هوشنگ ابتهاج

شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی‌ست هوا؟
یا گرفته‌است هنوز؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست

آنچه می‌بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می‌کشم از سینه نفس
نفسم را بر می‌گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می‌ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی‌ست

نفسم می‌گیرد
که هوا هم اینجا زندانی‌ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطر من
گریه می‌انگیزد

#هوشنگ‌ابتهاج
#عکس_نوشته #خاص #متن_خاص #lovely
دیدگاه ها (۲)

#خاص #عکس_نوشته #متن_خاص

چنین که به هم آغشتیم تو کجا خواهی بود وقتی که نباشم

عمری که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر

ارغوان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط