★What do you think?...
★What do you think?...
(Part five)
کریس که از تغییر لحن یهویی پسرش جا خورده بود به من و من افتاد.
_من- من آره من همینو گفتم..!
میدونست الان اون گرگ وحشی ترسیده و اینو از منمن کردنش فهمید. دوباره پوزخندش کش اومد و سرشو برای لحظه ای پایین انداخت
_اگه اینو میخوای پس مثل یه پسر خوب برو بشین!
و با دستش به سمت مبل اشاره کرد.
چشمهاش بهت زده به گربه لجباز خیره بود و نمیدونست دقیقا باید چیکار بکنه... از یه طرف اگه این تنها راه باز شدن در های قلب پسرش بود با کمال میل انجامش میداد.
بدون حرف اضافه و در حالی که هنوز شوکه بود دست هاش رو از گونه هاش جدا کرد و با تردید به سمت مبل رفت.
اروم اروم سمت گرگِ وحشیای که حالا تبدیل شده بود به مظلوم ترین گرگ رفت و خودشو توی بغلش انداخت و پاهاش رو دو طرفش گذاشت.
_خب... فکر کنم یه عذرخواهی مفصل بهم بدهکاری گرگی...درست نمیگم؟
با یهویی قرار گرفتن بدن ظریف مورد علاقه اش توی بغلش مطمئن بود کمترین کاری که قلبش کرد از کار ایستادن بود!
محض رضای خدا اون کیتن با چشمهایی که شرارت ازشون می بارید اما چهره مظلومی به خودش گرفته بود تنها چیزی بود که تا اخرش میخواست بهش نگاه کنه!
با شوک دستش رو بالا آورد و با تردید اینکه پسر پسش بزنه چتری هاش رو از جلوی صورتش کنار زد.
_...هرچی تو بگی عزیزم. هرچی تو بخوای عروسک...
حرکت یهویی مرد روبهروش واسش تعجب اور نبود چون توی دورهی رابطشون همیشه اینکارو انجام میداد. با لبخند بهش خیره شد و اروم دستاشو دور گردنش تکیه داد و دستش رو در امتداد خط فک تیز مرد حرکت داد.
_به نظرت وقتش نیست که....بگی در نبود من چقدر دلتنگم بودی و سمت هیچ پسره دیگه ای نرفتی...؟ هوم؟
جملهی دومش رو با محکم گرفتن چونه ی مرد گفت که باعث شد آخ کوچیکی از اون مرد در بیاد.
حتی دردی که بهش می داد هم از هر درد دیگه ای براش شیرین تر بود! نیشخندی خیلی محوی روی لب هاش نشست... بازوهای قویش دور کمر باریک پسر حلقه شد و اون رو به قدری به خودش نزدیک کرد که فقط فاصله ای بین صورت هاشون وجود داشت...
_اوه البته که فراموش نکردم پسر من چقدر حسوده..! خودت چی فکر میکنی؟.. با این رفتارات من جرئت انجام کاری رو دارم...؟
با شنیدن این حرف از طرف اون مرد باعث شد بیشتر از قبل عاشقش بشه. همزمان که لبخند کوچیکی رو لبای کوچولو و گربهایش داشت شروع کرد به بازی کردن با یقهی پیرهن مرد موردعلاقش.
_اوممم...اره! یعنی شاید...البته تو از نظر پسرای دیگه خیلی جذابی...شاید حداقل اونا بخوان با هر بهونهای بهت نزدیک بشن... مگه نه؟
دیگه نتونست نیشخند روی لب هاش رو کنترل کنه! پسر کوچیکتر رسما داشت ازش دلبری میکرد و قلبش رو بین دستهاش می فشرد.
یکی از دست هاش رو از دور کمرش بالا اورد و روی دست هایی که با یقه اش بازی میکردن گذاشت.
_.. هوم...؟ من جذابم؟ این نظر بقیه ست...؟ مطمئنی کیتن..؟
_اومم... شاید..! اما بعضی وقتا واقعا میخوام که اون چشمات فقط منو ببینه مستر بنگ...
فقط چند لحظه بی حرکت موند و به زبون ریختنای پسر کوچیکتر در حالی که توی بغلش جا گرفته بود خیره شد،
لبخندش از صورتش تکون نمیخورد.
_.. تو چی..؟ هوم؟
دستی که توی دستش گرفته بود رو بالا اورد و روی لب هاش گذاشت. نبوسید، فقط لب زد.
_این دلبری کردنات و زبون ریختنات... مال من بوده و هست، مگه نه؟
با حس کردن لبای مرد روی دستش لبخندی روی لباش نشست و خودش رو توی بغل مرد تکونی داد.
_خب.... من به جز تو واسه کی میتونم اینقدر ناز کنم ؟هوم؟
_عزیزم همین دو دقیقه پیش داشتی گلدون رو روی سرم میشکستی!
_عاا..بیا اونو از روی عصبانیت در نظر بگیریم...؟
با مظلومیت گفت و چشماشو گرد کرد و دید که مرد بزرگتر چطور محوش میشه.
مرد ابرویی بالا انداخت و تو گلو خندید. بوسه ای روی دست هایی که روی لب هاش گرفته بود زد و دوباره کمرش رو گرفت.
_پس کیتن الان دیگه قهر نیست..؟
اخم فرضی ای کرد و مشتی به سینه های سفت و محکم مرد زد
_خودت چی فکر میکنی...؟
اینبار کمی بلندتر خندید و مچ دست دلبندش رو توی دستش گرفت. سرش رو نزدیک تر برد و بینیش رو به بینی پسر کشید.
_من فکر میکنم که باید ببوسمت!
Endddddd......
(Part five)
کریس که از تغییر لحن یهویی پسرش جا خورده بود به من و من افتاد.
_من- من آره من همینو گفتم..!
میدونست الان اون گرگ وحشی ترسیده و اینو از منمن کردنش فهمید. دوباره پوزخندش کش اومد و سرشو برای لحظه ای پایین انداخت
_اگه اینو میخوای پس مثل یه پسر خوب برو بشین!
و با دستش به سمت مبل اشاره کرد.
چشمهاش بهت زده به گربه لجباز خیره بود و نمیدونست دقیقا باید چیکار بکنه... از یه طرف اگه این تنها راه باز شدن در های قلب پسرش بود با کمال میل انجامش میداد.
بدون حرف اضافه و در حالی که هنوز شوکه بود دست هاش رو از گونه هاش جدا کرد و با تردید به سمت مبل رفت.
اروم اروم سمت گرگِ وحشیای که حالا تبدیل شده بود به مظلوم ترین گرگ رفت و خودشو توی بغلش انداخت و پاهاش رو دو طرفش گذاشت.
_خب... فکر کنم یه عذرخواهی مفصل بهم بدهکاری گرگی...درست نمیگم؟
با یهویی قرار گرفتن بدن ظریف مورد علاقه اش توی بغلش مطمئن بود کمترین کاری که قلبش کرد از کار ایستادن بود!
محض رضای خدا اون کیتن با چشمهایی که شرارت ازشون می بارید اما چهره مظلومی به خودش گرفته بود تنها چیزی بود که تا اخرش میخواست بهش نگاه کنه!
با شوک دستش رو بالا آورد و با تردید اینکه پسر پسش بزنه چتری هاش رو از جلوی صورتش کنار زد.
_...هرچی تو بگی عزیزم. هرچی تو بخوای عروسک...
حرکت یهویی مرد روبهروش واسش تعجب اور نبود چون توی دورهی رابطشون همیشه اینکارو انجام میداد. با لبخند بهش خیره شد و اروم دستاشو دور گردنش تکیه داد و دستش رو در امتداد خط فک تیز مرد حرکت داد.
_به نظرت وقتش نیست که....بگی در نبود من چقدر دلتنگم بودی و سمت هیچ پسره دیگه ای نرفتی...؟ هوم؟
جملهی دومش رو با محکم گرفتن چونه ی مرد گفت که باعث شد آخ کوچیکی از اون مرد در بیاد.
حتی دردی که بهش می داد هم از هر درد دیگه ای براش شیرین تر بود! نیشخندی خیلی محوی روی لب هاش نشست... بازوهای قویش دور کمر باریک پسر حلقه شد و اون رو به قدری به خودش نزدیک کرد که فقط فاصله ای بین صورت هاشون وجود داشت...
_اوه البته که فراموش نکردم پسر من چقدر حسوده..! خودت چی فکر میکنی؟.. با این رفتارات من جرئت انجام کاری رو دارم...؟
با شنیدن این حرف از طرف اون مرد باعث شد بیشتر از قبل عاشقش بشه. همزمان که لبخند کوچیکی رو لبای کوچولو و گربهایش داشت شروع کرد به بازی کردن با یقهی پیرهن مرد موردعلاقش.
_اوممم...اره! یعنی شاید...البته تو از نظر پسرای دیگه خیلی جذابی...شاید حداقل اونا بخوان با هر بهونهای بهت نزدیک بشن... مگه نه؟
دیگه نتونست نیشخند روی لب هاش رو کنترل کنه! پسر کوچیکتر رسما داشت ازش دلبری میکرد و قلبش رو بین دستهاش می فشرد.
یکی از دست هاش رو از دور کمرش بالا اورد و روی دست هایی که با یقه اش بازی میکردن گذاشت.
_.. هوم...؟ من جذابم؟ این نظر بقیه ست...؟ مطمئنی کیتن..؟
_اومم... شاید..! اما بعضی وقتا واقعا میخوام که اون چشمات فقط منو ببینه مستر بنگ...
فقط چند لحظه بی حرکت موند و به زبون ریختنای پسر کوچیکتر در حالی که توی بغلش جا گرفته بود خیره شد،
لبخندش از صورتش تکون نمیخورد.
_.. تو چی..؟ هوم؟
دستی که توی دستش گرفته بود رو بالا اورد و روی لب هاش گذاشت. نبوسید، فقط لب زد.
_این دلبری کردنات و زبون ریختنات... مال من بوده و هست، مگه نه؟
با حس کردن لبای مرد روی دستش لبخندی روی لباش نشست و خودش رو توی بغل مرد تکونی داد.
_خب.... من به جز تو واسه کی میتونم اینقدر ناز کنم ؟هوم؟
_عزیزم همین دو دقیقه پیش داشتی گلدون رو روی سرم میشکستی!
_عاا..بیا اونو از روی عصبانیت در نظر بگیریم...؟
با مظلومیت گفت و چشماشو گرد کرد و دید که مرد بزرگتر چطور محوش میشه.
مرد ابرویی بالا انداخت و تو گلو خندید. بوسه ای روی دست هایی که روی لب هاش گرفته بود زد و دوباره کمرش رو گرفت.
_پس کیتن الان دیگه قهر نیست..؟
اخم فرضی ای کرد و مشتی به سینه های سفت و محکم مرد زد
_خودت چی فکر میکنی...؟
اینبار کمی بلندتر خندید و مچ دست دلبندش رو توی دستش گرفت. سرش رو نزدیک تر برد و بینیش رو به بینی پسر کشید.
_من فکر میکنم که باید ببوسمت!
Endddddd......
- ۹۶۷
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط