Bd d
Bₐₙd ₐᵢd
ₚₐᵣₜ : ²
تهیونگ به پسرک خیره شد نمیدونست چی بگه ، انگار زونش بند اومده بود .
چه بلایی سر رئیس سرد و بی تفاوت مافیا اومده ؟ چرا نمیتونه خودشو کنترل کنه ؟ اون رفتار خونسرد و بی اهمیت کجاست ؟ چرا نمیتونه به خودش اجازه بده پسرک رو همینجوری ول کنه ؟
دستانش را کنارش مشت کرد و نگاهش را از پسرک دزدید و
سریع افکارش را کنار زدم و با سردی به پسرک گفت
_ تو اینجا زندگی میکنی ؟
به پسر نگاه کرد که آرام سرش را به نشانه تائید تکان میداد .
_ عجیبه که تاحالا ندیده بودمت
با سردی گفت و او را کنار زد و وارد خونه شد
لی ( ناپدری جونگکوک ) با دیدن تهیونگ با چهره ای شوکه و ترسیده از جایش بلند شد
_ اوه...ق...قربان ، من...من میخواستم همین روزا پولتونو بدم
تهیونگ با سردی به او نگاه کرد
+ منم اومدم بگیرمش ، تو ۱۸۰ میلیون وون به من بدهکاری و قرار بود ماه پیش این بدهی رو بدی نه؟
_ آ...آره اما...من ....من هنوز....پول کافی ندارم ، ب.... بجاش...میتونی جونگکوک رو با خودت ببری ، اون میتونه خدمتکار خوبی باشه...برده جنسی خوبیم هست...چطوره؟
با ترس زمزمه کرد و به جونگکوک اشاره کرد .
به جونگکوک که با وحشت بهش نگاه میکرد نگاه کرد ، چطور میتونست اینکارو باهاش بکنه ؟ اون برای اینهمه زجر کشیدن زیادی معصوم و کوچولوعه .
جونگکوک دستان لرزانش را پشت سرش قایم کرد و قدمی به عقب برداشت و آرام پشت دیوار رفت و تا حد امکان از دید تهیونگ مخفی شد .
+ پس داری اونو بجای پول بهم میدی ؟
تهیونگ با سردی پرسید و آرام به سمت مرد قدم برداشت ، دلش میخواست اون مرد رو همینجا با یه تیر تو مغزش بکشه . این عوضی چطور دلش اومده با این پسر بیچاره اینکار رو بکنه ؟
+ به همه طلبکارات به جای پول اونو رو میدی ؟
لی با ترس به من نگاه کرد و سریع چند قدم عقب رفت
_ خ...خب من....من پول کافی ندارم و ....طلبکارا ز...زیادن
تهیونگ با عصبانیت دستانش را مشت کرد و لحظه ای چشمانش را بست و با فکری که به سرش زد دوباره چشمانش را باز کرد و با جدیت به مرد نگاه کرد
+ میخرمش
.....ادامه دارد
ₗᵢₖₑ : ⁴
ₚₐᵣₜ : ²
تهیونگ به پسرک خیره شد نمیدونست چی بگه ، انگار زونش بند اومده بود .
چه بلایی سر رئیس سرد و بی تفاوت مافیا اومده ؟ چرا نمیتونه خودشو کنترل کنه ؟ اون رفتار خونسرد و بی اهمیت کجاست ؟ چرا نمیتونه به خودش اجازه بده پسرک رو همینجوری ول کنه ؟
دستانش را کنارش مشت کرد و نگاهش را از پسرک دزدید و
سریع افکارش را کنار زدم و با سردی به پسرک گفت
_ تو اینجا زندگی میکنی ؟
به پسر نگاه کرد که آرام سرش را به نشانه تائید تکان میداد .
_ عجیبه که تاحالا ندیده بودمت
با سردی گفت و او را کنار زد و وارد خونه شد
لی ( ناپدری جونگکوک ) با دیدن تهیونگ با چهره ای شوکه و ترسیده از جایش بلند شد
_ اوه...ق...قربان ، من...من میخواستم همین روزا پولتونو بدم
تهیونگ با سردی به او نگاه کرد
+ منم اومدم بگیرمش ، تو ۱۸۰ میلیون وون به من بدهکاری و قرار بود ماه پیش این بدهی رو بدی نه؟
_ آ...آره اما...من ....من هنوز....پول کافی ندارم ، ب.... بجاش...میتونی جونگکوک رو با خودت ببری ، اون میتونه خدمتکار خوبی باشه...برده جنسی خوبیم هست...چطوره؟
با ترس زمزمه کرد و به جونگکوک اشاره کرد .
به جونگکوک که با وحشت بهش نگاه میکرد نگاه کرد ، چطور میتونست اینکارو باهاش بکنه ؟ اون برای اینهمه زجر کشیدن زیادی معصوم و کوچولوعه .
جونگکوک دستان لرزانش را پشت سرش قایم کرد و قدمی به عقب برداشت و آرام پشت دیوار رفت و تا حد امکان از دید تهیونگ مخفی شد .
+ پس داری اونو بجای پول بهم میدی ؟
تهیونگ با سردی پرسید و آرام به سمت مرد قدم برداشت ، دلش میخواست اون مرد رو همینجا با یه تیر تو مغزش بکشه . این عوضی چطور دلش اومده با این پسر بیچاره اینکار رو بکنه ؟
+ به همه طلبکارات به جای پول اونو رو میدی ؟
لی با ترس به من نگاه کرد و سریع چند قدم عقب رفت
_ خ...خب من....من پول کافی ندارم و ....طلبکارا ز...زیادن
تهیونگ با عصبانیت دستانش را مشت کرد و لحظه ای چشمانش را بست و با فکری که به سرش زد دوباره چشمانش را باز کرد و با جدیت به مرد نگاه کرد
+ میخرمش
.....ادامه دارد
ₗᵢₖₑ : ⁴
- ۲۰۱
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط