{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آدمیزاد

آدمیزاد

اگر کمی حرف حساب میفهمید

که این همه شاعر بی سواد نداشت جهان ابله ما

تا درد دلهایش را شعر کند

برای کسی که شاید ده ها سال بعد بخواندش

و اشک بریزد برای حماقت های بی پایانش

مثل تو

که اگر میفهمیدی جز دغدغه ی اجاره ی خانه ی کوچکمان

احساس من هم در این زندگی سگی مهم است

و وقتی با دستان خالی بر می گردم به نگاهت

دوست دارم گونه هایت را بگذاری روی خستگی سینه ام

و مرا مرد من صدا بزنی

من دیگر

برای التماس جعد موهایت

این همه شعر مزخرف نمی گفتم

یا

اگر مرد احمق سیاست مدار شهر من

اگر کمی شعور داشت تا جهان بهتری بسازد

برادرم که حرفهایش را در کنج زندان شعر نمی کرد برای توجیه فریادش

یا اگر زن چاق همسایه را به زور شوهر نداده بودند که امروز

دزدکی برای من که سهم او نیستم

شعر عاشقانه نمی گفت

به گمانم جهان ما بدتر از هر زمانی شده است

و مردمان زبان نفهم تر از همیشه

چرا که این روزها همه ی اهل این شهر بی صاحب

شاعر شده اند
دیدگاه ها (۵)

من پشت میله های مژ گان توبد جور،محسور گشته ام!من با خیال جام...

چشم هایت؟دل من؟کار خــدا؟یا قسمت؟ و در این‌ غائله تشخیص ‌مقص...

وسعتِ غریبی ست عشقبی پروا،آرام مثل باد لابلای موهایت می پیچد...

باز هم مردمدر این کوچه هایِ مملو از توراه می روند و لگد می ک...

p4تهیونگ به بیمارستان برگشت.جیمین جلوی در اتاقش منتظرش بود.=...

p6تهیونگ تمام مسیر تا بیمارستان را در سکوت گذراند. حرف‌های آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط