باشگاه شکار ارواح
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۳۶ ✦
ساعت یازده و پنجاه دقیقه شب...
هوای اطراف خوابگاه غیرعادی ساکت بود.
نه صدای باد میآمد، نه صدای جیرجیرکها.
چهار نفر پشت ساختمان قدیمی ایستاده بودند و هر لحظه اطراف را زیر نظر داشتند.
جیمین : «قسم میخورم اگه اینم تله باشه، دیگه استعفا میدم.»
یونگی : «باشگاه شکار ارواح استعفا قبول نمیکنه.»
جیمین با خنده گفت:
جیمین : «تو حتی توی این موقعیت هم شوخی میکنی؟»
---
جونگکوک چراغ قوه را خاموش کرد.
جونگکوک : «یکی داره میاد.»
همه بیحرکت شدند.
چند ثانیه بعد...
مردی با هودی مشکی از میان تاریکی بیرون آمد.
صورتش هنوز مشخص نبود.
---
مرد پاکتی را روی زمین گذاشت.
مرد : «وقت زیادی ندارین.»
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
جونگکوک : «تو کی هستی؟»
مرد فقط لبخند تلخی زد.
مرد : «یکی که سالهاست داره تاوان اشتباه یه نفر دیگه رو میده.»
---
بورا آرام گفت:
بورا : «تو... کیم سئونگ وویی؟»
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد کلاه هودی را پایین کشید.
همان چهره...
کیم سئونگ وو.
---
سئونگ وو پاکت را به دست جونگکوک داد.
کیم سئونگ وو : «قبل از طلوع آفتاب اینو بخون.»
جونگکوک : «تو چرا خودت حقیقتو نمیگی؟»
سئونگ وو نگاهش را پایین انداخت.
کیم سئونگ وو : «چون هنوز دارن مراقبمن.»
---
ناگهان صدای شکستن شاخهای از پشت درختها آمد.
سئونگ وو با وحشت برگشت.
کیم سئونگ وو : «فرار کنین!»
همان لحظه چند نفر با لباسهای مشکی از میان تاریکی بیرون دویدند.
---
جونگکوک فوراً جلوی بورا ایستاد.
جونگکوک : «بورا! پشت سر من بمون.»
بورا برای اولین بار، بدون مخالفت، پشت جونگکوک ایستاد.
قلبش به شدت میتپید.
اما کنار او احساس امنیت میکرد.
---
جیمین دست جیمین... نه، دست یونگی را محکم گرفت.
جیمین : «اینا کیان؟!»
یونگی : «الان وقت سؤال نیست.»
بدون اینکه دست جیمین را رها کند، او را پشت دیوار کشید.
---
یکی از افراد ناشناس به سمت بورا دوید.
جونگکوک بدون فکر خودش را جلوی او انداخت.
ضربه به شانهی جونگکوک برخورد کرد.
بورا با نگرانی فریاد زد:
بورا : «جونگکوک!»
جونگکوک با وجود درد، لبخند کوتاهی زد.
جونگکوک : «گفتم چیزی نمیذارم بهت برسه.»
بورا ماتش برده بود.
همین جمله کافی بود تا قلبش برای چند لحظه از تپش بایستد.
---
سئونگ وو از فرصت استفاده کرد و فریاد زد:
کیم سئونگ وو : «از درِ پشتی برین! زود!»
چهار نفر شروع به دویدن کردند.
افراد ناشناس هم دنبالشـان بودند.
---
بعد از چند دقیقه بالاخره خودشان را به ساختمان باشگاه رساندند.
همه نفسنفس میزدند.
جونگکوک دستش را روی شانهی زخمیاش گذاشته بود.
بورا سریع جعبه کمکهای اولیه را آورد.
---
بورا با دقت زخم جونگکوک را ضدعفونی میکرد.
جونگکوک از درد اخم کرده بود، اما چیزی نمیگفت.
بورا آرام گفت:
بورا : «اگه یه لحظه دیر میرسیدی...»
جونگکوک لبخند محوی زد.
جونگکوک : «ولی رسیدم.»
بورا نگاهش را از زخم برداشت و برای چند ثانیه فقط به چشمان او خیره ماند.
احساسی عجیب و گرم، آرامآرام در قلبش جوانه میزد.
---
یونگی پاکت را روی میز گذاشت.
همه دور آن جمع شدند.
جونگکوک آرام درِ پاکت را باز کرد.
داخل آن فقط یک عکس بود.
عکسی که هفت سال پیش گرفته شده بود.
اما این بار...
قاتل کاملاً داخل تصویر دیده میشد.
و وقتی چهار نفر چهرهی او را دیدند...
هیچکدام نتوانستند حتی یک کلمه حرف بزنند.
# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
✦ پارت ۳۶ ✦
ساعت یازده و پنجاه دقیقه شب...
هوای اطراف خوابگاه غیرعادی ساکت بود.
نه صدای باد میآمد، نه صدای جیرجیرکها.
چهار نفر پشت ساختمان قدیمی ایستاده بودند و هر لحظه اطراف را زیر نظر داشتند.
جیمین : «قسم میخورم اگه اینم تله باشه، دیگه استعفا میدم.»
یونگی : «باشگاه شکار ارواح استعفا قبول نمیکنه.»
جیمین با خنده گفت:
جیمین : «تو حتی توی این موقعیت هم شوخی میکنی؟»
---
جونگکوک چراغ قوه را خاموش کرد.
جونگکوک : «یکی داره میاد.»
همه بیحرکت شدند.
چند ثانیه بعد...
مردی با هودی مشکی از میان تاریکی بیرون آمد.
صورتش هنوز مشخص نبود.
---
مرد پاکتی را روی زمین گذاشت.
مرد : «وقت زیادی ندارین.»
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
جونگکوک : «تو کی هستی؟»
مرد فقط لبخند تلخی زد.
مرد : «یکی که سالهاست داره تاوان اشتباه یه نفر دیگه رو میده.»
---
بورا آرام گفت:
بورا : «تو... کیم سئونگ وویی؟»
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد کلاه هودی را پایین کشید.
همان چهره...
کیم سئونگ وو.
---
سئونگ وو پاکت را به دست جونگکوک داد.
کیم سئونگ وو : «قبل از طلوع آفتاب اینو بخون.»
جونگکوک : «تو چرا خودت حقیقتو نمیگی؟»
سئونگ وو نگاهش را پایین انداخت.
کیم سئونگ وو : «چون هنوز دارن مراقبمن.»
---
ناگهان صدای شکستن شاخهای از پشت درختها آمد.
سئونگ وو با وحشت برگشت.
کیم سئونگ وو : «فرار کنین!»
همان لحظه چند نفر با لباسهای مشکی از میان تاریکی بیرون دویدند.
---
جونگکوک فوراً جلوی بورا ایستاد.
جونگکوک : «بورا! پشت سر من بمون.»
بورا برای اولین بار، بدون مخالفت، پشت جونگکوک ایستاد.
قلبش به شدت میتپید.
اما کنار او احساس امنیت میکرد.
---
جیمین دست جیمین... نه، دست یونگی را محکم گرفت.
جیمین : «اینا کیان؟!»
یونگی : «الان وقت سؤال نیست.»
بدون اینکه دست جیمین را رها کند، او را پشت دیوار کشید.
---
یکی از افراد ناشناس به سمت بورا دوید.
جونگکوک بدون فکر خودش را جلوی او انداخت.
ضربه به شانهی جونگکوک برخورد کرد.
بورا با نگرانی فریاد زد:
بورا : «جونگکوک!»
جونگکوک با وجود درد، لبخند کوتاهی زد.
جونگکوک : «گفتم چیزی نمیذارم بهت برسه.»
بورا ماتش برده بود.
همین جمله کافی بود تا قلبش برای چند لحظه از تپش بایستد.
---
سئونگ وو از فرصت استفاده کرد و فریاد زد:
کیم سئونگ وو : «از درِ پشتی برین! زود!»
چهار نفر شروع به دویدن کردند.
افراد ناشناس هم دنبالشـان بودند.
---
بعد از چند دقیقه بالاخره خودشان را به ساختمان باشگاه رساندند.
همه نفسنفس میزدند.
جونگکوک دستش را روی شانهی زخمیاش گذاشته بود.
بورا سریع جعبه کمکهای اولیه را آورد.
---
بورا با دقت زخم جونگکوک را ضدعفونی میکرد.
جونگکوک از درد اخم کرده بود، اما چیزی نمیگفت.
بورا آرام گفت:
بورا : «اگه یه لحظه دیر میرسیدی...»
جونگکوک لبخند محوی زد.
جونگکوک : «ولی رسیدم.»
بورا نگاهش را از زخم برداشت و برای چند ثانیه فقط به چشمان او خیره ماند.
احساسی عجیب و گرم، آرامآرام در قلبش جوانه میزد.
---
یونگی پاکت را روی میز گذاشت.
همه دور آن جمع شدند.
جونگکوک آرام درِ پاکت را باز کرد.
داخل آن فقط یک عکس بود.
عکسی که هفت سال پیش گرفته شده بود.
اما این بار...
قاتل کاملاً داخل تصویر دیده میشد.
و وقتی چهار نفر چهرهی او را دیدند...
هیچکدام نتوانستند حتی یک کلمه حرف بزنند.
# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۳۹۰
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط