دلم برای آن غروبی؛

دلم برای آن غروبی؛
که نشستیم روی خاکهای #شلمچه!
و خورشید آهسته آهسته خاموش شد...
و من به #بی_لیاقتی ام اندیشیدم!
#تنــــــــــــگ شده...
.
دلتنگ همان بی لیاقتی ام!
آنجا بی لیاقت باشم؛
بهتر از این است که اینجا #حیران باشم...
.
#شهدا_نگاهی
دیدگاه ها (۱)

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐صبح روز بعد، دوباره سوار اتو...

خاطراتِ معلق در نور

سلامم راستش این پستای آخرمه و دیگه قرار نیست یه مدت پست بزار...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۳ | سایه‌ی خیانترینا هنوز به پیام روی گوشی ...

^.The Law of Violence.^Part ¹⁹[زمان حال — موناکو | کازینوی «...

p25هوا تاریک شده بود.خانه‌ی سویون، برخلاف همیشه، امشب ساکت‌ت...

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_22فصل یازدهم | ...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

قولی که شکستی 💗 بعد از مدتی، ا.ت از جایش بلند شد و به سمت آش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط