{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PR

#P𝗔R𝗧 : 21
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
کوک:اره دیگه...فقط واسه بازی کردنی
با همون خنده اش از سالن بیرون رفت از خشم زیاد قرمز شده بودم...پس جونگکوک منو فقط به چشم یه سرگرمی میبینه نشونت میدم عروسک کیه
صبحونمو خوردم و از خونه بیرون اومدم...جونگکوک روی موتورش نشسته بود..دروغ چرا خیلی هات شده بود با اون کلاهش...خوش به حال هانول!
جونگکوک نگاهی بهم کرد و گفت
کوک:منتظر چی هستی زودباش سوارشو
جلو تر رفتم و سوار شدم...
جونگکوک:کمرمو بگیر میوفتی
با لجبازی گفتم
لارا:نخیر نمیوفتم
موتور رو روشن کرد گاز داد و ترمزی زد که افتادم روی شونش تک خنده ای زد و حرکت کرد
سرعتش خیلی بالا بود...میترسیدم از سرعتش ولی اون برعکس من لذت میبرد دستامو محکم دور کمرش قفل کرده بودم
سرم رو روی شونه اش گذاشتم و چشمامو بستم که از ترسم کم بشه
جونگکوک:لازم نیست بترسی
چیزی نگفتم تا رسیدیم
خداروشکر کسی تو حیاط نبود
از موتور پیاده شدم
جونگکوک:یه تشکر کنی چیزی ازت کم نمیشه
لارا:چه تشکردی وظیفت بود
جونگکوک:بچه پرو
چشم غره ای نثارش کردم که موتورش رو روشن کرد و حرکت کرد
به سمت مدرسه حرکت کردم که هانارو جلوی در مدرسه دیدم...از صورت قرمزش معلوم بود خیلی وقته اینجا وایستاده
لبخند پیروزمندانه ای زدم و از کنارش رد شدم
وارد کلاسمون شدم معلم داشت درس میداد جوری که منو نبینه رفتم و سر جام نشستم که با جای خالی سوا مواجه شدم نگاهی به نیلی کردم و پرسیدم
لارا:سلام سوا کو؟
نیلی:زنگ زدم گفت نمیتونه بیاد
لارا:اها خب باشه
...
تهیونگ"با صدای خوشگل و ناز سوا از خواب بیدار شدم
سوا:ته..بیدار شو دیگه تنبل
به سوا که توی بغ.لم بود نگاه کردم
از جام بیدار شدم و با ملافه خونی مواجه شدم..سوا..دختر پاک من
سوا با نارحتی اشاره ای به لکه خون روی ملافه کرد و با بغل گفت
سوا:ته..من دیگه دختر نیستم
نزدیکش شدم و ل.بشو بو.سیدم
تهیونگ:این یعنی اینکه تو مال منی..فقط من
سوا لبخندی زد
سوا:خیلی خوشحالم از اینکه تورو توی زندگیم دارم...خیلی دوستت دارم
تهیونگ:منم دوستت دارم بهترین اتفاق زندگیمی دخترنازم
دیگه نتونستم از زیبایی سوا طاقت بیارم و روش خیمه زدم با عشق همو می.بوسیدم
...
«دو روز بعد»روز اردو ساعت10
لارا"با اصرار های سوا راضی شدم که برم اردو..تهیونگ هم میاد ولی تو یه اتوبوس دیگه
قراره بریم جزیره جوجو خاطره های خوبی از جوجو دارم که با پدر مادر و تهیونگ بودیم...
تصمیم گرفتم یه تنوع به استایلم بدم برای همین لباس مشکی چرمی پوشیدم
چون قرار بود چندروز بمونیم یه کیف با چنددست لباس چیز های لازم و ضروری برداشتم...سوار اتوبوس شدیم کنار جونهی نشستم که دوروز پیش توی مدرسه ما ثبت نام کرده بود و دقیقا توی یه کلاس بودیم
همه بچه ها خوشحال و خندون بودن غافل از اینکه قرار نیست هیچ کدومشون از این اردو جون سالم به در ببرن
دیدم جونهی خوابش برده
منم چشم هامو بستم و سعی کردم بخوابم چون راه طولانی ای در پیش بود...
چشم هامو که باز کردم دیدم شبه و اتوبوس متوقف کرده...وسط یه جنگل تاریک؟
راننده:نگران نباشید مشکل جدی ای نیست ولی برای امنیت بیشتر لطفا از ماشین پیاده شید تا ببینیم مشکل چیه
همه از اتوبوس بیرون اومدیم
صداهای عجیبی میومد سوا نیلی هم خیلی ترسیده بودند سعی کردم ارومشون کنم ولی خودمم میترسیدم...
نیم ساعت گذشت
صدای گرگ ها هر لحضه نزدیک تر میشد که اتوبوسی کنار اتوبوس ما متوقف شد با دیدن اینکه تهیونگ پیاده شد سمتش دوئیدم و بغ.لش کردم
تهیونگ:هیشش...چیزی نیست مثل اینکه اتوبوس ماهم خراب شده..
لارا:خب چرا زنگ نمیزنن یکی بیاد کمک
جونگکوک از پشت سر تهیونگ گفت
کوک:انتن نیست
نگاهی بهش کردم..
که راننده سریع و با لرز گفت
راننده:بچه ها لطفا از اینجا برید گرگ ها هر لحضه ممکنه حمله کنن
ما یه راهی پیدا میکنیم خودتون رو به یه جای امن برسونید چون حتی توی اتوبوس هم امن نیست
خدایا اخه تو این تاریکی کجا بریم؟
صدای استاد چوی سان رو شنیدم که گفت
سان:من یه جای امن این طرف ها بلدم یه خونه بزرگ..یکم ترسناکه ولی خطری تهدیدمون نمیکنه بامن بیاید
همه دنبال سان رفتیم با نور گوشی هامون راه رو پیدا کردیم تعدادمون تقریبا یه هفتاد نفری میشد یا کمتر نمیدونم
بعد از کلی راه رفتن به یه خونه رسیدیم...شت خیلی ترسناکه همه جا تار عنکبوت شیشه خرده...
ولی چاره ای نبود
یکی از پسر ها گفت
...:استاد مدیر و راننده چی میشن؟و حتی بقیه معلما
سان:نگران نباش اونا کارشونو بلدن ما تا اونا بیان اینجا میمونیم
دیدگاه ها (۰)

#P𝗔R𝗧 : 22〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 23〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 20 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦............

#P𝗔R𝗧 : 19〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 60〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 24〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط