{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لطفا حمایت کنید

(لطفاً حمایت کنید ♥️)

نام: سرنوشت لیا

P:15

ویو لیا

با نور خورشید که به چشمم برخورد کرد بیدار شدم رفتم دستشویی و کارهای لازم رو انجام دادم بعدش اومدم بیرون آماده شدم و صبحانه خوردم و راهی مدرسه شدم امروز باید جوابمو

فلش بک به داخل مدرسه

رفتم داخل که لینو وایساده بود رفتم طرفش

ویو لینو تو مدرسه وایساده بودم که لیا وارد شد و اومد طرفم من

لیا: سلام

لینو: سلام خوب فکر کردی

لیا:آره بیا روی اون نیمکت بشینیم بهت میگم

رفتیم نشستیم من میدونستم جوابش مثبته آخه اینو چشماش میگن

لیا: جواب من مثبت

لینو: جدییییی واییی واقعا ازت ممنونم که بهم اعتماد کردی

لیا:آره
بغلم کرد و بعد چندمین جدا شدیم

داشتیم همینجوری حرف می‌زدیم که یکی از بچه ها اومد و گفت

این:لینو دفتر مدیر کارت داره

منو لیا بهم نگاه کردیم انگار میدونستیم دفتر بخاطر چی من و احضار کردم روب آبان گفتم

لینو: باشه بگو میام

ایان رفت

لیا: حتما بخاطر اتفاقات دیروز احضارت کردن

لینو: حتما بخاطر همون

لیا:خب واقعیت رو میگی اگرم انکار کردن منو بگو بیام شهادت بدم و دوربین‌ها رو چک کنن

لینو:باشه

لیا: خب بلند شو بریم

با لیا بلند شدیم و رفتیم طرف دفتر مدیر

ویو لیا

رسیدیم دم در دفتر مدیر و لینو در زد و رفت داخل منم پشت در منتظر بودم که بعداز چندمین منم صدا زدن و منم رفتم داخل اتاق

ویو لینو

با لیا رسیدیم دم در دفتر در زدم و رفتم داخل که حدس منو لیا درست بود معلم شیمی با بینی بام پیچی شده نشسته بود

لینو: سلام با من کاری داشتید

مدیر:بله شما با سر زدین تو بینی معلم شیمی تون

لینو:هههه بله

مدیر:به چه علت

لینو:هه هه هه پس دلیلشو نگفتن بزارین براتون تعریف کنم من آخرین کسی بودم که از مدرسه اومدم بیرون دیدم ایشون دست لیا رو می‌کشه و هی لیا تقلا می‌کنه که ولش کنه منم مجبور شدم به ایشون حمله کنم

مدیر روب معلم شیمی گفت

مدیر: راس میگن

معلم شیمی:نه این دروغغغغغغغغ

لینو: ولی من شاهد دارم

مدیر:کیه خوده لیا و اگرم باور ندارید دوربین‌ها هستن

مدیر:لیا کجاست

لینو: اون با اومده الانم پشت دره

مدیر لیا رو صدا زد و لیا اومد داخل اتاق

ویو لیا


مدیر: خب لیا تعریف کن دیروز چیشد

لیا: هوووووووف ..........

همچیو تعریف کردم

مدیر:خیله خب بچه ها شما میتونید برید

من لینو اومدیم از دفتر بیرون و رفتیم داخل
حیاط که سون با حرص منو لینو رو نگاه میکرد و می‌رفت

لینو:بهش اهمیت نده

لیا:باشه

لینو:بریم کلاسامون

لیا:بریم

و رفتیم سر کلاسامون............🙂

ادامه دارد:❤️

شرایط 👇

لایک:۱۶

کامنت:۲۰

#فیک#رمان
دیدگاه ها (۲۰)

(لطفاً حمایت کنید ♥️)نام: سرنوشت لیا p:16ویو لیا زنگ تفریح خ...

✨👇@maaa_taa_jaaa

(لطفاً حمایت کنید♥️)نام: سرنوشت لیاP:14ویو لینو تو کلاس بودم...

(لطفاً حمایت کنید❤️)نام : سرنوشت لیا P:۱۳ویو لیاواااا چرا ای...

(لطفاً حمایت کنید ❤️)نام: سرنوشت لیا p:17ویو لیا لینو من رسو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط