{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی اون تو به سرپرستی میگیره و... p۲

وقتی اون تو به سرپرستی میگیره و... p۲

س ۱۰
با کله رو زمین فرود اومدم پام زخم شده بود خاستم بلند شم که یه نفر بستند گرفت و بلندم کرد سرما آوردم بالا و گفتم ممنون وقتی به صورتش نگاه کردم با اون چشم هاش داشت تمام میکرد یه کت شلوار ابی تنش بود کفش های چرمی خوشگل و.... ( گفت و گوی خودم تو زهنم صب کن چه خوشگله رنگ صورتش پریده و اون چشم هاشو ببین چه خوشگله
صب کن چرا من دارم به اینجور چیزی فک میکنم ) به خودم اومدم و یادم افتاد که گوشیم نیست به دور و برم نگاه کردم که گوشیم مو توی دست اون فرد دیدم دستمو دراز کردم که گوشیو ازش بگیرم درتشو آورد بالا و خم شد و در گوشم زمزمه کرد :
+ اینو میخوای ؟ نه ؟ پس چطوره مال من شی
ات. چ .چی؟
یه نیشخند زد و گفت هیچی ..یه مکث خیلی کوتاه .. بیا اینم گوشیت
گوشیو ازش گرفتم و تشکر کردم صحفه گوشیم کلا خرد شده بود با تعصف نگاه میکردم و رومو ازش برگردوندم و رفتم که یه درد بدی رو تو پام احساس کردم شلوارم پاره شده بود و زانوم زخم
شده بود وقتی اون‌مرد [ فعلا واسه صدا زدن آقای هوانگ ]
پامو دید بهم گفت برم تو و پامو پانسمان کنم منم گفتم باشه ممنون از لطفتون
اونم رفت به سمت در و رفت بیرون منم رفتم‌داخل و پامو پانسمان کردم و اومدم بیرون
پرش زمانی به ۳ ساعت بعد
چند ساعت بیرون بودم و هیچ کار نرکده بودم پام درد میکرد و اعصابم خورد بود داشتم همینطوری راه میرفتم که یهو سلام درد گرفت همونجا افتادم رو زمین کیفم داشتم دنبال کیفم میگشتم تا وقتی که یه نفر اومد و بلندم کرد از تو کیفم بهم قرص هام و داد و منو گزاشت رو صندلی کنار مغازه
+ خوبی؟
ات. هوم بهترم ممنون
به بهش نگاه کردم چقدر قیافش آشنا بود یکم‌که دقت کردم دیدم لین هیونه ( دوست بچگی مین دا که به سرپرستی گرفته شده بود ) عه تویی
+ عه مین دا؟
ات. سلااااام از خوشحالی همدیگرو بقل کردیم و خاطره تعریف کردم دیگه داشت ساعت ۱۲میشد ازش خدافظی کردم و به سمت پرورشگاه رفتم بدون معطلی رفتم تو اتاق مدیر سلام کردم
خانم سونگ حدس بزنید کیو پیدا کردم ؟لین هیون همونی که خانواده چا به سرپرستی گرفته بودنش
+ جدی ؟
ات. هوم
+ خوبه حالا منم یه خبر بهت بدم
ات. چی؟
قراره که تورو به سرپرستی بگیرن
ات . چهههی؟.. عصبی..
دیدگاه ها (۱)

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

THE FIRST KISSPART: 4♡: خب حالا باید از خود رئیس بخوای و بری...

𝓹𝓪𝓻𝓽۵۷✦رستوران ویو ات ویوبا اعضا داشتیم شام میخوردیم که یهو ...

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

من عاشق یک مافیا شدم Part 2#جونگکوکجونگکوک :هر چی ام که شده...

فیک تهیونگ مافیایی

#موکل_خطرناک_من #رمان_درخواستی. پارت5ویو اتلپ ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط