لیچافصل۲پارت۶اسکندر:فاطما خاتون میتونم یه سوال بپرسمفاط...

رمان لیچافصل۲پارت۵#فاطمایه حس عجیب داشتم یهو سرم درد گرفت ان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط