دیشب با یک سری از آشنا هامون رفته بودیم پارک ملی
دیشب با یک سری از آشنا هامون رفته بودیم پارک ملی.
چیزی پهن کردیم، نشسته بودیم چیزی میخوردیم و حرف میزدیم.
یک مردی از همون اول اومد یکم اونور تر ما نشست
قشنگ معلوم بود گوش میکنه. هروقت هم نگاهش میکردم روش رو برمیگردوند. همینجور که کنجد میخورد نگاهمون میکرد.
بعد کم کم شروع کرد ساعت ها حرف زدن با تلفن، ولی همچنان نگاه میکرد.
اومدم کفش بپوشم، گفت عجله نکن خوشگل خانوم🗿🗿
بعد کم کم پر رو شد گفت: چایی دارین؟😀
گفتیم نه رفت🤣
ای کاش از همون اول با کفش میزدمشششش
به نظر شما بنده خدا چش بود؟🤣
یعنی همینجور داشتیم به این میخندیم.
چیزی پهن کردیم، نشسته بودیم چیزی میخوردیم و حرف میزدیم.
یک مردی از همون اول اومد یکم اونور تر ما نشست
قشنگ معلوم بود گوش میکنه. هروقت هم نگاهش میکردم روش رو برمیگردوند. همینجور که کنجد میخورد نگاهمون میکرد.
بعد کم کم شروع کرد ساعت ها حرف زدن با تلفن، ولی همچنان نگاه میکرد.
اومدم کفش بپوشم، گفت عجله نکن خوشگل خانوم🗿🗿
بعد کم کم پر رو شد گفت: چایی دارین؟😀
گفتیم نه رفت🤣
ای کاش از همون اول با کفش میزدمشششش
به نظر شما بنده خدا چش بود؟🤣
یعنی همینجور داشتیم به این میخندیم.
- ۵۲۸
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط