{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵

پارت ۵


کاکاشی به محض اینکه نصیحت های پلیس را شنید، رفت فروشگاه لوازم الکترونیکی‌. یک سبد بزرگ برداشت و بعد شروع کرد جعبه های دوربین مداربسته خریدن.
چند تا لامپی خرید با یکی برای زنگ آیفونش، که از هر کسی که رد میشد فیلم ضبط کند. هنوز ذهنش درگیر بود:"باید بفهمم کیه..."
با حالت هول هولکی ای فقط چند تا خوراکی برای خانه برداشت و رفت سمت پیشخوان. پشت سر و اطرافش را نگاه کرد، بعد رو کرد به فروشنده:"اقا اینا چقد میشه؟"
فروشنده نگاهی به سبد کاکاشی انداخت، ابرویی بالا انداخت. اینهمه دوربین برای چی؟ (میتونن دوربین فروشی وا کنن) ولی فضولی نکرد و فقط شروع کرد بارکد زدن:"میشه انقد."
کاکاشی سریع چند تا اسکناس از توی جیب شلوارش کشید بیرون و گذاشت روی پیشخوان:"خدمت شما."
و فقط کیسه ی خرید ها را برداشت و از مغازه رفت بیرون. ان روز کلا نرفت دانشگاه.

K:"یارو لابد حرفه ایه، باید یجا دوربینو بذاریم که نفهمه."
او یکی از دوربین ها را پشت شمشاد های توی حیاطش گذاشت. دومی را زیر سقف الونک توی حیاط گذاشت. سومی را نصب کرد توی زنگ آیفون و چهارمی را نزدیک در پشتی خانه‌. تمام این مدت مدام پشت سر و اطرافش را نگاه میکرد:"ا..اگه بفهمم کیه بعدش چی میشه؟ نکنه یکاری باهام بکنه؟" (...🌝)
سریع سرش را تکان داد، سعی کرد فکر های بد نکند و خوشبین باشد:"پلیس میبردش. اره، پلیس میاد زندانیش میکنه راحت میشم."
کاکاشی این را گفت و رفت داخل خانه، شقیقه هایش را ماساژ داد‌‌. بعد سعی کرد برای بهتر شدن حالش و فراموش کردن امروز، برود یک دوش حسابی بگیرد و خستگی در کند.
اهسته نشست توی وان:"اخیششش، کمرم درومد امروز."
و یواش یواش رفت زیر آب.

اوبیتو شروع کرد قهقهه زدن، روی صندلی چرخ دارش یک چرخ حسابی خورد:"خدااا اخه خنگول."
لیوان نوشابه اش را برداشت و نی را کرد توی دهانش:"دوربین میذاری منو بگیری؟ بابا دوربین مدار بسته فقط خودم، بقیه ادامو در میارن."
و شروع کرد توی کامپیوترش جای دوربین ها را سیو کردن تا نقشه ی جدید بریزد.
بازتاب نور کم خورشید از بین پرده ها، میز سیستم اوبیتو را روشن میکرد. یک باریکه ی طلایی. ولی خب برای کم کردن تاریکی دنیای او مناسب نبود.
او پشت میزش، به برطرف کردن کنجکاوی اش ادامه میداد.
O:"پس قراره منو بگیری، ها؟ داری جالب میشه."
او گفت و تکیه داد به صندلی اش، دست هایش را ضربدر کرد. لبخندی روی لب هایش نشست و زل زد به عکس های کاکاشی که به در و دیوار اتاق پذیرایی اش چسبیده بودند:"میخوای بازی کنی کاکاشی؟ اوکی، بیا بازی کنیم."

کاکاشی که از توی حمام امد بیرون، جلوی آینه ایستاد تا موهایش را شانه کند. کمی با حوله ی دور گردنش موهایش را خشک کرد و بعد برسش را از توی کشو برداشت. ولی به محض اینکه ان را نزدیک موهایش کرد، صدای نوتیف پیام روی گوشی اش برایش امد.
کاکاشی یک نگاه سرسری انداخت:

'شخص ناشناس. برای دیدن پیام کلیک کنید'

دل کاکاشی مثل وقتی که سوار ترن هوایی میشوی ناگهانی ریخت پایین، قلبش شروع کرد تند تند زدن:"ش..شخص ناشناس؟ ولی فقط گای و بابام و اینا شمارمو دارن..."
انگشتانش را اهسته برد سمت گوشی، دستش میلرزید. اهسته برش داشت و قفل صفحه را باز کرد. اسکرین که بالا امد، روی مسیج ها کلیک کرد

شخص ناشناس: یک پیام

انگشت کاکاشی میلرزید، اهسته زد روی پیوی شخص. ولی وقتی چشمش خورد به پیامی که برایش ارسال شده بود، گوشی از دستش افتاد.

شخص ناشناس: پشت سرتو ببین
دیدگاه ها (۹)

پارت ۵نگاه ساسکه روی هیکل ناروتو چرخید. او از یک پسر کوچولو ...

پارت ۴(خو ساکورا رو مخفف اسمشو میذاریم S.k, قاطی نکنید.)S.k:...

پارت ۳۱عصر وقتی بالاخره دست از مسخره بازی برداشتند، هر دو از...

پارت ۳توی راه برگشت، وقتی گای از کاکاشی خداحافظی کرد، او نصف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط