{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#دریای_آبی

#دریای_آبی

#7

رفت خانه دید مادربزرگش دارد نارنگی پوست می کند.
از پشت او را بغل کرد و گفت:مادر بزرگ داری چیکار میکنی؟
«چونگ آه نکنه کور شدی؟»
«عه مادربزرگ»
خنده کوتاهی کرد و گفت:چونگ آه برو دستت رو بشور و بیا نارنگی بخور.
«چشم»

داشت به سمت تپه می رفت دید کیم سان شاد و شنگول هست .
«کیم سان اول صبح چی خوردی؟»
بهم نگاه کرد و گفت:تو چته اول صبح با یه مرده فرقی نداری؟
چشم غره ای برایش‌ رفتم .
«خب از کجا شروع کنیم »
«دنبالم بیا. خیلی صحبت نکن»
وارد بازار شدیم .
کیم سان پیراشکی خرید ویکی را به من داد مشغول خوردن بودم گفت:از خانواده اشراف زاده ای هستی؟
«توهم عضو گارد سلطنتی هستی؟»
«عضو گارد سلطنتی؟»
سرم را تکان دادم و با دهن پر گفتم هومممم.
گفت:آم خب..... آره عضو گارد سلطنتی هستم.
«که اینطور»
«تو از کدام خانواده هستی؟اشراف زاده ایی؟»
«چی؟نمیدونم خب...... پدرم مقام دولتی داره.وزیر مالیات است.»
«اسمت چیه؟نگفتی»
«خیلی داری سوال می پرسی»
و قدم هایم را تند کردم.پشت سرم آمد .
یک گروه در حال اجرا بودند خیلی زیبا بود .
آخر کیم سان یه دسته سکه طلا برایشان داد.
دیدگاه ها (۰)

لطفاً حمایت کنید.

#دریای_آبی#5کنار من قدم برمی داشت گفت:چرا دروغ گفتی؟«چون ازت...

#دریای_آبی #4فردای آن روز مادربزرگ رزان خیلی کار داشت .رزان...

part2 یهو آقای کیم اومد داخل گفت & آقای جئون چرا اینجا رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط