My violent mafia
My violent mafia
season1
Part16
صبح روزبعد
ویو ا.ت
صبح با نور آفتاب از خواب پاشدم و دیدم یونا نیست خیلی ترسیدم و استرس داشتم ولی یاد حرف دیشبش افتادم که میخاست بره جشنواره
ی نگاه به گوشی کردم همون لحظه یونا زنگ زد
یونا: سلام جیگر میگم میشه بیای جشنواره من که اومدم خونتون
ا.ت: فکر نکنم کوک بزاره بیام باید بهش بگم
یونا: باشه پس ده دیقه دیگه خبر بده خدافظ
ا.ت: باشه خدافظ
پایان مکالمه
ویو ا.ت
اروم رفتم پایین و ی کیک کوچیک خودم و رفتم اتاق کوک و اروم در زدم جواب نداد و منم بدون محل دادن بهش رفتم داخل
رو تخت بود و فکر کنم خواب بود
اروم رفتم رو تخت تا بهش بگم میخام برم
اروم صداش کردم جواب نداد بخاطر همین رفتم رو به روش دراز کشیدم ی دفعه دستشو انداخت دور کمرم و منو به خودش نزدیک کرد
من میدونمستم که برای اینکه بزاره برم جشنواره مجبورم میکنه لب.شو ببوسم
پس منم از فرصت استفاده کردمو و لب.امو رو کبودم به لب.اش و ی دفعه چشماشو وا کرد منم چشامو بستمو ادامه دادم تا اینکه ازش جدا شدم
کوک: خب خب بگو ببینم این کارت برا چی بود نکنه دیشت دلت برام سوخت یا نکنه مجذوب لبام شدی هان بگو؟
ا.ت: خب راستش میخاستم برم جشنوا...
کوک لب.اشو میبوسه
کوک: نچ نچ نچ تو قراره امشب برا من بشی
ا.ت: چی ترو خدا بزار برم چرا اینطوری میکنی
کوک: ا.ت من نمیخام تو جایی بری که همه ی دشمنام ترو میپاان
ا.ت: ترو خدا هر کاری بگی میکنم یونا بهم گفت که بخاطر من اومده من باید بخاطر اون برم(با گریه و مظلومیت)
کوک: اروم باش باشه میزارم بری ولی خودت گفتی هر کاری بگم میکنی
ا.ت: واییییی مرسیییی قربوت بشم (با ذوق)
ا.ت: من رفتم آماده بشم
ویو کوک
باورم نمیشه خودش منو بوسید خیلی خوشمزس من واقعا فک کنم عاشقش شدم
ویو ا.ت
زودی رفتم اماده شدم تا به جشنواره برسم ی لباس خوشگل پوشیدم که پاینش باز بود و ی ارایش خوشگل کردم و رفتم سمت در عمارت و رفتم بیرون (عکس لباس و ارایش و میزارم)
دلم برای زندکی کردن توی شهر و طبیعت خیلی تنگ شده بود(بغض)
رفتم سمت مدسه ولی اثلا جشنواره ای نبود
زنگ زدم به یونا
ا.ت: سلام یونا میگم مگه نگفتی تو مدسه جشنواره هست دس کو من تو مدرسه ام
یونا: متستفانه برنامه عوض شد ماره اوردن ی باغ خوشگل ادرس میفرستم بیا اونجا
ا.ت: باشه بفرست دارم میام
ویو ا.ت
یونا ادرسو فرستاد و من راه افتادم
خیلی دور بود پس تاکسی گرفتم
ی جا مثل ی باغ وایساد منم اروم پیاده
شدم و رفتم داخل و دیدم وکلی دختر و پسر خلت و پتی اومدن رفتم سمت یونا و گفتم ا.ت مگه مدرسه شما رو نیورده اینجا چرا اینحوری لباس پوشیدن اینا
یونا: یک خودتم لباس باز پوشیدی
دو اینکه مدرسه بعد سال ها به ما اجازه ی راحتی دادع ما هم داریم ازش استفاده ی درست میکنیم
ا.ت: اهان پس خود مدسه اجازه داده
یونا: اهوم
یونا: بیا بریم خوراکی و مشروب بخوریم
ات: باشه
ویو ا.ت
سر گیجه داشتم اروم روی ی صندلی نشستم و حالم داشت به هم میخورد
که دفعه دیدم...
ادامه دارد...
شرط ۲٠لایک
season1
Part16
صبح روزبعد
ویو ا.ت
صبح با نور آفتاب از خواب پاشدم و دیدم یونا نیست خیلی ترسیدم و استرس داشتم ولی یاد حرف دیشبش افتادم که میخاست بره جشنواره
ی نگاه به گوشی کردم همون لحظه یونا زنگ زد
یونا: سلام جیگر میگم میشه بیای جشنواره من که اومدم خونتون
ا.ت: فکر نکنم کوک بزاره بیام باید بهش بگم
یونا: باشه پس ده دیقه دیگه خبر بده خدافظ
ا.ت: باشه خدافظ
پایان مکالمه
ویو ا.ت
اروم رفتم پایین و ی کیک کوچیک خودم و رفتم اتاق کوک و اروم در زدم جواب نداد و منم بدون محل دادن بهش رفتم داخل
رو تخت بود و فکر کنم خواب بود
اروم رفتم رو تخت تا بهش بگم میخام برم
اروم صداش کردم جواب نداد بخاطر همین رفتم رو به روش دراز کشیدم ی دفعه دستشو انداخت دور کمرم و منو به خودش نزدیک کرد
من میدونمستم که برای اینکه بزاره برم جشنواره مجبورم میکنه لب.شو ببوسم
پس منم از فرصت استفاده کردمو و لب.امو رو کبودم به لب.اش و ی دفعه چشماشو وا کرد منم چشامو بستمو ادامه دادم تا اینکه ازش جدا شدم
کوک: خب خب بگو ببینم این کارت برا چی بود نکنه دیشت دلت برام سوخت یا نکنه مجذوب لبام شدی هان بگو؟
ا.ت: خب راستش میخاستم برم جشنوا...
کوک لب.اشو میبوسه
کوک: نچ نچ نچ تو قراره امشب برا من بشی
ا.ت: چی ترو خدا بزار برم چرا اینطوری میکنی
کوک: ا.ت من نمیخام تو جایی بری که همه ی دشمنام ترو میپاان
ا.ت: ترو خدا هر کاری بگی میکنم یونا بهم گفت که بخاطر من اومده من باید بخاطر اون برم(با گریه و مظلومیت)
کوک: اروم باش باشه میزارم بری ولی خودت گفتی هر کاری بگم میکنی
ا.ت: واییییی مرسیییی قربوت بشم (با ذوق)
ا.ت: من رفتم آماده بشم
ویو کوک
باورم نمیشه خودش منو بوسید خیلی خوشمزس من واقعا فک کنم عاشقش شدم
ویو ا.ت
زودی رفتم اماده شدم تا به جشنواره برسم ی لباس خوشگل پوشیدم که پاینش باز بود و ی ارایش خوشگل کردم و رفتم سمت در عمارت و رفتم بیرون (عکس لباس و ارایش و میزارم)
دلم برای زندکی کردن توی شهر و طبیعت خیلی تنگ شده بود(بغض)
رفتم سمت مدسه ولی اثلا جشنواره ای نبود
زنگ زدم به یونا
ا.ت: سلام یونا میگم مگه نگفتی تو مدسه جشنواره هست دس کو من تو مدرسه ام
یونا: متستفانه برنامه عوض شد ماره اوردن ی باغ خوشگل ادرس میفرستم بیا اونجا
ا.ت: باشه بفرست دارم میام
ویو ا.ت
یونا ادرسو فرستاد و من راه افتادم
خیلی دور بود پس تاکسی گرفتم
ی جا مثل ی باغ وایساد منم اروم پیاده
شدم و رفتم داخل و دیدم وکلی دختر و پسر خلت و پتی اومدن رفتم سمت یونا و گفتم ا.ت مگه مدرسه شما رو نیورده اینجا چرا اینحوری لباس پوشیدن اینا
یونا: یک خودتم لباس باز پوشیدی
دو اینکه مدرسه بعد سال ها به ما اجازه ی راحتی دادع ما هم داریم ازش استفاده ی درست میکنیم
ا.ت: اهان پس خود مدسه اجازه داده
یونا: اهوم
یونا: بیا بریم خوراکی و مشروب بخوریم
ات: باشه
ویو ا.ت
سر گیجه داشتم اروم روی ی صندلی نشستم و حالم داشت به هم میخورد
که دفعه دیدم...
ادامه دارد...
شرط ۲٠لایک
- ۶.۵k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط