#در آن شهرے که مردانش عصا از کـور مےدزدند
#در آن شهرے که مردانش عصا از کـور مےدزدند
همان شهرے که اشـک از چشم، کفن از گور مےدزدند
در آن شهرے که خنجـر دسته خـود نیز مے برد
همان جایے که پشت از دشنـه خون ریز مےدزدند
در آن شهرے که مردانش همه لال و زنان کورند
همان شهـرے که از بلبـل، دَم آواز مےدزدند
در آن شهرے که نفرت را به جاے عشق میخواهند
همانجایے که نور از چشـم و عقل از مغز مےدزدند
در آن شهرے که پروانه به جاے شمع مےسوزد
همان شهـرے که آتـش را ز اشک شمـع مےدزدند
در آن شهرے که زنده مرده و مرده بُـوَد زنده
همان جایے که روح از تن و تن از روح مےدزدند
در آن شهرے که کافر مؤمن و مؤمن شود کافر
همان جایے که مُهـر از جانماز باز مےدزدند
در آن شهرے که سگها معرفت از گربه آمـوزند
همان شهرے که سگها بـره را از گـرگ مےدزدند
در آن شهرے که چشم خفتـه از بیـدار بیناتر
همان جایے که غـم از سینـه غـم ساز مےدزدند
در آن شهرے که فریاد از دهان باز مےدزدند
من از خوش باورے آنجـا محبت جستجـو کـردم
همان شهرے که اشـک از چشم، کفن از گور مےدزدند
در آن شهرے که خنجـر دسته خـود نیز مے برد
همان جایے که پشت از دشنـه خون ریز مےدزدند
در آن شهرے که مردانش همه لال و زنان کورند
همان شهـرے که از بلبـل، دَم آواز مےدزدند
در آن شهرے که نفرت را به جاے عشق میخواهند
همانجایے که نور از چشـم و عقل از مغز مےدزدند
در آن شهرے که پروانه به جاے شمع مےسوزد
همان شهـرے که آتـش را ز اشک شمـع مےدزدند
در آن شهرے که زنده مرده و مرده بُـوَد زنده
همان جایے که روح از تن و تن از روح مےدزدند
در آن شهرے که کافر مؤمن و مؤمن شود کافر
همان جایے که مُهـر از جانماز باز مےدزدند
در آن شهرے که سگها معرفت از گربه آمـوزند
همان شهرے که سگها بـره را از گـرگ مےدزدند
در آن شهرے که چشم خفتـه از بیـدار بیناتر
همان جایے که غـم از سینـه غـم ساز مےدزدند
در آن شهرے که فریاد از دهان باز مےدزدند
من از خوش باورے آنجـا محبت جستجـو کـردم
- ۴.۳k
- ۱۶ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط