{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در مبادله با او

🎀در مبادله با او🎀
🍬Part9🍬
مادر تهیونگ جیغ می کشید و با هر حرفش تهیونگ بیشتر متوجه واقعیت و اتفاقی که افتاد میشد اون قرار بود استرس شروع سال آخر دانشگاهشو داشته باشه نه همچین چیزی.
م...من درستش میکنم....من جورش میکنم...نمیذارم اتفاقی برای شما یا تهیونگ بیفته"
تهیونگ با حرفای پدرش سرشو بالا اورد و به پدرش نگاه کرد.پوزخندی زد و بی هیچ حرفی از جاش پاشد رفت اتاقش.در رو بست و پشتشو به در تکیه داده بود میدونست باباش کاری نمیتونه بکنه. میدونست سفته داده دست جئون ومیدونست می‌ره زندان حتی حس میکرد شاید زندان نبرنش
و جئون خودش کارای دیگه ای بکنه که تهش به خواستش برسه به اندازه کافی بی رحم و ترسناک بنظر می‌رسید بهرحال برای خانواده ش پول کمی نبود.اگه خونه رو میفروختن و خونه ی کوچیکتر میگرفتن بازم کلی بدهی میموند.اگه خونه ای نمیگرفتن تا کل پول فروش خونه رو بدن هم بی خانمان میشدن اون مقدار دیگه ای که باباش با حماقت بیشترش تو مستی تو قمار باخت رو هم باید اضافه میکردن.
سمت تختش رفت و روش نشست. به آینه ای که روبروی تختش بود نگاه کرد. حتی داشت از قیافه ش که داشت اونو تو این دردسر مینداخت هم بدش میومد. خودشو از پشت رو تخت پرت کرد و چشماشو بست. نمیدونست چیکار کنه گرچه کاری هم نمیدونست بکنه.

پایان پارت 9 بانی هام بوسس🍡🪐🍭🍧🎂🧁🍬🎀
دیدگاه ها (۱۱)

🎀در مبادله با او🎀🍬Part10🍬پول رو گرفتی؟نهپس چرا آنقدر شادی؟جو...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part11🍬جونگکوک با لبخند نگاهش کرد بعد چشما...

🎀در مبادله او🎀🍬Part8🍬جونکوک چشاشو تو حدقه چرخوند،نگاهش کرد و...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part7🍬((راوی))هه عوضی.تهیونگ با خودش زمزمه...

شوالیه تاریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط