Sunflower part : last (5)
بعد از خداحافظی با جانگ کوک دل تو دلم نبود که برم تو اتاقم و دفترچه خاطراتمو باز کنم
با کمک دیوار خودمو به اتاق رسوندمو بعد بستن در خودمو رو تخت انداختم
رو تخت دراز کشیده بودمو موهای بازم دورم افشون بود و سینم از هیجان بالا پایین میشد
جیغی از سر خوشحالی زدم اما بلافاصله دستمو رو دهنم گذاشتم چون اگه خاله ریچل صدامو میشنید میومد تو اتاقمو یک ریز سوال پیچم میکرد
با یاد دفترچه خاطراتم به سرعت کشوی بغل تختمو باز کردمو مداد و دفترمو دراوردم:
صفحه ی جدید عزیزم
نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم
همه چی ناگهان اتفاق افتاد
از روز اولی که پشت پنجره دیدمش تا الان که فهمیدم اونم برای دیدن من از اونجا رد میشد زندگیم تغییر بسیاری کرده
مادرم میگفت عشق وجود داره مثل عشق منو پدرت و عشق مامان بتی و بابابزرگ
اون به عشق باور داشت و من قبل از اومدن اون غریبه فکر میکردم عشق فقط واسه داستانا و قدیماست
فکر میکردم عشق توی دوره ما وجود نداره
اما اون همه چیو عوض کرد
ᚐ ᚐᚐ 🌻 ᚐᚐ ᚐ
(1 سال بعد)
یک سال مثل برق و باد گذشت
و من 1 سال بزرگ تر شدم
الان 18 سالمه
اتفاقای زیادی تو این یک سال افتاد
خاله ریچل ازدواج کرد و از این خونه رفت
جونگکوک یه کلبه چوبی نزدیک به شهر برامون خرید و خاله ریچل رو راضی کرد که اونجا باهم زندگی کنیم و یک چیز جالب دیگه من میتونم راه برم
اونهمه تلاش بالاخره نتیجه داد و من میتونم مثل ادمای عادی قدم بردارم
فردا اولین روز مدرسم بود
اولین روز اشناییم با همسن و سال هام
با هیجان لباس فرم مدرسه که یه دامن چهار خونه قهوه ای روشن و یک پیراهن استین بلند قهوه ای رنگ که داخل دامنم قرار میگرفت و یقش سفید بود
موهامو حسابی شونه کردمو مرتب بافتمشون
کفش های تخت مسی رنگمو پوشیدم
بعد برداشتن کیفم با عجله دور و ورمو نگاه کردم
صدای جونگکوک رو از اونور شنیدم که گفت: _ دنبال من میگردی؟
با لبخند برگشتم سمتشو گفتم:
+ صبح بخیر اره اماده ای؟
کیفشو برداشت و گفت _ :بریم
از خونه رفتیم بیرون و رفتیم سمت مدرسه با نزدیک شدن به مدرسه و شنیدن هیاهوی بقیه استرسی تو بدنم نشست جونگکوک کمرمو گرفت و با فشار دستاش بهم فهموند که لازم نیست نگران باشم
با ورود به اون مکان نگاه همرو رو خودم حس کردم و بعد پچ پچاشون
چرا انقد عجیب رفتار میکنن من فقط یه ادم عادیم یه جوری رفتار میکنن که انگار هیچکس نیومده به مدرسشون اتفاقی صدای یکیشونو شنیدم که میگفت:این همون دختر مریضست میگن کل زندگیش مریضی مسری داشته واسه همین خالش اجازه نمیداده هیچکسو ببینه
کل مدرسه پر از این پچپچا بود
با دیدن اخمای جونگکوک فهمیدم اونماینار شنیده
برگشتم دوباره سمت اون دخترا و بعد دوباره سرمو طرف جونگکوک برگردوندم
اما جونگکوک اون جا نبود
با ترس دور و ورمو نگاه کردم
با دیدن جونگکوک که داره میره طرف یکی از اونایی که شایعه پخش میکردن سریع طرفش دویدم
یقه دخترهرو گرفت و گفت: _ معلوم هست چی میگی ه*ر*ز*ه؟
شونشو گرفتم عقب کشیدمش
با لبخند بهش گفتم: + هی عشقم اروم باش بسپرش به من
جونگکوک رو بردم پشت خودم
با لبخند رفتم سمت دختره و گفتم : + یک بار دیگه حرفی که زدیو تکرار کن
دهنشو باز کرد تا حرف بزنه که توف کردم تو دهنش
صدای هییع کل بچه ها بلند شد
پوزخندی زدم و گفتم: + حالا توعم مریضی حروم زاده
و بعد ازش دور شدم و مدرسه رفتم بیرون
جونگکوک با خنده خودشو بهم رسوند و گفت: _خوشم اومد
خندیدم و گفتم: + میتونم یه خواهشی ازت بکنم؟
_ البته،چی؟
+ واسه همیشه از اینجا بریم
_ اما تو عاشق اینجایی،عاشق دشت های اینجا و خالتی و حتی سگش باستر
لبخند تلخی زدمو گفتم: + شاید بتونیم تو یه شهر دیگه زندگی بهتری شروع کنیم
_ فردا سوار قطار میشیم و میریم به مکزیک
ᚐ ᚐᚐ 🌻 ᚐᚐ ᚐ
روز بعد با اولین قطار از اون شهر خارج شدیم
عمه پتی عمه جونگکوک اونجا کمکمون کرد که خونه بخریم و ما ازدواج کردیم
فکر نمیکردم انقد یهویی اما اره
ما بعد از رسیدن به اون شهر و بعد از گرفتن خونه باهم ازدواج کردیم
یه سگ بیگل خریدیمو اسمو اَبیگِل گذاشتیم
دوستای جدیدی پیدا کردیمو با خانواده های دوست داشتنی و شریفی اشنا شدیم
کسب و کار خوبی راه انداختیم و تصمیم گرفتیم با پولش به نیازمندان کمک کنیم
یه خیریه برای کمک به افرادی که معلولیت جسمی داشتن راه انداختیم و اسمش رو گذاشتیم: افتاب گردون
سلام به عزیزان گلم حالتون چطوره اینم از پارت آخر چند پارتی آفتابگردون امیدوارم که خوشتون اومده باشه ممنونم تا آخر چند پارتی حمایتم کردید تا چند پارتی بعدی فعلا بای
با کمک دیوار خودمو به اتاق رسوندمو بعد بستن در خودمو رو تخت انداختم
رو تخت دراز کشیده بودمو موهای بازم دورم افشون بود و سینم از هیجان بالا پایین میشد
جیغی از سر خوشحالی زدم اما بلافاصله دستمو رو دهنم گذاشتم چون اگه خاله ریچل صدامو میشنید میومد تو اتاقمو یک ریز سوال پیچم میکرد
با یاد دفترچه خاطراتم به سرعت کشوی بغل تختمو باز کردمو مداد و دفترمو دراوردم:
صفحه ی جدید عزیزم
نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم
همه چی ناگهان اتفاق افتاد
از روز اولی که پشت پنجره دیدمش تا الان که فهمیدم اونم برای دیدن من از اونجا رد میشد زندگیم تغییر بسیاری کرده
مادرم میگفت عشق وجود داره مثل عشق منو پدرت و عشق مامان بتی و بابابزرگ
اون به عشق باور داشت و من قبل از اومدن اون غریبه فکر میکردم عشق فقط واسه داستانا و قدیماست
فکر میکردم عشق توی دوره ما وجود نداره
اما اون همه چیو عوض کرد
ᚐ ᚐᚐ 🌻 ᚐᚐ ᚐ
(1 سال بعد)
یک سال مثل برق و باد گذشت
و من 1 سال بزرگ تر شدم
الان 18 سالمه
اتفاقای زیادی تو این یک سال افتاد
خاله ریچل ازدواج کرد و از این خونه رفت
جونگکوک یه کلبه چوبی نزدیک به شهر برامون خرید و خاله ریچل رو راضی کرد که اونجا باهم زندگی کنیم و یک چیز جالب دیگه من میتونم راه برم
اونهمه تلاش بالاخره نتیجه داد و من میتونم مثل ادمای عادی قدم بردارم
فردا اولین روز مدرسم بود
اولین روز اشناییم با همسن و سال هام
با هیجان لباس فرم مدرسه که یه دامن چهار خونه قهوه ای روشن و یک پیراهن استین بلند قهوه ای رنگ که داخل دامنم قرار میگرفت و یقش سفید بود
موهامو حسابی شونه کردمو مرتب بافتمشون
کفش های تخت مسی رنگمو پوشیدم
بعد برداشتن کیفم با عجله دور و ورمو نگاه کردم
صدای جونگکوک رو از اونور شنیدم که گفت: _ دنبال من میگردی؟
با لبخند برگشتم سمتشو گفتم:
+ صبح بخیر اره اماده ای؟
کیفشو برداشت و گفت _ :بریم
از خونه رفتیم بیرون و رفتیم سمت مدرسه با نزدیک شدن به مدرسه و شنیدن هیاهوی بقیه استرسی تو بدنم نشست جونگکوک کمرمو گرفت و با فشار دستاش بهم فهموند که لازم نیست نگران باشم
با ورود به اون مکان نگاه همرو رو خودم حس کردم و بعد پچ پچاشون
چرا انقد عجیب رفتار میکنن من فقط یه ادم عادیم یه جوری رفتار میکنن که انگار هیچکس نیومده به مدرسشون اتفاقی صدای یکیشونو شنیدم که میگفت:این همون دختر مریضست میگن کل زندگیش مریضی مسری داشته واسه همین خالش اجازه نمیداده هیچکسو ببینه
کل مدرسه پر از این پچپچا بود
با دیدن اخمای جونگکوک فهمیدم اونماینار شنیده
برگشتم دوباره سمت اون دخترا و بعد دوباره سرمو طرف جونگکوک برگردوندم
اما جونگکوک اون جا نبود
با ترس دور و ورمو نگاه کردم
با دیدن جونگکوک که داره میره طرف یکی از اونایی که شایعه پخش میکردن سریع طرفش دویدم
یقه دخترهرو گرفت و گفت: _ معلوم هست چی میگی ه*ر*ز*ه؟
شونشو گرفتم عقب کشیدمش
با لبخند بهش گفتم: + هی عشقم اروم باش بسپرش به من
جونگکوک رو بردم پشت خودم
با لبخند رفتم سمت دختره و گفتم : + یک بار دیگه حرفی که زدیو تکرار کن
دهنشو باز کرد تا حرف بزنه که توف کردم تو دهنش
صدای هییع کل بچه ها بلند شد
پوزخندی زدم و گفتم: + حالا توعم مریضی حروم زاده
و بعد ازش دور شدم و مدرسه رفتم بیرون
جونگکوک با خنده خودشو بهم رسوند و گفت: _خوشم اومد
خندیدم و گفتم: + میتونم یه خواهشی ازت بکنم؟
_ البته،چی؟
+ واسه همیشه از اینجا بریم
_ اما تو عاشق اینجایی،عاشق دشت های اینجا و خالتی و حتی سگش باستر
لبخند تلخی زدمو گفتم: + شاید بتونیم تو یه شهر دیگه زندگی بهتری شروع کنیم
_ فردا سوار قطار میشیم و میریم به مکزیک
ᚐ ᚐᚐ 🌻 ᚐᚐ ᚐ
روز بعد با اولین قطار از اون شهر خارج شدیم
عمه پتی عمه جونگکوک اونجا کمکمون کرد که خونه بخریم و ما ازدواج کردیم
فکر نمیکردم انقد یهویی اما اره
ما بعد از رسیدن به اون شهر و بعد از گرفتن خونه باهم ازدواج کردیم
یه سگ بیگل خریدیمو اسمو اَبیگِل گذاشتیم
دوستای جدیدی پیدا کردیمو با خانواده های دوست داشتنی و شریفی اشنا شدیم
کسب و کار خوبی راه انداختیم و تصمیم گرفتیم با پولش به نیازمندان کمک کنیم
یه خیریه برای کمک به افرادی که معلولیت جسمی داشتن راه انداختیم و اسمش رو گذاشتیم: افتاب گردون
سلام به عزیزان گلم حالتون چطوره اینم از پارت آخر چند پارتی آفتابگردون امیدوارم که خوشتون اومده باشه ممنونم تا آخر چند پارتی حمایتم کردید تا چند پارتی بعدی فعلا بای
- ۱.۹k
- ۱۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط