ندای من پارت دو
ندای من پارت دو
صبح بابام من رو به فرودگاه برد ، من از همه زود تر رفتم تا کارها رو درست کنم
بعد از نیم ساعت حدیث اومد
اول فکر کردم تنهاست ولی فاطی پشت سرش قایم شده بود
بلند گوی فرودگاه به صدا در اومد :
( مسافران گرامی سفر ۱۲۴ لطفا به سمت هواپیما بروید )
وقتی توی هواپیما نشستیم به حدیث ماجرای سوهو رو گفتم
داشتم ماجرا رو تعریف میکردم که زنگ زد
گفتم : اِنا خود حلال زادشه
جواب دادم و گفت : کجایی ؟
گفتم : سوار هواپیما شدم و دادم میام
با خوشحالی گفت : پس من منتظرتم
بعد پنج ساعت بالاخره رسیدیم
زنگ زدم به سوهو و گفتم : من رسیدم
گفت : بیام دنبالت ؟
گفتم : نه بعد از ظهر بهت زنگ میزنم و میگم کجا بیای
گفت : باشه عشقم
از این حرفش تعجب کرده بودم ، قلبم تند میزد و استرس داشتم
بعد از ظهر توی کافه نزدیک هتل باهاش قرار گذاشتم .
حاضر شدم ، آرایش کمی کردم و رفتم
وقتی سر قرار رسیدم دیدم اومده و سرش توی گوشیشه
نسبت به عکساش خیییلی خوشگل تر بود
رفتم و نشستم که سرش رو بلند کرد و با دیدن من تعجب کرد
گفت : بالاخره اومدی
با سردی بهش گفتم: حرفت رو بزن حالم خوب نیست
از صبح که بیدار شده بودم نخوابیدم و حالم داشت بهم میخورد عین زن های حامله شده بودم
وقتی گارسون اومد گفت : چی میخوری
گفتم : فرقی نمیکنه
و بعد گفت : بی زحمت دو تا آفوگاتو* بیارین
بهش نمیتونستم بگم از افوگاتو بدم میاد به ناچار چیزی نگفتم
وقتی سفارش ها رو آوردن یکی برای من گذاشت و یکی برای خودش و گفت : بخور که میخوایم بریم بیرون
حالم بد بود که گفتم حتما یه چیزی بخورم بهتر میشم
تا یکم ازش خوردم حالم بدتر شد
چیزی نگفتم ولی بعد چند دقیقه حالم بهم خورد و عوق زدم و سریع به سمت سرویس بهداشتی رفتم
پشت سرم سریع اومد و گفت : حالت خوبه ؟
به نشانه منفی بودن سری تکون دادم و داشتم میرفتم بیرون که نزدیک بود بیفتم که منو سریع گرفت درست مثل فیلم ها بهم زل زده بود
بعد از چند وقت توی رابطه بودن توی بغلش بودم و نمیخواستم از بغلش بیام بیرون ولی اومدم بیرون
گفت : بریم دکتر
گفتم نمیخواد ولی باز دو قدم رفتم که نزدیک بود بیفتم که خودم رو از صندلی گرفتم
خواست بیاد دستم رو بگیره اما بی توجه رفتم . پشت سرم داشت میومد تا برگشتم بهش چیزی بگم بهش برخورد کردم و افتادم تا اومد من رو بگیره اونم افتاد
دقیق اندازه یه انگشت فاصله داشتیم تا لب بگیریم
خداروشکر رستوران خلوت بود و گارسون ها هم مشغول کار بودند ولی یکی از پشت سر بهش گفت : شت پسر سوهو پاشو الان نفسش بند میاد
تا بلند شدم دیدم جئون جونگ کوکه و اون طرف تر هم کیم تهیونگ
صبح بابام من رو به فرودگاه برد ، من از همه زود تر رفتم تا کارها رو درست کنم
بعد از نیم ساعت حدیث اومد
اول فکر کردم تنهاست ولی فاطی پشت سرش قایم شده بود
بلند گوی فرودگاه به صدا در اومد :
( مسافران گرامی سفر ۱۲۴ لطفا به سمت هواپیما بروید )
وقتی توی هواپیما نشستیم به حدیث ماجرای سوهو رو گفتم
داشتم ماجرا رو تعریف میکردم که زنگ زد
گفتم : اِنا خود حلال زادشه
جواب دادم و گفت : کجایی ؟
گفتم : سوار هواپیما شدم و دادم میام
با خوشحالی گفت : پس من منتظرتم
بعد پنج ساعت بالاخره رسیدیم
زنگ زدم به سوهو و گفتم : من رسیدم
گفت : بیام دنبالت ؟
گفتم : نه بعد از ظهر بهت زنگ میزنم و میگم کجا بیای
گفت : باشه عشقم
از این حرفش تعجب کرده بودم ، قلبم تند میزد و استرس داشتم
بعد از ظهر توی کافه نزدیک هتل باهاش قرار گذاشتم .
حاضر شدم ، آرایش کمی کردم و رفتم
وقتی سر قرار رسیدم دیدم اومده و سرش توی گوشیشه
نسبت به عکساش خیییلی خوشگل تر بود
رفتم و نشستم که سرش رو بلند کرد و با دیدن من تعجب کرد
گفت : بالاخره اومدی
با سردی بهش گفتم: حرفت رو بزن حالم خوب نیست
از صبح که بیدار شده بودم نخوابیدم و حالم داشت بهم میخورد عین زن های حامله شده بودم
وقتی گارسون اومد گفت : چی میخوری
گفتم : فرقی نمیکنه
و بعد گفت : بی زحمت دو تا آفوگاتو* بیارین
بهش نمیتونستم بگم از افوگاتو بدم میاد به ناچار چیزی نگفتم
وقتی سفارش ها رو آوردن یکی برای من گذاشت و یکی برای خودش و گفت : بخور که میخوایم بریم بیرون
حالم بد بود که گفتم حتما یه چیزی بخورم بهتر میشم
تا یکم ازش خوردم حالم بدتر شد
چیزی نگفتم ولی بعد چند دقیقه حالم بهم خورد و عوق زدم و سریع به سمت سرویس بهداشتی رفتم
پشت سرم سریع اومد و گفت : حالت خوبه ؟
به نشانه منفی بودن سری تکون دادم و داشتم میرفتم بیرون که نزدیک بود بیفتم که منو سریع گرفت درست مثل فیلم ها بهم زل زده بود
بعد از چند وقت توی رابطه بودن توی بغلش بودم و نمیخواستم از بغلش بیام بیرون ولی اومدم بیرون
گفت : بریم دکتر
گفتم نمیخواد ولی باز دو قدم رفتم که نزدیک بود بیفتم که خودم رو از صندلی گرفتم
خواست بیاد دستم رو بگیره اما بی توجه رفتم . پشت سرم داشت میومد تا برگشتم بهش چیزی بگم بهش برخورد کردم و افتادم تا اومد من رو بگیره اونم افتاد
دقیق اندازه یه انگشت فاصله داشتیم تا لب بگیریم
خداروشکر رستوران خلوت بود و گارسون ها هم مشغول کار بودند ولی یکی از پشت سر بهش گفت : شت پسر سوهو پاشو الان نفسش بند میاد
تا بلند شدم دیدم جئون جونگ کوکه و اون طرف تر هم کیم تهیونگ
- ۱۵۴
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط