{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ویلیام یهو از جاش بلند بدون توجه به حرف های شرلوک بانو ال

ویلیام یهو از جاش بلند بدون توجه به حرف های شرلوک بانو الیزا هنوز نرفته بودن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یهو ویلیام دست بانو رو میگیره و به خودش نزدیک میکنه*
الیزا: قرمز شده*ک... کاری از دستم بر میاد ا.. اقای موریارتی؟
ویلیام: عذر میخوام که میپرسم ولی شما مجردین؟
الیزا: ب... بله چطور؟ مادرم به دنبال نامزد هستن برام
ویلیام: جلوی بانو الیزا زانو میزنه یه دستشو به سینش میگیره یکی رو پشت کمرش*
ویلیام: دوشیزه الیزا جیمز کاتسومی مایل هستید نامزد من بشید؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یهو لوییس و البرت از راه میرسن که الیزا جواب میده: حـ.. حتما اقای موریارتی خیلیی خوشحال میشم چشماش از خوشحالی میدرخشیدن انگار فصل نویی برای این دو عاشق و معشوق شروع شده بود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویلیام دست الیزا رو میگیره و توی برای بغل خودش میکشه و بوسه ی طولانی جلوی برادر هاش روی لب های نرم و خوشمزه ی بانو الیزا میزاره
الیزا هم دستشو روس سینه های ویلیام میزاره نه برای دور کردن ویلیام برای حس مالکیتی که به ویلیام داره
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویلیام: این دو اقا برادر های من هستن آلبرت و لوییس
هردوشون خودشون رو بهتر به بانو الیزا معرفی کردن الیزا هم بهتر خودش رو معرفی کرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ولی هنوز یه سوال بود که ذهن ویلیام رو درگیر کرده....
اون مرد ها با الیزا چیکار داشتن؟
خماریییی پارت بعدی۱٠ لایک
دیدگاه ها (۴)

یه روز جدید بود.... دازای حسودی کرده بود؟ واقعا عجیب بودــــ...

چویا💘💁🏻‍♀️ اصکی: ترخداااا اجازه بگیرررر💢👍🏻

تولدت مبارک چویا سان.... 💘

ویلیام دست کسی که میخواست بانو رو بزنه گرفت.... دخترک داستان...

پارت 125

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط