پارت ۶
پارت ۶
<< آقای من. >>
کوک انگار برده بود نه ؟ولی چرا تهیونگ به این زودی قبولش کرد؟
کوک روی نوک پاهاش بلند شد تا بهتر ببوستش
تهیونگ سرششو به اینور و اونور میچرخوند تا تسلط بهتری داشته باشه .
کوک نفس کم اورد و دستشو نوازش وارانه به طرف موهای مرد برد و کشیدتش ،مرد فهمید و عقب کشید .با صدای جدا شدن لبهاشون کوک خنده ای کرد و سرشو پایین برد و لبشو گاز گرفت .تهیونگ دید کوک میخنده و لبخند کوچیکی کرد ولی...یه چیزایی درست نبود
=کوک...
_هوم؟
=نگاهم کن
_ولی ...
دستشو به طرف چونه پسر برد و صورتشو بالا اورد .به چشمای تیله ایش نگاه کرد .دید ستاره چشمای پسرو .اینقدر دوسش داشت؟چرا متوجه چیزی نشده بود؟
=تو...تصمیمت اینه کوک؟
_من تصمیممو سه سال قبل گرفتم ته
=ولی من زن دارم تو میدونیش درسته؟
کوک باز سرشو پایین برد و از حرص چشاشو بست
_من .اونو از زندگیت میندازم بیرون
=چی داری میگی؟
_من ....اونو....میندازم...از زندگیت...بیرون
این پسر اینقدر خود خواه بود؟یا باید بگیم خودخواه شده بود؟
_من سالهاست با رویات خوابیدم.تو حتی متوجهش نشدی ته.
دستشو به سمت دست تهیونگ برد ولی مرد دستشو عقب کشید.
=نه کوک...این راه درستش نیست ...من زن دارم شش ساله باهاش یه زندگی خوبی دارم
_زندگی خوب؟تو و اون باهم پیر بشین و من؟من چیکار کنم؟تقصیر منه عاشقت شدم؟ها؟قراره نادیدم بگیری؟قراره پسم بزنی؟
چشاش باز پر شد
_من قراره چیکار کنم؟بمیرم؟
=خواهش میکنم کوک .تو اینده بزرگی داری تو نب_
_نباید چی؟مگه دست منه؟تو تا حالا عاشق شدی تهیونگ؟
عاشق شده بود؟نه با انتخاب پدرش با دختری که دکتر بود به زور ازدواج کرده بود و خب الان عادت کرده بود بهش
_نشدی.همش انتخاب پدرت بود.من از همه چی با خبرم تهیونگ .خودتو سرزنش نکن
_خواهش میکنم .پسم نزن ته
=برو خونه کوک اینجا جای تو نیست
با شنیدن این حرف قطره اشکی از گونش چکید
_پس چرا بوسیدیم؟ها؟؟
=این_
_این چی؟نخواستیش؟به اجبار بوسیدی منو ؟یا چی؟
=کوککک من یه زن دارممم
اینبار داد زد
=زن دارم.یه زن! و تو ۱۶ سال ازم کوچیکی .خانوادت ازت چه. انتظاری دارن؟با یه مرد ۳۳ ساله باهم بشی؟
_مهم نیست برام انتظار اونا .این زندگی منه.من قرار نیست از درس خوندنم دست بکشم
=نه کوک به خودت بیا این زندگی نیست که قراره انتخابش کنی
_من زندگی میخوام که تو توش باشی چرا نمیفهمی؟
اگه پسم بزنی همینجا جلوی خودت خودمو میکشم
انجامش میدم باور کن
خب بچه ها ادامش رو تو کامنتا گذاشتم
<< آقای من. >>
کوک انگار برده بود نه ؟ولی چرا تهیونگ به این زودی قبولش کرد؟
کوک روی نوک پاهاش بلند شد تا بهتر ببوستش
تهیونگ سرششو به اینور و اونور میچرخوند تا تسلط بهتری داشته باشه .
کوک نفس کم اورد و دستشو نوازش وارانه به طرف موهای مرد برد و کشیدتش ،مرد فهمید و عقب کشید .با صدای جدا شدن لبهاشون کوک خنده ای کرد و سرشو پایین برد و لبشو گاز گرفت .تهیونگ دید کوک میخنده و لبخند کوچیکی کرد ولی...یه چیزایی درست نبود
=کوک...
_هوم؟
=نگاهم کن
_ولی ...
دستشو به طرف چونه پسر برد و صورتشو بالا اورد .به چشمای تیله ایش نگاه کرد .دید ستاره چشمای پسرو .اینقدر دوسش داشت؟چرا متوجه چیزی نشده بود؟
=تو...تصمیمت اینه کوک؟
_من تصمیممو سه سال قبل گرفتم ته
=ولی من زن دارم تو میدونیش درسته؟
کوک باز سرشو پایین برد و از حرص چشاشو بست
_من .اونو از زندگیت میندازم بیرون
=چی داری میگی؟
_من ....اونو....میندازم...از زندگیت...بیرون
این پسر اینقدر خود خواه بود؟یا باید بگیم خودخواه شده بود؟
_من سالهاست با رویات خوابیدم.تو حتی متوجهش نشدی ته.
دستشو به سمت دست تهیونگ برد ولی مرد دستشو عقب کشید.
=نه کوک...این راه درستش نیست ...من زن دارم شش ساله باهاش یه زندگی خوبی دارم
_زندگی خوب؟تو و اون باهم پیر بشین و من؟من چیکار کنم؟تقصیر منه عاشقت شدم؟ها؟قراره نادیدم بگیری؟قراره پسم بزنی؟
چشاش باز پر شد
_من قراره چیکار کنم؟بمیرم؟
=خواهش میکنم کوک .تو اینده بزرگی داری تو نب_
_نباید چی؟مگه دست منه؟تو تا حالا عاشق شدی تهیونگ؟
عاشق شده بود؟نه با انتخاب پدرش با دختری که دکتر بود به زور ازدواج کرده بود و خب الان عادت کرده بود بهش
_نشدی.همش انتخاب پدرت بود.من از همه چی با خبرم تهیونگ .خودتو سرزنش نکن
_خواهش میکنم .پسم نزن ته
=برو خونه کوک اینجا جای تو نیست
با شنیدن این حرف قطره اشکی از گونش چکید
_پس چرا بوسیدیم؟ها؟؟
=این_
_این چی؟نخواستیش؟به اجبار بوسیدی منو ؟یا چی؟
=کوککک من یه زن دارممم
اینبار داد زد
=زن دارم.یه زن! و تو ۱۶ سال ازم کوچیکی .خانوادت ازت چه. انتظاری دارن؟با یه مرد ۳۳ ساله باهم بشی؟
_مهم نیست برام انتظار اونا .این زندگی منه.من قرار نیست از درس خوندنم دست بکشم
=نه کوک به خودت بیا این زندگی نیست که قراره انتخابش کنی
_من زندگی میخوام که تو توش باشی چرا نمیفهمی؟
اگه پسم بزنی همینجا جلوی خودت خودمو میکشم
انجامش میدم باور کن
خب بچه ها ادامش رو تو کامنتا گذاشتم
- ۲.۱k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط