ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.86
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
سه روز گذشته بود.
ا.ت هنوز وسایلش رو جمع نکرده بود. فقط یه کمد کوچیک و چند تا لباس و کتاب برداشته بود و برده بود بالا. من هیچی نگاش نمیکردم. گاهی میدیدمش تو آشپزخونه، ولی وقتی نزدیکش میاومدم، فقط یه نگاه سرد میانداختم و میرفت.
امشب هم شب غذا بود. همه نشستیم. مامانها غذا رو آورده بودن، پدرها هم داشتن حرف میزدن. من بیشتر به بشقابم نگاه میکردم. جونگ کوک روی صندلیش نشسته بود و گوشیش رو چک میکرد. هیچی نگفت. حتی وقتی مامانم پرسید چطوره خونه جدید رو، فقط یه نگاه کوتاه انداختم و به چپ ترین ناحیه سمت راست کتفم هم نبود پس فقط یه خوب گفتم. نُنُر
بعد از غذا، من رفتم اتاق بالا. جونگ کوک هم چند دقیقه بعد اومد بالا. درست وقتی که من دارم یه کمد رو میبستم، در اتاق باز شد. اون اومد تو. هنوز همون تیشرت مشکی پوشیده بود، موهاش خیس. نگاهش رفت روی کمدهایی که من چیده بودم.
چند ثانیه هیچی نگفتم. بعد آروم گفتم:
+ ... اگه لازم داری چیزی بگی...
جونگ کوک دستش رو گذاشت رو چارچوب در. نگاش سرد و گرفته بود.
- لازم نیست. فقط بذار کارتمون تموم بشه.
من سرم رو تکون دادم. چیزی دیگه نمیخواستم بگم. فقط ایستادم و بهش نگاه میکردم. جونگ کوک هم یه لحظه بیشتر نگاهم کرد، بعد برگشت و از اتاق زد بیرون. در رو پشت سرش بست.
منم اونجا موندم.
دستم رو روی کمد گذاشتم.
میدونستم دارن منتظرن من چیکار کنم، ولی من دیگه هیچی نمیخواستم بگم..............
ادامه دارد.............
ببخشید این پارت تکراری شد
Forbidden Weakness
p.86
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
سه روز گذشته بود.
ا.ت هنوز وسایلش رو جمع نکرده بود. فقط یه کمد کوچیک و چند تا لباس و کتاب برداشته بود و برده بود بالا. من هیچی نگاش نمیکردم. گاهی میدیدمش تو آشپزخونه، ولی وقتی نزدیکش میاومدم، فقط یه نگاه سرد میانداختم و میرفت.
امشب هم شب غذا بود. همه نشستیم. مامانها غذا رو آورده بودن، پدرها هم داشتن حرف میزدن. من بیشتر به بشقابم نگاه میکردم. جونگ کوک روی صندلیش نشسته بود و گوشیش رو چک میکرد. هیچی نگفت. حتی وقتی مامانم پرسید چطوره خونه جدید رو، فقط یه نگاه کوتاه انداختم و به چپ ترین ناحیه سمت راست کتفم هم نبود پس فقط یه خوب گفتم. نُنُر
بعد از غذا، من رفتم اتاق بالا. جونگ کوک هم چند دقیقه بعد اومد بالا. درست وقتی که من دارم یه کمد رو میبستم، در اتاق باز شد. اون اومد تو. هنوز همون تیشرت مشکی پوشیده بود، موهاش خیس. نگاهش رفت روی کمدهایی که من چیده بودم.
چند ثانیه هیچی نگفتم. بعد آروم گفتم:
+ ... اگه لازم داری چیزی بگی...
جونگ کوک دستش رو گذاشت رو چارچوب در. نگاش سرد و گرفته بود.
- لازم نیست. فقط بذار کارتمون تموم بشه.
من سرم رو تکون دادم. چیزی دیگه نمیخواستم بگم. فقط ایستادم و بهش نگاه میکردم. جونگ کوک هم یه لحظه بیشتر نگاهم کرد، بعد برگشت و از اتاق زد بیرون. در رو پشت سرش بست.
منم اونجا موندم.
دستم رو روی کمد گذاشتم.
میدونستم دارن منتظرن من چیکار کنم، ولی من دیگه هیچی نمیخواستم بگم..............
ادامه دارد.............
ببخشید این پارت تکراری شد
- ۸۶۵
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط