از رنجی خسته‌ام که از آنِ من نیست

از رنجی خسته‌ام که از آنِ من نیست
بر خاکی نشسته‌ام که از آنِ من نیست
با نامی زیسته‌ام که از آنِ من نیست
از دردی گریسته‌ام که از آنِ من نیست
از لذتی جان‌گرفته‌ام که از آنِ من نیست
به مرگی جان می‌سپارم که از آنِ من نیست.

احمدشاملو
دیدگاه ها (۱)

درد، وقتــی پذیرفــته شــود و با جــان‌مان یکــی شــود، آرام...

سن، کلید درک عشق نیست؛حضور و نگاهِ عاشقانه است که آن را می‌گ...

خواهرام سایه جون طاهره جان هدیه جان فاطمه جان همه خواهرام کا...

با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتمکه شهیدان که‌اند این همه خونین...

بعضی آدم‌ها می‌روند، اما نام و یادشان برای همیشه در دل‌ها می...

«بعضی‌ها زنده‌ان که بمیرن، مرده‌ان که بمانند.»· «دلم مرگ می‌...

#السلام_علیک_یا_صاحب_الزمان #الهم_عجل_لولیک_الفرج #جمعه_های_...

عاشقانه با مادر فاطمه زهرا

مشکوک نیست؟🤔استاد شجاعی: دست روی قرآن می‌گذارم؛ یکی از فرمان...

«این مسیر قرار نیست بی‌درد باشد؛ قرار است بارها خسته‌ات کند،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط