{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باشگاه شکار ارواح

باشگاه شکار ارواح

✦ پارت ۳۷ ✦

هیچ‌کس حرفی نمی‌زد.

چهار نفر فقط به عکس داخل پاکت خیره شده بودند.

قاتل...

بالاخره صورتش مشخص بود.

اما چیزی که همه را شوکه کرده بود، چهره‌ی او نبود.

بلکه کسی بود که کنارش ایستاده بود.

---

بورا با صدایی لرزان گفت:

بورا : «نه... این امکان نداره...»

کنار قاتل...

پدر هان سوآ ایستاده بود.

اما برخلاف چیزی که همه فکر می‌کردند، انگار داشت جلوی او را می‌گرفت.

---

جونگکوک دوباره عکس را نگاه کرد.

جونگکوک : «پس پدر هان سوآ قاتل نبوده...»

یونگی : «اون داشته از دخترش محافظت می‌کرده.»

جیمین : «پس چرا هیچ‌وقت حقیقتو نگفت؟»

هیچ‌کس جواب این سؤال را نمی‌دانست.

---

ناگهان جونگکوک متوجه چیزی شد.

گوشه‌ی عکس...

آینه‌ی کوچکی دیده می‌شد.

داخل انعکاس آینه...

شخص سومی ایستاده بود.

جونگکوک سریع عکس را نزدیک‌تر آورد.

جونگکوک : «ببینین...»

---

بورا نفسش را حبس کرد.

داخل آینه...

چهره‌ی همان معلم ادبیات دیده می‌شد.

اما این بار...

او فقط تماشاگر نبود.

در دستش یک کلید قرار داشت.

کلید اتاق ۰۰.

---

یونگی آرام گفت:

یونگی : «یعنی از همون اول اون کلید دستش بوده.»

جیمین : «پس چرا بهمون کمک می‌کرد؟»

جونگکوک : «چون یه چیزی رو از ما مخفی کرده.»

---

در همان لحظه گوشی جونگکوک زنگ خورد.

شماره...

ناشناس.

او تماس را وصل کرد.

چند ثانیه سکوت بود.

بعد صدای کیم سئونگ وو شنیده شد.

کیم سئونگ وو : «به عکس اعتماد نکنین...»

جونگکوک : «منظورت چیه؟»

سئونگ وو با عجله گفت:

«اون عکس دستکاری شده!»

---

همان لحظه صدای بلندی از پشت تلفن آمد.

انگار کسی به سئونگ وو حمله کرده بود.

سئونگ وو فقط توانست یک جمله بگوید.

«قبل از اینکه دیر بشه... دفتر مدیر قدیمی...»

تماس قطع شد.

---

بورا با نگرانی گفت:

بورا : «براش اتفاقی افتاده...»

جونگکوک بدون معطلی سوییشرتش را برداشت.

جونگکوک : «باید پیداش کنیم.»

---

وقتی از باشگاه بیرون آمدند...

باران دوباره شروع شده بود.

چهار نفر به سمت ساختمان قدیمی مدیریت دویدند.

نور چراغ قوه روی پنجره‌های شکسته می‌افتاد.

همه‌جا تاریک بود.

---

جیمین ناگهان ایستاد.

جیمین : «شنیدین؟»

همه ساکت شدند.

صدای کمک خواستن...

از طبقه‌ی بالا می‌آمد.

---

چهار نفر با عجله از پله‌ها بالا رفتند.

درِ آخرین اتاق نیمه‌باز بود.

جونگکوک آن را آرام هل داد.

تق...

در باز شد.

---

کیم سئونگ وو روی زمین افتاده بود.

از گوشه‌ی پیشانی‌اش خون می‌آمد.

اما هنوز زنده بود.

بورا سریع کنارش زانو زد.

بورا : «سئونگ وو!»

---

سئونگ وو به سختی چشم‌هایش را باز کرد.

دست جونگکوک را گرفت.

کیم سئونگ وو : «دیگه... وقتشه...»

جونگکوک : «چی رو بگی؟»

سئونگ وو با آخرین توانش زمزمه کرد:

«قاتل واقعی...»

مکث کرد.

«یکی از... اعضای باشگاه شماست...»

چشم‌هایش بسته شد.

اتاق در سکوت فرو رفت.

چهار نفر با ناباوری به یکدیگر نگاه کردند.

اگر حرف سئونگ وو حقیقت داشت...

یعنی از همان روز اول...

قاتل کنار آن‌ها بوده است.

# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۳۸ ✦ اتاق در سکوت مطلق فرو رفته بود...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۳۹ ✦ پاکت هنوز داخل دست جونگکوک بود...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۳۶ ✦ ساعت یازده و پنجاه دقیقه شب......

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۳۵ ✦ باران هنوز بی‌وقفه روی سقف سال...

GHOST HUNTING CLUB باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۲۹ ✦ برای چند ثا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط