{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم برای آن غروبی؛

دلم برای آن غروبی؛
که نشستیم روی خاکهای #شلمچه!
و خورشید آهسته آهسته خاموش شد...
و من به #بی_لیاقتی ام اندیشیدم!
#تنــــــــــــگ شده...
.
دلتنگ همان بی لیاقتی ام!
آنجا بی لیاقت باشم؛
بهتر از این است که اینجا #حیران باشم...
.
#شهدا_نگاهی
دیدگاه ها (۱)

عجب حکایتی شده؛مرگِ " #من "هر چه سعی میکنم "من"م را بکُشم، ن...

عکسی ز شهیدی همه اعصاب مرا ریخت بهم...زینب...تو سر نعش برادر...

درمان زِ کسی دِگر نجویمزیرا زِ فراقِ توست دردم...#مولانا#اما...

عاشق شوریده دلدر دفتر شعرش نوشتهر کسی یک دل❤ ️بر جانانه دارد...

خانه دلتنگِ غروبی خفه بودمثلِ امروز که تنگ است دلمپدرم گفت چ...

رمان زیر نور خاموش سئول... ---پیشانی‌ات هنوز روی سینه‌ام بود...

لرزشی که خودش هم نمی‌دانست از هیجان بود یا ترس یا از شنیدن ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط