{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه روز جدید بود دازای حسودی کرده بود واقعا عجیب بود

یه روز جدید بود.... دازای حسودی کرده بود؟ واقعا عجیب بود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تنهایی رفته بودم خرید کنم برای خونه یه مشت خرت و پرت برای یه پارتی کوچیک
کیسه ها سنگین بودن و کشون کشون بردمشون سمت یه پارک تا روی نیکمت اونجا بشینم یه مرد امد کنارم نسشت. باورم نمیشه هم بازی بچگیام بود. نشستم کلی باهاش حرف زدم و خندیدم بی توجه از اینکه دازای از راه دور داشت مارو دید میزد. بعد کلی گفت و خندید ها بلند شدم برم خونه پام به یه سنگ گیر کرد داشتم میوفتادم که دوستم از شکم منو گرفت دازای از حسادت قرمز شده بود و بعدش با دوستم خداحافظی کردم و به سمت خونه راهی شدم. وقتی وارد شدم اول رفتم اشپز خونه کیسه هارو گذاشتم و بعد رفتم پیش دازای
ا. ت: دازاییییی دارم میمیرم بغ... یهو سوزشی روی گونم حس کردم*
دازای: اون پسر کی بود پیشت هان؟ داری بهم خیانت میکنی؟ عربده کشید *
بغض داشت گلومو پاره میکرد نمیتونستم حرف بزنم.
ا. ت: دازای اون... اون دوست بچگیم بود راست میگم.....
دازای: منم خرم هان؟ گفتم بگو اون کی بود؟ از کجا تورو میشناخت؟ چرا اینقدر باهاش خندیدی؟
ا. ت: راست میگم اون دوست بچگیمه... میخوای از رامپو فردا بپرس با استنتاج نهایی بهت بگه
دازای: فردا همچی مشخص میشه پاشد رفت.....
خماریییی پارت بعدی۱٠لایک
دیدگاه ها (۰)

ویلیام یهو از جاش بلند بدون توجه به حرف های شرلوک بانو الیزا...

چویا💘💁🏻‍♀️ اصکی: ترخداااا اجازه بگیرررر💢👍🏻

عشق مافیا

خونآشام من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط