{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بلوط من تو اتاقم راحت ترم ونداد با کلافگی گفت من ن ن

بلوط :من تو اتاقم راحت ترم…. ونداد با کلافگی گفت :من ن ن ن ن ناراحتم… بلوط :چرا؟ ونداد با من من گفت: م م م من ت ت ت تنهایی بهم مزه نمیده… بلوط نگاهش کرد .بعد از مکثی گفت :میام اما… ونداد :اما چی؟ بلوط :بعدش باید باهم حرف بزنیم. ونداد :باشرره …ولی اون غذای مونده رو نخور …و ظرف غذا را جلوی بلوط گذاشت.باز خوب بود که ماند تا باهم غذا بخورند .او هم شروع به خوردن کرد. ونداد :کباب کوبیده دوست ن ن ن ن نداری؟ بلوط :جوجه رو ترجیح میدم… دوباره سکوت .حوصله ی جفتشان سر رفته بود .ونداد دیگر میلی به خوردن نداشت .اما بلوط با اشتها ته غذایش را هم دراورد .معلوم بود گرسنه است … ونداد خنده اش گرفته بود. کمی بعد بلوط دسررت از خوردن کشررید و به او نگاه کرد.با لحن جدی ای گفت :خوب من به حرفم عمل کردم… ونداد : م م م منظور؟ بلوط :قراره باهم صحبت کنیم… ونداد : م م م منم برات افتاب بالانس نمیزنم…دا دا دارم حرف میزنمبلوط خنده اش گرفته بود. با این حال لبخندش را خورد وگفت :راجع به طلاقمون… ونداد :تو قانعم نکردی… بلوط :با چه دلایلی قانع میشی؟ ونداد :تو شرحشو بگو من راجع بهش تصمیم میگیرم… بلوط فکر کرد چقدر بلبل میشود بعضی وقتها…. بلوط م*س*تقیم به چشمهای عسلی و روشن او زل زد و با قاطعیت گفت : قانع ترین دلیلی که دارم اینه که دوستت ندارم… ونداد با لحنی مثل خودش گفت : د د د دلیل بعدی؟ بلوط ابروهایش را بالا داد وگفت :این برات کافی نیست؟ ونداد سرش را تکان داد وگفت:نه… با حرص نگاهش کرد .ونداد حس کرد شرراید باید بیشررتر توضرریح بدهد … شاید باید تفسیر میکرد که چرا با این هجویات راضی نمیشد. کمی از نوشابه اش خورد وگفت :چرا الان اینجایی؟ بلوط چشمهایش را ریز کردوگفت :تو چرا اینجایی؟ ونداد :شاید از س س س سر اصرار… بلوط :من مجبور شدم… ونداد لبخندی زد وگفت : م م م مجبور اونه که و و و وسط دریا باید بره بالای درخت …ببین تو… بلوط مسخره میان کلامش امد وگفت :من اگه اینجام… ونداد با جدیت گفت :وسط حرفم نپر


https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%ba%db%8c%d8%b1-%d9%85%d8%b4%d8%aa%d8%b1%da%a9-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

ترم اول تموم شد .برای تعطیلات بین دو ترم به مشهد اومدم .مثل ...

ممنونم روسری رو از سرش باز کرد و به سمت فروشنده گرفت. – لطفا...

ارمیتا :برای کی؟ افسانه :خوب برای …بابا …تو چیکار داری… ارمی...

دوباره به فروشنده نگاه کردم، این بار نگاهم نمیکرد. فقط زیر ل...

MR.JEON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط