فیک Finding
فیک Finding
پارت 4:
ویوی جین:
پسرک که پشت در نشسته بود و سرش را در دستانش گرفته بود با شنیدن صدای زنگ خوردن گوشیش از جایش بلند شد و به طرف موبایلش رفت
با دیدن نام آقای پر ادعا روی گوشیش فهمید تهیونگه
تماس رو وصل کرد اما تهیونگ مجال صحبت به جین نداد
_زود بیا به آدرسی که برات میفرستم باید صحنه جرم رو پاک کنی
جین سریع حرف تهیونگ رو قطع کرد
+باشه بفرست چند دقیقه دیگه میام الان نمیتونم
_اونوقت چرا؟
+چون همین الان پلیس از دم خونه ام رفت
_پلیس؟ چیزی شده؟ شک کردن؟
+نه بعدا برات توضیح میدم الان آدرسو بفرست
(تهیونگ تلفن رو قطع کرد و لوکیشن رو برای جین فرستاد
جین چند دقیقه بعد لباس پوشید و از خونه بیرون رفت و سوار ماشینش شد،تصمیم گرفت یکم تو خیابونا بچرخه تا بفهمه کسی دنبالشه یا نه، وقتی مطمئن شد کسی تعقیبش نمیکنه به طرف لوکیشنی رفت که تهیونگ براش فرستاده بود)
اونجا که رسید تهیونگ نبود،تهیونگ اون فرد رو کشته بود چون وقتی داشته میرفته خونه اون فرد تهیونگ رو با لباس های خونی دیده و میخواسته به پلیس گزارش بده یکی نیست بهش بگه مگه تو فضولی که همچین کاری میکنی؟ حالا بهت چی رسید بجز مرگ؟
جین افکارش رو پس زد و جنازه رو کشید تا پنهان کنه، وقتی جنازه رو میکشید یکهو صدای فرو رفتن بطریی شنید، وقتی روش رو برگردوند پسری رو دید که از ترس نفس نفس میزنه، پسرک به سرعت دوید، جین باید پسره رو میگرفت و از بین میبردش تا مبادا به پلیس چیزی بگه.
ویوی کوک:
وارد کوچه خونه جیمین هیونگ شدم صدای خش خش شنیدم به طرفش رفتم، با دیدن کسی که جنازه ای روی زمین میکشید خشکم زد و از ترس یه قدم رفتم عقب ولی از شانسم پام رفت روی بطری و صدای بلندی داد، اون فرد متوجه من شد و روش رو برگردوند، منی که مثل چی ترسیده بودم دوتا پا داشتم دوتا دیگه هم قرض کردم و به طرف خونه جیمین هیونگ دویدم متوجه شدم قاتله دنبالمه اما به پشتم نگاه نکردم به خونه جیمین هیونگ که رسیدم تند تند در رو کوبیدم و دستم یه سره رو زنگ بود که صدای اون موجود بی احساس بلند شد:
~چته مگه سر آوردی؟
جیمین هیونگ که ترسیده بود در رو باز کرد و با دیدن صورت رنگ پریده ام منو آروم برد تو خونه
_چیشده کوک چرا اینقدر ترسیدی؟
+هیـ... هیونگ اون قاتله همین.....همین بیرونه
جیمین رنگ از صورتش پرید، یونگی از خونه بیرون رفت و بیرون رو چک کرد اما چیزی ندید
~کوک چرا چرت میگی بیرون که چیزی نیست
برگشت داخل و در رو بست
+اما.... اما من با چشمای خودم دیدم که داشت یه جنازه رو روی زمین میکشید
~من که چیزی ندیدم شاید اشتباهی فهمیدی بچه
_هرچی بود دیگه تموم شد بهش فکر نکن یونگی راست میگه شاید داشت یه چیز دیگه رو میکشید
+امیدوارم
(چند ساعت بعد بالاخره کوک آروم شد و بعد از کلی گپ زدن با جیمین و غذا خوردن کنار اون موجود اخمالو تصمیم گرفت بره خونه اما میترسید اون قاتل هنوز بیرون باشه،یونگی که دید جونگکوک میترسه به کوک گفت که با اون میره خونه اش و بعد برمیگرده پیش جیمین،کوک تشکری کرد و بلند شد و با یونگی از خونه رفتن،جیمین با لبخند براشون دست تکون داد و رفت داخل و در رو بست)
ویوی جین:
وقتی دیدم پسری که دیده بودم با یکی داره میاد بیرون تصمیم گرفتم سمت اونها نرم و برم سراغ اون یکی پسره. یکم دیگه وایسادم و تصمیم گرفتم برم تو خونش تا اینکه دیدم خود طرف اومد بیرون و با آشغال های توی دستش رفت سمت سطل زباله،همینجا زمان خوبی بود تا برم سراغش.
ویوی جیمین:
بعد اینکه کوک و یونگی رفتن تصمیم گرفتم آشغالای خونه رو ببرم بیرون بندازم تو سطل زباله از بس خونه بو آشغال میداد. با همون لباس خونگیم اومدم بیرون و آشغال رو انداختم تو سطل که سایه کسی رو پشت سرم دیدم و بعد همه چی تاریک شد.
حمایت یادتون نره خوشملا🫶🏻❤🌸
پارت 4:
ویوی جین:
پسرک که پشت در نشسته بود و سرش را در دستانش گرفته بود با شنیدن صدای زنگ خوردن گوشیش از جایش بلند شد و به طرف موبایلش رفت
با دیدن نام آقای پر ادعا روی گوشیش فهمید تهیونگه
تماس رو وصل کرد اما تهیونگ مجال صحبت به جین نداد
_زود بیا به آدرسی که برات میفرستم باید صحنه جرم رو پاک کنی
جین سریع حرف تهیونگ رو قطع کرد
+باشه بفرست چند دقیقه دیگه میام الان نمیتونم
_اونوقت چرا؟
+چون همین الان پلیس از دم خونه ام رفت
_پلیس؟ چیزی شده؟ شک کردن؟
+نه بعدا برات توضیح میدم الان آدرسو بفرست
(تهیونگ تلفن رو قطع کرد و لوکیشن رو برای جین فرستاد
جین چند دقیقه بعد لباس پوشید و از خونه بیرون رفت و سوار ماشینش شد،تصمیم گرفت یکم تو خیابونا بچرخه تا بفهمه کسی دنبالشه یا نه، وقتی مطمئن شد کسی تعقیبش نمیکنه به طرف لوکیشنی رفت که تهیونگ براش فرستاده بود)
اونجا که رسید تهیونگ نبود،تهیونگ اون فرد رو کشته بود چون وقتی داشته میرفته خونه اون فرد تهیونگ رو با لباس های خونی دیده و میخواسته به پلیس گزارش بده یکی نیست بهش بگه مگه تو فضولی که همچین کاری میکنی؟ حالا بهت چی رسید بجز مرگ؟
جین افکارش رو پس زد و جنازه رو کشید تا پنهان کنه، وقتی جنازه رو میکشید یکهو صدای فرو رفتن بطریی شنید، وقتی روش رو برگردوند پسری رو دید که از ترس نفس نفس میزنه، پسرک به سرعت دوید، جین باید پسره رو میگرفت و از بین میبردش تا مبادا به پلیس چیزی بگه.
ویوی کوک:
وارد کوچه خونه جیمین هیونگ شدم صدای خش خش شنیدم به طرفش رفتم، با دیدن کسی که جنازه ای روی زمین میکشید خشکم زد و از ترس یه قدم رفتم عقب ولی از شانسم پام رفت روی بطری و صدای بلندی داد، اون فرد متوجه من شد و روش رو برگردوند، منی که مثل چی ترسیده بودم دوتا پا داشتم دوتا دیگه هم قرض کردم و به طرف خونه جیمین هیونگ دویدم متوجه شدم قاتله دنبالمه اما به پشتم نگاه نکردم به خونه جیمین هیونگ که رسیدم تند تند در رو کوبیدم و دستم یه سره رو زنگ بود که صدای اون موجود بی احساس بلند شد:
~چته مگه سر آوردی؟
جیمین هیونگ که ترسیده بود در رو باز کرد و با دیدن صورت رنگ پریده ام منو آروم برد تو خونه
_چیشده کوک چرا اینقدر ترسیدی؟
+هیـ... هیونگ اون قاتله همین.....همین بیرونه
جیمین رنگ از صورتش پرید، یونگی از خونه بیرون رفت و بیرون رو چک کرد اما چیزی ندید
~کوک چرا چرت میگی بیرون که چیزی نیست
برگشت داخل و در رو بست
+اما.... اما من با چشمای خودم دیدم که داشت یه جنازه رو روی زمین میکشید
~من که چیزی ندیدم شاید اشتباهی فهمیدی بچه
_هرچی بود دیگه تموم شد بهش فکر نکن یونگی راست میگه شاید داشت یه چیز دیگه رو میکشید
+امیدوارم
(چند ساعت بعد بالاخره کوک آروم شد و بعد از کلی گپ زدن با جیمین و غذا خوردن کنار اون موجود اخمالو تصمیم گرفت بره خونه اما میترسید اون قاتل هنوز بیرون باشه،یونگی که دید جونگکوک میترسه به کوک گفت که با اون میره خونه اش و بعد برمیگرده پیش جیمین،کوک تشکری کرد و بلند شد و با یونگی از خونه رفتن،جیمین با لبخند براشون دست تکون داد و رفت داخل و در رو بست)
ویوی جین:
وقتی دیدم پسری که دیده بودم با یکی داره میاد بیرون تصمیم گرفتم سمت اونها نرم و برم سراغ اون یکی پسره. یکم دیگه وایسادم و تصمیم گرفتم برم تو خونش تا اینکه دیدم خود طرف اومد بیرون و با آشغال های توی دستش رفت سمت سطل زباله،همینجا زمان خوبی بود تا برم سراغش.
ویوی جیمین:
بعد اینکه کوک و یونگی رفتن تصمیم گرفتم آشغالای خونه رو ببرم بیرون بندازم تو سطل زباله از بس خونه بو آشغال میداد. با همون لباس خونگیم اومدم بیرون و آشغال رو انداختم تو سطل که سایه کسی رو پشت سرم دیدم و بعد همه چی تاریک شد.
حمایت یادتون نره خوشملا🫶🏻❤🌸
- ۴۷۴
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط